<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باران</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 10 Feb 2008 19:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>كاش حداقل چهارپنج‌تا عكس با نوين و عقيقي و ديگران مي‌گرفتم...</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;كمش اين‌كه حالا مي‌توانم با خيال راحت (اين راحتش را دو بار بخوان) سر بگذارم و بميرم... يا بگذرم و بميرم... (چه فرق مي‌كند ديگر حالا) اولين فرمي كه به دستم دادند، مخصوص بيمه‌ي عمر بود كه مرا مطمئن مي‌كرد پس از مرگم، پريسا و احتمالا شهاب و تبسم در آسودگي زندگي خواهند كرد؛ و هم‌چنين فرم ديگري براي صدور دفترچه‌ي بيمه خدمات درماني كه مي‌توانستم تا آخر عمر با آن رايگان دندان‌هايم را ـ‌كه اين روزها شديدا حس مي‌كنم در حال نابودي هستند ـ درمان كنم و يا با خيال راحت (راحتش را دوباره بخوان) پريسا را و احتمالا شهاب و تبسم را به دكتر ببرم. اما...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;قدم‌هايم را تند مي‌كنم تا زودتر به گلستان برسم. برخوردها همه خوب است. اصلا كارمندها و مديران اين سازمان واقعا خوش‌برخوردند. اميد مي‌دهند، لبخند مي‌زنند و لباس‌هاي خوب مي‌پوشند تا آدم را مثل خودشان كنند؛ امروز اين را فهميدم ـ كه البته دير شده‌بود ـ نشستم پشت باجه و مقابلم كامپيوتري كه از همه‌ي سيستم‌هاي فرارو مجهزتر بود. باور كن مانيتورش ال‌سي‌دي بود اما رنگ نداشت. انگار روح نداشت كه رنگ‌هايش تماما سرخ‌هاي بدرنگ بودند و سفيدهاي كدر و زردهاي مرده... بدترش آن‌كه به‌جاي لينك‌هاي ديدني بالاترين و نوين و فراز، اعدادي بودند كه يك عمر از شكلشان بيزار بوده‌ام... كه يك عمر از كوچك‌وبزرگشان گريخته‌بودم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ناشكر نيستم.. اصلا كاش اين بغض لعنتي جدايي از آن‌چه تكرار ماه‌هاست، چنين گلويم را تنگ نگرفته‌بود، قضيه اين‌قدر جدي نمي‌شد؛ اصلا مگر مي‌شود پسر خلفي مثل من، به وقوع معجزه‌اي كه كمش صدوپنجاه‌هزار تومان براي مادرش آب خورده، ـ از نذر گوسفند بهزيستي و ديگ آش آقاي حسيني و گندم كفترهاي حرم ـ ناشكر باشد؟! ممكن است، شوهر مهربان و قدرشناسي مثل من، برق شوق و اميد را در چشمان زنش ببيند و باز ناشكر باشد؟! نه نمي‌شود... شايد همه‌اش به قول تو، ترس از مواجهه با محيط جديدي باشد كه بسيار غريبه مي‌نمايد. شايد اين باشد كه عادت كرده‌ام صبح اول وقت ـ كه البته سه ساعت بعد از شروع كار بانك‌هاست ـ اول آف‌لاين‌ها را چك كنم تا روز را با جوك‌هاي بهمن كلاش يا لينك‌هاي انواري و ديگران و چندتا &quot;پس كجايين؟&quot; كه طبق معمول فرازپلنگ در بدو ورودش به فارس مي‌گذارد، شروع كنم و بعدش بروم سراغ بالاترين و روي لينك‌هاي تازه كليك كنم و بروم تا صفحه‌هاي دو و سه، بعد هم صفحات حوادث و ورزش روزنامه‌ي اعتماد را بخوانم... شايد كه نه، من قطعا به اين &quot;در معرض بودن&quot;، به اين &quot;سرك كشيدن به هر سوراخي&quot; عادت كرده‌ام... به &quot;سربه‌سر گذاشتن&quot; و &quot;با همه يكي شدن&quot; عادت كرده‌ام... عجيب‌تر آن‌كه من به دست‌پخت آقاي كريمي عادت كرده‌ام. بايد چه‌كار كنم؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بايد چه‌كار كنم تا باز بلند بخندم؟ تا باز كمي استراحت كنم؟ كه رنگ ببينم به جاي رقم؟ گزارش تصويري بدهم به جاي گزارش كار روزانه؟ كه يك گزارش ـ مثل گزارش معضل گاز صنايع مشهد ـ ببندم به جاي بستن حساب‌هاي بستان‌كار و بده‌كار؟ كه &quot;بادبادك‌باز&quot; را بياورم؟ كه &quot;مدرسه‌ي پيرمردها&quot; را ببرم؟ كه باز بشنوم &quot;هرروز عقلت زايل‌تر از ديروز مي‌شود&quot;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حالا اما عزا گرفته‌ام كه بايد هر روز در معرض آدم‌هاي جديدي باشم كه بنا به قانون نانوشته‌اي اكثرشان تا در مقابلم مي‌ايستند، ژست طلب‌كارها را به خود مي‌گيرند... آدم‌هايي كه من را نمي‌شناسند، نمي‌خواهند بشناسند... برايشان فرقي نمي‌كند كه من ميثم رضواني هستم يا هر خر ديگري، مهم آن است كه بايد تندتند سندشان را پرفراژ كنم و اگر كمي نابلدي كنم و معطل شوند، آن‌وقت است كه ديگر طلب كار مي‌شوند و من بايد برطبق اصل &quot;مشتري‌مداري&quot; سكوت كنم، فقط لبخند بزنم... اين‌ها اما ناشكري نيست، به‌جايش آن‌ها هم سرمايه‌ي سازمان را تامين مي‌كنند و من مي‌توانم وام بگيرم و خانه‌اي شصت‌متري بخرم حوالي ستارخان، شايد هم يك پرايد مدل 80...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دلم بي‌خود گرفته امشب... اين پرتوقعي و پررويي سال‌هاست كه با من است؛ درست از روزي كه آدم آفريده‌شد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Feb 2008 19:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر سرد</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حالا اما بازگشته‌ايم از سفر سردي كه ده روزي به درازا كشيده‌بود. از زمين و آسمان مشهد برف مي‌باريد و كسي شاد نشد. مادرم كه صبح‌ها گرم‌پوش مي‌كرد تا به نانوايي برود و بساط صبحانه را علم كند، از چهره‌هاي مي‌گفت در صف نان، كه همگي چروك خورده‌بودند، زن و مردهاي غمگيني كه به سختي دست از جيب درمي‌آوردند تا بهاي نانشان را بدهند. مادرم مي‌گفت همه‌شان نگران قطعي آب بودند. مثل شش همسايه‌ي آپارتمان مادرم كه لوله‌هاي آبشان يخ زده‌بود و همگي سطل‌به‌دست، صبح‌هاي زود ـ كه ما هنوز خواب بوديم ـ دق‌الباب مي‌كردند و مادرم سطل و آفتابه و لگن‌هاشان را پر از آب، روانه‌شان مي‌كرد.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مادرم هراسناك از پچ‌پچه‌هاي مرد و زن‌هاي صف سرد نان مي‌گفت؛ «مي‌گفتن چندتا كوچه پايين‌تر گازشون هم قطع شده... بي‌چاره مردم آب كه ندارن... گاز هم كه قطع بشه، يعني چي‌كار بايد بكنيم اگه گاز قطع بشه؟...» لپ‌هايش از سوز سرد هواي نانوايي گل انداخته بود و ما لقمه‌هاي گرم سنگك را با طعم تلخ غمي كه از ريزش بي‌امان برف و قطعي آب همسايه‌ها و گاز بدبخت‌هايي كه در مازندران و گيلان و گلستان و آذربايجان زندگي مي‌كردند، حاصل شده‌بود، ته مي‌داديم و بر پدرومادر كسي كه در اين محله آشغال بريزد، لعنت مي‌فرستاديم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;فرداي شبي كه برف نباريد، روانه‌ي حرم شديم. حرم گرم و خلوت بود. بوي عطر مي‌داد فضاي خانه‌ي امام رضا... ساعتي در آن بي‌كرانه‌ي معطر چرخيدم... مردان و زنان با چشم‌هاي خيس نجوا مي‌كردند... اما در گوشه‌اي صداي زائري اوج گرفته‌بود... پري‌سا به قسمت ويژه خواهران رفته‌بود و من مانده‌بودم و منشأ آن صدا. رفتم تا به پنجره‌اي فلزي رسيدم كه جواني بر ويلچر خود را دخيل بسته بود و فرياد غم مي‌زد... صدايش را ضبط كردم... لهجه‌اش غريب بود، كمش اين‌كه خراساني نبود جوان افليج &quot;يا امام رضا... جون جواد پسرت... بايد مُنه شفا بدي... تا بيام همين‌جا خادمت بِشُم... تو بايد مُنه شفا بدي...&quot; به خودم كه آمدم، دست‌هايم را در سرماي پنجره‌ي فلزي گره كرده‌بودم و همراه جوانك زار مي‌زدم. چه روح شگرفي در معنويت آن حرم نهفته‌بود كه آدمي را چنين بي‌خود مي‌كند از خودش و او را مستحيل مي‌كند در روح حرم؟!؟ كه آدم سنگدلي مثل من را كه ياد گرفته در جامعه‌اي چنين بي‌رحم، بي‌رحم باشد و بي‌تفاوت تكان بدهد ـ مثل كودكي‌مان كه يكي درخت توت را تكان مي‌داد و انبوه توت‌هايش بر سرورويمان مي‌ريخت ـ ، تكان بدهد و پاكش كند از توت‌هايي كه نبايد بر وجودش بمانند. به خانه كه برگشتيم، صدايش را براي مادرم گذاشتم... به جاي مادر و پري‌سا، باز هم خودم زدم زير هق‌هق...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حالا اما بازگشته‌ايم از سفر... گفتن ندارد آن‌چه در سفر بر آدم مي‌گذرد. اما نمي‌دانم چه بي‌ارتباط، با ديدن وبلاگ &quot;مهران هژبر&quot; رفيق قديمي‌ام پس از چندسال بي‌خبري، اين‌ها را قلمي كردم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 09:23:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی‌نام است؛ بی‌نامِ بی‌نام</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot;كريمي‌ها&quot; از پولدارهای شهرمان بودند. عمارتي كه آن‌ها در آن زندگي مي‌كردند از خانه ما ـ كه براي خودش اعياني به‌حساب مي‌آمد ـ هم باشكوه‌تر بود. مرد خانواده، دوست پدرم بود و دخترشان دوست خواهر بزرگم نسرين. فرق عمده‌شان با ما و تمام مردم شهر، لهجه شان بود، برعكس همه‌ي ما، آن‌ها تهراني حرف مي‌زدند. بعدها فهميدم بانوي خانه كريمي، اصلا تهراني‌ست. يك مرد و يك زن و چند دختروپسر كه تعداد دقيقشان يادم نيست، اما همه‌شان كريمي بودند، پرغرور و اصيل؛ بالهجه غليظ تهراني...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سال‌ها گذشت و بابا &lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;مُرد&lt;/SPAN&gt; و كريمي‌ها در زندگي ما كمرنگ شدند. سال‌ها گذشت تا خبردار شديم آقاي كريمي ـ مردي هم‌نسل باباي من، نسلي عجيب، متولدين اوايل دهه بيست، كه هركدامشان با سرنوشت‌هاي عجيبشان يا راهي قبرستان شدند يا زندان و يا مفلوك و بي‌چاره شدند ـ مجنون شده. سايه‌ي گسترده‌ي مردي بالاي سرمان نبود، بيش‌تر سايه كمرنگ اما گرم و مهربان مادر بود، براي همين بود كه از آن پس با احتياط و ترس از جلوي عمارت كريمي‌ها مي‌گذشتم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;روزي سربزنگاه، غافلگيرم كرد. پا پس گذاشتم، اما او مرا تنگ در آغوش كشيد و غرق ماچ‌وبوسه‌ام كرد و «عقيل... عقيل»ي گفت و ضجه‌زنان رهايم كرد و به عمارتش بازگشت. پيش‌تر زنش و دختروپسرهاي جوانش گذاشته و رفته‌بودند... آقاي كريمي كوچه ی قديم ما، بعدها زني گرفت از طبقه‌ي فقرا، درست‌ترش آن‌كه زن همان مستخدم عمارت كريمي بود كه ماه‌هاي پس از رفتن زن‌وبچه‌ها براي رتق‌وفتق امور به عمارت رفت‌وآمد داشت... نه ماه بعد زن براي آقاي كريمي پسري به دنيا آورد، نامش &quot;غضنفر&quot;... نخند فرمانده... اسم پسر بزرگ آقاي كريمي &quot;داريوش&quot; بود و پسر نوجوانش كه با مادر گريخته بود به تهران &quot;نيما&quot; نام داشت... حالا بخند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;وه كه چه طولاني شد اين مقدمه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما آقاي كريمي اين غربت&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;، &lt;/SPAN&gt;لهجه‌اش حتي تهراني نيست، خانه‌اش عمارت نيست، مجنون نشده، و زنش هم‌چنان با چشم‌هايي كه نجيب‌اند بيش از آن‌كه فقير باشند، تركش نكرده‌است. اسم بچه‌هايش را اما نمي‌دانم... حالا نخند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Dec 2007 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز سوم مهر شد؛ روزی که پدرم برای همیشه مرد</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من توصیه‌ی اکید می‌کنم که رفقا! آی رفقا! مراقب خودتان باشید که حتی اگر شد نمیرید و زنده بمانید...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چند شب پیش بود با پریسا نشسته‌بودیم به خوردن پسته و از هر دری سخن گفتن... پرسید: «میثم! تلخ‌ترین تصویر زندگیت چیه؟ که تا الان مونده باشه و هنوز ناراحتت کنه؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و من فکر کردم... قدم به قدم برگشتم به گذشته... سال به سال، ماه به ماه، روز به روز... چه قدر تصویر تلخ در زندگی من بوده که تا آن شب همه‌شان را در یاد داشته‌بودم... چه‌قدر زندگی من طولانی شده و خودم نمی‌دانسته‌بودم. اما از همه‌شان، از همه آن تصویرهای تلخ، آن یادمانده‌های دل‌آزار توانستم که بگذرم و گذشتم... آمدم و آمدم به قبل، ماندم در 68.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به پری‌سا گفتم: «مردن بابام» نگاهم کرد و هیچ نگفت و سری به تأیید تکان داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می‌دانید رفقا، مرگ خودش ترسناک نیست... یعنی به قول اپیکور بزرگ، مرگ اصلن &quot;نیست&quot;. چراکه وقتی &quot;من&quot; هستم &quot;مرگ&quot; نیست و وقتی او هست من نیستم. پس مردن بی‌هراس است. اما چرا برای مردی بیست‌وشش‌ساله مرگ پدرش در هشت‌سالگی ـ که خاطره‌ای غبارگرفته‌شده بر اکنونش ـ باید تلخ‌ترین تصویر زندگی‌اش باشد؟ ها؟!؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دست نگه دارید و فعلن بمانید. به پری‌سا گفتم نه این‌که از خود مردنش به تلخ‌ترین خاطره زیستنم یاد کنم، اما مرگ او تأثیری شگرف بر زندگی چند نسل از انسان‌هایی که می‌توانستند آرام و سالم و درست زندگی کنند، گذاشت. بیش‌تر از همه، بر زندگی خود من.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من معتقدم مرگ هر انسان مسئولی بر حیات تمام بشر تأثیر منفی می‌گذارد. مرادم از مسئول معنای اگزیستانسیالیستی یا حتی سوسیالیستی آن نیست. هر انسانی که مسئولیت خانواده‌اش را حتی برعهده داشته باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پدر من مرد... غروب سه‌ی مهر شصت‌وهشت... درست هجده سال پیش مثل همین الان... پدرم مرد درحالی‌که به‌راحتی می‌توانست نمیرد و ما را ـ من و مادر و خواهرانم را ـ نکشد. آن‌چه به فکر می‌برد آدم را همین است که یک نمردن ساده، جریان زندگی بشر را، تأکید می‌کنم زندگی بشر را، تغییر می‌دهد. دیگر هر که بازمانده، آنی نیست که باید باشد. مچاله می‌شود، شکسته می‌شود و هر کاریش بکنی، بندزده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Sep 2007 14:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزیر و گریز از دنیای شبه‌جدید</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این اواخر همیشه به فرار فکر کرده‌ام... نه بگذارید همین اول سخن این را تصحیح کنم. «همیشه» به فرار به‌عنوان بهترین راه حل مشکلات نگاه کرده‌ام. درست از وقتی خودم را شناخته‌ام به‌عنوان انسانی مختار و مؤثر بهترین گزینه‌ای که در بحران به ذهنم رسیده گریز از موقعیت بحرانی بوده‌است. چه مثال‌های نغزی هم دارم برای شهادت این ادعا؛ که می‌ترسم از بیانشان و باز فرار می‌کنم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هر روز که می‌گذرد زندگی در این شهر شلوغ سخت‌تر می‌شود... بارها به این نتیجه رسیده‌ام که من مرد نهنگ شدن نیستم ـ در پاسخی ذهنی به حرفی که مادرم هنگام آمدنم به تهران زده بود که «برکه ماهی پرورد، دریا نهنگ» ـ و چه خوب می‌شد که می‌گریختم از روان‌پریشی حاکم بر این ازدحام آدم‌ها و ماشین‌ها... و چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم کاری بجویم در شهری کوچک ـ حتی دهستانی ـ تا فرار کنم از تکرار هرروزه رفتن و آمدن و ماندن پشت چراغ‌قرمزهای سبزنشدنی‌اش، فرار کنم از صدای بوق اتوبوسی که قرار است به کار ببردم و به خانه بیاوردم؛ فرار کنم از هول زنگ تماس تلفن خانه و محل کار، از بوق آمدن اس‌ام‌اس، از صدای زنگ در، از صدای زن همسایه که فریاد بر شوهر می‌زند که... فرار کنم به جایی که در آن از تماس خبری نیست، از ارتباط خبری نیست، از بوق و آلارم خبری نیست. جایی که فقط سکوت است و صدایی اگر هست صدای برخورد موج دریا باشد با تن ساحل، صدای آواز کلاغ باشد در سکوت جنگل، صدای بی‌خش و صاف زنم باشد که در هیچ هیاهوی دیگری محو نشود، صدای خودم باشد که نجوا کنم فکرهایم را در گوش خودم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و شکوه‌ی من از این زندگی شبح‌مدرن ـ با شبه‌مدرن اشتباه نشود ـ در این شهر عقب‌مانده این بوده که هرچه در آن است گویی کمین کرده برای گرفتن «خود» از من... و چه خیانتی، چه جنایتی بالاتر از این که شهری «خود» را از آدمیزاد بگیرد و برایش هرچیزی باقی بگذارد مگر «خودش» را... می‌رویم و می‌آییم بی‌آن‌که باشیم و بدانیم که هستیم... شده‌ایم ماشین کار ـ یاد «ماشینکار» براد اندرسون افتادم، حکایت مردی گناه‌کار که تاوان آن را به جان دارد می‌پردازد ـ شده‌ایم ماشینی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ، مرگی برای یاد، یادی برای... و من در این زمانه حسرت‌زا حسرت هیچ‌کس و هیچ‌چیزی نداشته‌ام مگر جایی برای آرامش، شهری دور از یاد... دور از ازدحام... و این هم از همان کودکی در من بوده؛ شاید نداشتن اتاقی برای خود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;عجیب‌تر این‌که در این زندگی شبح‌مدرن، همان‌ها که ازشان می‌گریزی، ناگزیری از درافتادن به آن‌ها برای تاب آوردن رنج... از علائقم شده که ـ هرچند با ترس و هول ـ به شنیدن زنگ رسیدن اس‌ام‌اسی بدوم به سوی گوشی و ببینم چه اتفاقی افتاده‌است جدید. بالاتر از آن در این زمانه آمارزده، شیفته‌ی لحظه‌به‌لحظه‌ی چک کردن آمار بازدیدکنندگان سایتمان هستم. خواندن مشتاقانه ایمیل‌ها و آف‌لاین‌های یاهو و جدیدن دوباره اورکات و جی‌میل هم تفریح هرروزه‌ام است... پس باز هم برای فرار از آن‌چه می‌گریزم ازش پناه می‌برم به همان ترس‌ناک‌ها...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این زندگی عجیب به گردن ما افتاده‌است و چاره چیست؟ به قول بی‌دل: شاد باید زیستن، ناشاد باید زیستن...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تصمیم‌های جدیدی در راه است... چون زندگی به‌سرعت ادامه دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Sep 2007 11:59:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه اتفاقی دارد می افتد؟!؟</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این ترس لعنتی از بچگی همراه من بوده؛ همراه نسل من ـ متولدین سال‌های آغازین دهه شصت ـ البته این نکته را تازه متوجه شده‌ام. درست سال آخر تحصیلاتم در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه... زمانی که هم‌نسلانم یکی‌‌یکی فارغ شدند از تحصیل و من ماندم و انگشت‌ شمار رفقایی جامانده از قافله فارغ‌التحصیلی. آن سال ـ که زیاد هم البته دور نیست ـ یک‌دفعه چهره دانشکده عوض شده‌بود. ورودی‌های جدید بالکل متفاوت بودند با مایی که فقط چهارپنج سال از ایشان زودتر آمده‌بودیم. قیافه‌های دختروپسرهای جدیدالورود عجیب بود و عجیب‌تر از آن البته تفکراتشان، علائقشان، دغدغه‌هایشان، لحنشان و منش آن‌ها بود؛ که از زمین تا آسمان با ما فرق داشت. خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به راستی یک &quot;جهش نسل&quot; رخ داده‌بود. و این گمان آن وقت در من تقویت شد که فاصله عمیق خودم با این جدیدها را مقایسه کردم با فاصله اندکم با قبل‌ترها از خودم. آن‌ها که من‌نیامده داشتند می‌رفتند از دانشگاه. فاصله‌ای که به‌واقع فاصله نبود. چراکه ما حرف هم را می‌فهمیدیم، مثل هم لباس می‌پوشیدیم، دغدغه‌هامان شبیه هم بود؛ و یک نکته بزرگ مشترک داشتیم: «یک ترس ذاتی پنهان»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ***&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از وقتی وارد عالم خبر شده‌ام، آن ترس ذاتی پنهان، کم کم برای خودم اقلن آشکار شده... روزی نیست که خبری از دو ترس بزرگ من «جنگ» و «کشتار» از نقاط مختلف جهان مخابره نشود. اگر بخواهم فهرستشان کنم، تعجب خواهید کرد که این اتفاقات دردناک این‌قدر نزدیک هستند... علت فراموشیه هم جز این یک کلمه نیست: «تکرار»&lt;BR&gt;این واژه‌ها آن‌قدر در قاموس جمعی ما تکرار شده‌اند که این روزها دیگر تکراری دارند می‌شوند. وای به زمانی که اتفاقات تکراری را به تحلیل بنشینی. آن وقت است که از کنار هم گذاشتن «فاکس نیوز»، «کیهان»، «کوشنه»، «سارکوزی»، «رایس» و «بوش» می‌فهمی که خبرهایی هست. آن وقت است که ترس باز سراغت می‌گیرد. آن وقت است که شب از صدای فرود هواپیمایی پرمسافر در باند مهرآباد که از بد روزگار پشت آپارتمان توست، از خواب می‌پری؛ آن وقت است که از شنیدن صدای زن همسایه که به ناگاه بر سر مردش فریاد می‌زند، می ترسی؛ آن وقت است که از صدای زنگ تلفن پاسی از نیمه شب گذشته هول می‌کنی؛ همان وقت است که به گوشه‌ای می‌خزی و هر درشتی را به فحش پاسخ می‌گویی.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ***&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;فراز یک ماهی هست رفته؛ آخر هم شهرش را نفهمیدم. می‌گوید &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Delaware&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;... من همان «دلاور» خودم را تکرار می‌کنم و او فقط می‌خندد، بلندبلند... گهگاه برعکس گذشته، با هم چت می‌کنیم. از اوضاعش راضی‌ست... پذیرش گرفته و مهندسی می‌خواند. از اوضاعش راضی‌ست... دیشب آمده بود روی خط... می‌گویم &quot;فراز! حمله خیلی نزدیکه! نه؟&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آرام جواب می‌دهد: &quot;نمی‌دانم میثم! راستش این‌جا همه سرشون به کار خودشونه... منم زیاد فرصت دنبال کردنه اخبار رو ندارم... ایشاللا که جنگ نشه...&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و من باز می‌ترسم از آرامش او و بدتر از آن، از آرامشی که در کشور خودم حاکم است. و همزمان می شنوم که نیروی هوایی در آماده‌باش است و... جنگی قریب الوقوع در شرف کلید خوردن&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;***&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Sep 2007 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با یادی از گذشته به روز کردی فرمانده</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روزها کش می‌آیند و شبها سر به بالش نگذاشته صبح می‌شوند... و صبح‌ها ظهر نمی‌شوند و عصر نمی‌شوند و زمان نمی‌گذرد اما... غریبه‌های این شهر را هر صبح و شب چشم‌به‌چشم می‌شوم. صبح‌‌ها که سوار اتوبوس شلوغ می‌شوم همه سر به گوشه‌ای هنوز خواب دیشب را لاس می‌زنند و با هر ترمزی چشم وا می‌کنند که شاید این توقف، پایان رؤیاشان باشد و شب‌ها که بازمی‌گردم از طبقه ششم ساختمان فرسوده کار، باز غریبه‌ها سر گذاشته‌اند به میله‌ای و چرت می‌زنند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;زندگی من سراسر در شهری دارد می‌گذرد که بیش از هر دیار دیگری از آن متنفرم. شهری که هم‌زمان نفست را تنگ می‌خواهد و دلت را تنگ می‌خواهد و چشمت را تنگ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شهری که رنگ آسمانش دوده پیکان است و مردمانش عابران مسافرکش اخمو... نسخه نازلی از شهر تو که خونش نفت سیاه بود و زنانش گریه می‌کردند به گمانم... حالا به قول مهران در آن دورانی که اگزیستانسیالیسم زیاد می‌خواند و دائم از انتخاب و مسئولیت سخن می‌گفت، با همان جمله‌هایی که از او شنیده‌بودم روزگار می‌گذرانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یادی کردی از لعنتی‌هایی که رد شده‌اند از روی زندگی ما و رد پایشان ـ که بعضا گلی هم بوده ـ جا مانده در ذهن و یاد من و تو. روزهای گذشته مهمان حسن و زهره بودیم در کلاچای، قبل‌ترش با فلاح ارتباط داشتم، قبل‌ترش صادق که بعد از سالی زنگ زد و از خودش گفت، بعدترش مهدی نقی‌پور که هر روز پای مسنجر برای هم فحش می‌نویسیم و ریسه می‌رویم، بعدترش خودم را هر روز می‌بینم... از تو خبر ندارم و از خیلی دیگر که نامشان آمد... همه‌مان مچاله شده‌ایم... همه‌مان از انتخاب راضی هستیم و از شرایط ناراضی... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همگی این‌ها که اسمشان آمد از تکرار و تکرار و تکرار زده‌اند به فیلم... و عجیب که هیچ‌کدامشان سابق بر این هرگز خوره فیلم نبوده‌اند، مانند محمودی که بگویی عشق فیلم هستند. اما حسن آرشیوی داشت بالغ بر 200 عنوان... فلاح ـ که البته شش‌ماهی هست از او هم بی‌خبرم ـ کلکسیونری شده‌بود برای خودش... نقی‌پور بیش از این دو دارد و قرار است با من 800 عنوان دیگر دی‌وی‌دی اضافه کند به لیستش... فکر کرده‌ای که چرا؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چون این شهر و البته هر شهر دیگری که تو را مسخ و الینه بخواهد، محبس می‌شود و تو می‌گریزی به سالواتوره‌ی سینماپارادیزو، به اسکار شیندلر فهرست شیندلر، به دیه‌گو ریورای فریدا، به آنتونیو وارگاس ارجینال سین، به پل ریور 21گرم، به دون کورلئونه، به فارست گامپ، به آبی و قرمز و سفید... ـ هرچند نفهمی‌شان ـ تا دیگر تویی نباشی که صبح خواب‌آلود برمی‌خیزد از خواب و روان می‌شود و شب بازمی‌گردد خسته و روانی شده از دود و ازدحام و چراغ‌های قرمز و زرد نفرت... ـ که اتفاقن این‌ها را خوب می‌فهمی ـ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما بلندبلند بخند... که این دست را هم برنده شدیم. و ورق‌ها را بُرنزده بریز؛ هنوز که نیامده‌اند صادق و حسن از بوفه... این دست بعد را تمام کنیم دیگر صبح شده... و راهی می‌شویم برای دیدن معشوق‌هامان در دانشکده... و برای دیدن رفقا قهوه‌چی و سلمان و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد... بگذارید در این کشتزار گریه کنم...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Sep 2007 08:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دخترت را به پارک ببر به جای مراسم اعدام</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هفت سالم بود. در شهر کوچک ما ـ چند میلان پایین‌تر از کوچه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم ـ پسربچه‌ی شش‌ساله‌ای را کشته‌بودند. اما قبل از مرگ، پسرک شدیدَن مورد تجاوز قرار گرفته‌بود؛ و اصلن مجروحیت عمیق حاصل از همین تجاوز خشن، قاتل را وادار به قتل پسرک کرده‌بود. بعد از آن ترس در محله‌ی ما شروع شد. غروب‌های گرم و خاک‌زده‌ی تابستان که خسته از ساعت‌ها دویدن از پی توپ پلاستیکی با بچه‌ها می‌نشستیم به حرف زدن از جن و روح و ترس کودکی، مادرم پی‌ام می‌آمد و دستم را محکم می‌چسبید و با خشم مرا به خانه می‌برد. همه‌ی زن‌های محله ترسیده‌بودند از سرنوشت تلخ و عجیبی که برامید گذشته‌بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;روزها و غروب‌ها در همین ترس و دل‌نگرانی‌ها گذشت. تا این‌که خبری در کوچه پیچید. قاتل امید گرفتار شد. «علی شمال» ـ به فتح شین و تشدید میم ـ کودک‌آزار مخوف شهر کوچک ما بود. اخبار تکمیلی از تجاوز علی شمال به 63 ـ و بنابر برخی اقوال 86 ـ کودک و نوجوان خبر می‌داد. دادگاه علی در بی‌خبری محض بچه‌های محل برگزار شد. علی به اتهام قتل و تجاوز محکوم شد. محکوم به اعدام. شایع شده‌بود شمال را به آتش می‌اندازند و زنده‌زنده می‌سوزانندش. گزینه‌ی دیگر قطعه‌قطعه کردنش بود با شمشیر. علی اعدام شد... اما نه با این روش‌ها. صبح جمعه‌ای بود. دایی‌هایم ریختند به خانه‌ی ما. در چشم‌هایشان کنج‌کاوی عمیقی آشکار بود به‌همراه ترس و هیجانی غریب. علی شمال را قرار بود از کوه پرت کنند. و ایوان خانه‌ی ما چشم‌اندازی داشت به «سه‌قله» بزرگ‌ترین کوه «تربت‌حیدریه» که قرار بود شمال از آن به پایین پرتاب شود. مادرم و زن‌های بی‌دل‌وجرأت کوچه که تاب رفتن پای کوه و دیدن منظره‌ی وحشت‌ناک پرتاب شدن مردی جانی از ارتفاع بی‌رحم سه قله را نداشتند، صف کشیده‌بودند در ایوان خانه‌ی ما و من هفت‌ساله که به دایی‌ها التماس کرده‌بودم مرا با خودشان ببرند و نبرده‌بودند، تنها امیدم به همین ایوان بود که شاهد دل‌خراش‌ترین صحنه‌ی تمام عمرم باشم... اما نشد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هیچ‌کدام از زن‌های حاضر در ایوان مرا روی دست بلند نکرد و من، فقط تصویر گنگی از علی در خاطرم ماند. آن هم زمانی که در اوج بود. هرچه بیش‌تر سقوط می‌کرد، من کم‌تر دیدمش...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دایی‌ها برگشتند... رنگ به رخ نداشتند، طفلکی‌ها. حال یکی‌شان به‌هم خورده‌بود پای کوه و صبحانه را پس آورده‌بود. می‌گفتند گویا جمعیت زیادی از مردم شهر شاهد اعدام علی بوده‌اند. پاسداری علی را که دست‌ها و پاهایش به شکل خاصی به هم متصل شده‌بوده را با لگدی به پایین پرتاب کرده، علی غلت خورده تا اولین تخته‌سنگ، حال دایی‌ام همین‌جا به هم خورده که سر علی به تخته‌سنگی خورده و صدای ترکیدنش، حال خیلی‌ها را بد کرده‌است. می‌خواستم در این مراسم دیدنی حاضر باشم. اما نشد. نشد و تا امروز هم نشده که در مراسم اعدام هیچ قاتل و جانی و متجاوزی حاضر باشم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تا سال‌ها در حسرت ندیدن این تصاویر ندیدنی، خوراکم غم و حسرت بود اما همین چند روز تصویری دیدم از دخترکی که شاهد اعدام جانی و قاتلی دیگری بود، در تهران...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;قاتلان قاضی مقدس در تهران اعدام شدند... یکی‌شان که به گفته‌ی قاضی مرتضوی اصرار داشته بر قتل آدم‌هایی که به نظرش مستحق مرگ می‌آمده‌اند تا دم مرگ می‌خندید و برای جمعیت ناظر دست تکان می‌داد. این‌ها اعدام شدند... به‌علاوه قاتلین و متجاوزان در مشهد که دختران را می‌برده‌اند و می... و می‌کشته‌اند. که اتفاقن یکی از آن‌ها هم طناب‌برگردن به جمعیت لب‌خند می‌زد... این قاتلین اعدام شدند که حقشان بود...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i9.tinypic.com/526ku1g.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما عکسی هست از مراسم اعدام قاتل‌های قاضی حسن مقدس. دختربچه‌ای جلوی صف جمعیت ایستاده. و ناظر این صحنه است. ترس می‌بارد از چشم‌های دخترک اما تا آخر کنار زنی که به نظر مادرش می‌رسد می‌ایستد و این بزرگ‌ترین تصویر ترس‌ناک زندگی‌اش را می‌بیند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اعدام مفید است یا نه؟ این سؤال من نیست... کمش این است که کشته و باید کشته شود. خواهرومادر ما باید بتوانند از چهارراه آزادشهر سوار تاکسی شوند و در کمال امنیت برسند به خانه‌شان در آب‌وبرق. پس جوانکی که این‌ها را سوار می‌کند به اسم مسافرکش ـ به کسر کاف ـ و نیمه‌راه مسیر عوض می‌کند و به باغی می‌بردشان... به‌شان تجاوز می‌کند و پول و طلاشان را می‌برد به اسم مسافرکش ـ به ضم کاف ـ باید تاوان پس بدهد. تا دل من و شما قرص باشد که هزار کیلومتر دورتر خیالمان راحت باشد که مملکت امن‌وامان است و این‌جا کلمبیا نیست. پس بگذارید دل به دریا بزنم و بگویم اعدام حق این اعدامی‌هاست. اما آن دخترک را خانم! به جای جلوی دادگستری ـ محل ترور قاضی مقدس ـ به پارک ببر. بگذار این چرک‌ها را ـ حداقل در این سن‌وسال ـ نبیند. بگذار لای درخت‌ها و گل‌ها و چمن‌ها بچرخد و فکر کند دنیا همین‌هاست. دنیای دختربچه‌ی شش‌هفت‌ساله‌ات بگذار رنگش آبی باشد نه سربی... صورتی و گل‌بهی باشد نه رنگ دست‌بندهای خاکستری محکومان و لباس‌های چرک و سربی‌شان...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خانم! با شمام... سر همین خیابان پارک بزرگی ست... دختربچه تان را ببریدش آنجا... اصلن خودتان هم &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ازاین‌جا بروید بهتر است...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i17.tinypic.com/63rtrhs.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصائب یک پیوند خجسته از زبان خود آقای داماد</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کم تر از سی ساعت مانده به برگزاری جشنی که سالهاست به انتظارش نشسته ایم. ساعت از یک ظهر گذشته… به سختی گریخته ام از دفتر مجله ای که تمام روزهای پیشواز عروسی را بر من زهر مار کرده بود. ترک موتوری نشسته ام و با شتاب به مخبرالدوله می روم. کارت و شناسنامه ام دست عروس است. قرار است برویم لباسش را بگیریم و دو میلیون پول لز بانک بگیریم و بعدازظهر با خانواده به خرید برویم. ظهر گرمی است. روز دوم مرداد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;عروس نشسته تا لباسش حاضر شود و من رفته ام بانک با شناسنامه تا تمام پول را بگیرم. ایستاده ام در صف شلوغ صادرات چهارراه تا نوبتم برسد. زمان صدای نفس های محتضری به مرگ خوابیده است که نمی گذرد. نوبتم می رسد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ کارت را بکش…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می کشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ دوباره بکش، نشد…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوباره می کشم. و باز نمی شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ گویا کارتت سوخته… برو بیرون توی دستگاه امتحان کن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;امتحان می کنم. خارج از سرویس است کارتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گوشهایم گر می گیرند. دهنم تلخ می شود. می روم کوچه بغلی که عروس منتظرم است تا پول لباسش را حساب کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نگاهم که می کند، کف مزون دهن واز می کند و… دستم را تکیه می دهم به دیوار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خبر را که می شنود، دستش را تکیه می دهد به من و راهی بانک می شویم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ هیچ راهی ندارد، از همان بانکی که کارت را برایتان صادر کرده، باید بروید و یکی دیگر بگیرید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ آخه… مشهد… اینجا… فردا…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دلش می سوزد به حال عروسی که روز قبل از عروسی اش مستآصل نگاه دوخته به زمین و اشک از گوشه چشمهاش راه افتاده…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ شاید رئیس بتونه کاری بکنه واستون&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ضعف کرده ام… می روم پیش رئیس، شاید او بتواند کاری بکند برایمان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ نه عزیزم… راهی نداره…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کارت عروسی را نشانش می دهم. باورتان نمی شود. اما موافقت می کند و پول را از حساب برمی داریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ خودم تحمل این تعلیق دوباره لعنتی را ندارم. که آخرش چه می شود ـ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پول را می گیریم و راهی می شویم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هنوز کابوسها دست از سرم برنداشته اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پایان قسمت اول&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2007 09:48:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش آزادی سرودی بخواند هرچند کوچک</title>
<link>http://mahaan.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حالا هشت روز گذشته... از آزادي مرتضا خبري نيست. پري‌سا چشم‌هايش نيمه‌باز مي‌گويد: «يعني الان سميه چه حالي داره؟... آخه چرا مرتضا اين كارا رو مي‌كنه ميثم؟!؟»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و من ساكت فقط نگاهش مي‌كنم. و برمي‌گردم به اواخر خرداد 84، روزهاي داغ انتخابات. هر روز روي برد انجمن از مواضع كانديداها يا ستادها و طرفداران اون‌ها، مطلبي چسبونده مي‌شد. همه‌چيز عادي بود و روزها گذشت. يك روز بيانيه‌اي منتسب به حزب‌الله اصفهان كه توي شرق چاپ شده‌بود را زده‌بودند بچه‌ها. بندبند بيانيه خبر از بندهايي مي‌داد كه پس از رئيس‌جمهور شدن يكي از كانديداها قرار بود، به دست‌وپاي مردم سفت بچسبند. بيانيه سريعا تكذيب شد. مرتضا و بچه‌ها از اول تحريم كرده‌بودند انتخابات رو... اون‌ها دل بريده‌بودند از اين سازوكارهاي كليشه‌اي. من اما مصمم بودم به شركت. و دوبار هم رأي دادم. نه اين‌كه مي‌ديدم اين روزها رو. نه اين‌كه مي‌ديدم مرتضا رو كنج اوين... يا خيلي از دوستاي ديگه كه خونه‌نشين شدن و معلق از تحصيل... من اين روزا رو نديده بودم كه استادا رو به زور خونه‌نشين كنن... كه دانش‌جوها رو دسته‌دسته دستگير كنن... اين‌ها فقط اتفاقات دانش‌گاه بود كه من كمي حق حرف زدن داشتم. گذشتم از اقتصاد و ديپلماسي و فرهنگ و... اما من آن زمان به رعايت قاعده‌ي بازي معتقد بودم. به اين‌كه عرصه‌ي سياست فضاي خالي نداره... عقب بري، رقيب جلو مياد. من اين رو مي‌دونستم كه عمل سياسي نياز به يك فضاي حداقلي داره... براي همين رأي دادم. و شب شمارش آرا تا صبح خوابم نبرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما دو سال از آن شب‌وروزها گذشته... و آمده به سرمان از آن‌چه‌ها كه مي‌ترسيدم. من اما اين روزها نه به گراني و نه بنزين و نه تحريم‌ها فكر نمي‌كنم. من فقط به مرتضا فكر مي‌كنم. مي‌شود كم‌تر خورد و كم‌تر پوشيد، مي‌شود با اتوبوس و مترو و پاي پياده رفت و آمد. مي‌شود گشنگي و بي‌پولي كشيد، حتي از گرسنگي مرد... اما نمي‌شود آزاد نبود... نمي‌شود مرتضا آزاد نباشد...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ «چيه ميثم؟ حواست كجاست؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ «بگو... همين‌جام؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ «يعني كِي آزاد مي‌شه؟ مي‌رسه تا عروسي ما؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ـ «آزاد مي‌شه... همين‌روزاست كه بياد بيرون... اگه نرسه به عروسي ما يعني ما خيلي زود مجلس گرفتيم... وگرنه اون كه بدقول و بي‌معرفت نيست...»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هردومان به هم نگاه مي‌كنيم؛ دو دل‌تنگ و منتظر...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jul 2007 06:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahaan&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>mahaan</dc:creator>
<guid>http://mahaan.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
