«اين احمد لندهور گيساي آبجيش رو بريده گذاشته كف دستش. دختره هم معلوم نيست قهر كرده كجا گذاشته رفته...»٭
تابستان طبق عادت هميشگياش گرم و كسالتبار است. ماهها در غربت شلوغ تهران منتظر اين روزهاي خلوت خانه بودهام و حالا به نيمه نرسيده پايانشان را به انتظار نشستهام. ظهر گرم و خفهايست. از كتابخانة پارك به خانه برميگردم. از سلمان چند كتاب دربارة ليبراليسم گرفتهام و به هر جانكندني هست بايد بخوانمشان. گرسنهام شدهبود كه برخاستم و عزم خانه كردم. روي نيمكتي مينشينم. با گامهايي بيحوصله ميآيد. پارك ملت مشهد نه خلوت اما ساكت است. مهمانهاي امام رضا(ع) در گوشهوكنار پارك به خواب رفتهاند. كمي آنسوتر بر درختي تكيه ميدهد. روي چمنها مينشيند. شناختنش زياد سخت نيست. پرآرايش است. لبان و گونههايش از آن دور مثل لكههاي خون ماسيده به چشم ميرسد و چشمهايش را پر كرده از سياهي تا سياهي زير چشمها كمتر ديدهشود. مانتوي تنگ و كوتاه و رنگورورفتهاي به تن كرده تا بيشتر به چشم بيايد. شلوارش كوتاه است ساقهاي باريك و استخوانياش را نپوشانده و كفشها ناخنهاي سرخ و انگشتهاي لاغرش را آشكار كردهاست. سيگاري روشن ميكند. پكهاي عميقش هوس نيمهجان سيگار خواستن را در مغزم بيدار ميكند.
زن خياباني، عبارتي خودمعرف است. نيازي به تعاريف علمي و رسمي ندارد. زن خياباني يعني زني متعلق به خيابان. يعني زني كه در حاشية خيابان ميايستد، منتظر ميماند و از بين مدلهاي مختلف ماشينها يكي را انتخاب ميكند، سوار ميشود و ميرود و.... بعد پولها را ميشمرد، چانه ميزند. در راه برگشت، خريد ميكند و برميگردد به خانهاش. به بياني رسميتر به آن عده از زنان كه بنا به دلايل مختلف به سمت ارتباط جنسي با مردان بيگانه و البته در قبال دستمزد متمايل ميشوند ؛ زنان خياباني گفته ميشود.
خبر مربوط به قتل بيست و سه كودك در شهرستان پاكدشت در صدر اخبار شهريور و مهر ماه راديو و تلويزيون و مطبوعات قرار گرفته و بازتاب آن در سطح جامعه واكنشهاي گوناگوني را برانگيخت . تبعات اين حادثه چنان جدي بود كه تقريبا تمام نهادها و شخصيتهايي را كه به گونه اي در پيوند با اين حادثه قرار داشتند به موضع گيري واداشت و سلسله اي از بحثهاي حقوقي ، اجتماعي ، و فرهنگي را به دنبال داشت . نوشته ي زير بر آن است تا از زاويه نگاه يك نشريه ي دانشجويي از دو منظر به بررسي زمينه ها ، ابعاد و نتايج واقعه ي مذكور در فضاي فعلي جامعه ايران بپردازد.