تبليغاتX
باران

 

حالا اما بازگشته‌ايم از سفر سردي كه ده روزي به درازا كشيده‌بود. از زمين و آسمان مشهد برف مي‌باريد و كسي شاد نشد. مادرم كه صبح‌ها گرم‌پوش مي‌كرد تا به نانوايي برود و بساط صبحانه را علم كند، از چهره‌هاي مي‌گفت در صف نان، كه همگي چروك خورده‌بودند، زن و مردهاي غمگيني كه به سختي دست از جيب درمي‌آوردند تا بهاي نانشان را بدهند. مادرم مي‌گفت همه‌شان نگران قطعي آب بودند. مثل شش همسايه‌ي آپارتمان مادرم كه لوله‌هاي آبشان يخ زده‌بود و همگي سطل‌به‌دست، صبح‌هاي زود ـ كه ما هنوز خواب بوديم ـ دق‌الباب مي‌كردند و مادرم سطل و آفتابه و لگن‌هاشان را پر از آب، روانه‌شان مي‌كرد.

 

مادرم هراسناك از پچ‌پچه‌هاي مرد و زن‌هاي صف سرد نان مي‌گفت؛ «مي‌گفتن چندتا كوچه پايين‌تر گازشون هم قطع شده... بي‌چاره مردم آب كه ندارن... گاز هم كه قطع بشه، يعني چي‌كار بايد بكنيم اگه گاز قطع بشه؟...» لپ‌هايش از سوز سرد هواي نانوايي گل انداخته بود و ما لقمه‌هاي گرم سنگك را با طعم تلخ غمي كه از ريزش بي‌امان برف و قطعي آب همسايه‌ها و گاز بدبخت‌هايي كه در مازندران و گيلان و گلستان و آذربايجان زندگي مي‌كردند، حاصل شده‌بود، ته مي‌داديم و بر پدرومادر كسي كه در اين محله آشغال بريزد، لعنت مي‌فرستاديم.

 

فرداي شبي كه برف نباريد، روانه‌ي حرم شديم. حرم گرم و خلوت بود. بوي عطر مي‌داد فضاي خانه‌ي امام رضا... ساعتي در آن بي‌كرانه‌ي معطر چرخيدم... مردان و زنان با چشم‌هاي خيس نجوا مي‌كردند... اما در گوشه‌اي صداي زائري اوج گرفته‌بود... پري‌سا به قسمت ويژه خواهران رفته‌بود و من مانده‌بودم و منشأ آن صدا. رفتم تا به پنجره‌اي فلزي رسيدم كه جواني بر ويلچر خود را دخيل بسته بود و فرياد غم مي‌زد... صدايش را ضبط كردم... لهجه‌اش غريب بود، كمش اين‌كه خراساني نبود جوان افليج "يا امام رضا... جون جواد پسرت... بايد مُنه شفا بدي... تا بيام همين‌جا خادمت بِشُم... تو بايد مُنه شفا بدي..." به خودم كه آمدم، دست‌هايم را در سرماي پنجره‌ي فلزي گره كرده‌بودم و همراه جوانك زار مي‌زدم. چه روح شگرفي در معنويت آن حرم نهفته‌بود كه آدمي را چنين بي‌خود مي‌كند از خودش و او را مستحيل مي‌كند در روح حرم؟!؟ كه آدم سنگدلي مثل من را كه ياد گرفته در جامعه‌اي چنين بي‌رحم، بي‌رحم باشد و بي‌تفاوت تكان بدهد ـ مثل كودكي‌مان كه يكي درخت توت را تكان مي‌داد و انبوه توت‌هايش بر سرورويمان مي‌ريخت ـ ، تكان بدهد و پاكش كند از توت‌هايي كه نبايد بر وجودش بمانند. به خانه كه برگشتيم، صدايش را براي مادرم گذاشتم... به جاي مادر و پري‌سا، باز هم خودم زدم زير هق‌هق...

 

حالا اما بازگشته‌ايم از سفر... گفتن ندارد آن‌چه در سفر بر آدم مي‌گذرد. اما نمي‌دانم چه بي‌ارتباط، با ديدن وبلاگ "مهران هژبر" رفيق قديمي‌ام پس از چندسال بي‌خبري، اين‌ها را قلمي كردم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:53 توسط میثم رضوانی |

 

این اواخر همیشه به فرار فکر کرده‌ام... نه بگذارید همین اول سخن این را تصحیح کنم. «همیشه» به فرار به‌عنوان بهترین راه حل مشکلات نگاه کرده‌ام. درست از وقتی خودم را شناخته‌ام به‌عنوان انسانی مختار و مؤثر بهترین گزینه‌ای که در بحران به ذهنم رسیده گریز از موقعیت بحرانی بوده‌است. چه مثال‌های نغزی هم دارم برای شهادت این ادعا؛ که می‌ترسم از بیانشان و باز فرار می‌کنم...

 

هر روز که می‌گذرد زندگی در این شهر شلوغ سخت‌تر می‌شود... بارها به این نتیجه رسیده‌ام که من مرد نهنگ شدن نیستم ـ در پاسخی ذهنی به حرفی که مادرم هنگام آمدنم به تهران زده بود که «برکه ماهی پرورد، دریا نهنگ» ـ و چه خوب می‌شد که می‌گریختم از روان‌پریشی حاکم بر این ازدحام آدم‌ها و ماشین‌ها... و چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم کاری بجویم در شهری کوچک ـ حتی دهستانی ـ تا فرار کنم از تکرار هرروزه رفتن و آمدن و ماندن پشت چراغ‌قرمزهای سبزنشدنی‌اش، فرار کنم از صدای بوق اتوبوسی که قرار است به کار ببردم و به خانه بیاوردم؛ فرار کنم از هول زنگ تماس تلفن خانه و محل کار، از بوق آمدن اس‌ام‌اس، از صدای زنگ در، از صدای زن همسایه که فریاد بر شوهر می‌زند که... فرار کنم به جایی که در آن از تماس خبری نیست، از ارتباط خبری نیست، از بوق و آلارم خبری نیست. جایی که فقط سکوت است و صدایی اگر هست صدای برخورد موج دریا باشد با تن ساحل، صدای آواز کلاغ باشد در سکوت جنگل، صدای بی‌خش و صاف زنم باشد که در هیچ هیاهوی دیگری محو نشود، صدای خودم باشد که نجوا کنم فکرهایم را در گوش خودم...

 

و شکوه‌ی من از این زندگی شبح‌مدرن ـ با شبه‌مدرن اشتباه نشود ـ در این شهر عقب‌مانده این بوده که هرچه در آن است گویی کمین کرده برای گرفتن «خود» از من... و چه خیانتی، چه جنایتی بالاتر از این که شهری «خود» را از آدمیزاد بگیرد و برایش هرچیزی باقی بگذارد مگر «خودش» را... می‌رویم و می‌آییم بی‌آن‌که باشیم و بدانیم که هستیم... شده‌ایم ماشین کار ـ یاد «ماشینکار» براد اندرسون افتادم، حکایت مردی گناه‌کار که تاوان آن را به جان دارد می‌پردازد ـ شده‌ایم ماشینی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ، مرگی برای یاد، یادی برای... و من در این زمانه حسرت‌زا حسرت هیچ‌کس و هیچ‌چیزی نداشته‌ام مگر جایی برای آرامش، شهری دور از یاد... دور از ازدحام... و این هم از همان کودکی در من بوده؛ شاید نداشتن اتاقی برای خود...

 

عجیب‌تر این‌که در این زندگی شبح‌مدرن، همان‌ها که ازشان می‌گریزی، ناگزیری از درافتادن به آن‌ها برای تاب آوردن رنج... از علائقم شده که ـ هرچند با ترس و هول ـ به شنیدن زنگ رسیدن اس‌ام‌اسی بدوم به سوی گوشی و ببینم چه اتفاقی افتاده‌است جدید. بالاتر از آن در این زمانه آمارزده، شیفته‌ی لحظه‌به‌لحظه‌ی چک کردن آمار بازدیدکنندگان سایتمان هستم. خواندن مشتاقانه ایمیل‌ها و آف‌لاین‌های یاهو و جدیدن دوباره اورکات و جی‌میل هم تفریح هرروزه‌ام است... پس باز هم برای فرار از آن‌چه می‌گریزم ازش پناه می‌برم به همان ترس‌ناک‌ها...

 

این زندگی عجیب به گردن ما افتاده‌است و چاره چیست؟ به قول بی‌دل: شاد باید زیستن، ناشاد باید زیستن...

 

تصمیم‌های جدیدی در راه است... چون زندگی به‌سرعت ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:30 توسط میثم رضوانی |

امروز درست می‌شود پنجاه‌وهفت روز. درست پنجاه روز و هفت روز است و به‌قدرِ یک عمر که صدای غژغژِ ‏کانکت با آن بوق‌های عجیب‌وغریبش را نشنفته‌ام و غرق نشده‌ام در مجازای دنیایِ اینتر و اِسکِیپ و نت. ‏پنجاه‌وهفت روزی که به‌تمامی در سیاهی و سپیدیِ دنیای واقعیِ تلخ گذشته بی‌هیچ رنگِ دیگری. ‏پنجاه‌وهفت‌تا بیست‌وچهار ساعتی که در عینِ واقعیت گذشته بی‌هیچ خیال و مجازی و مگر در بیست‌وچهار ‏ساعتِ شبانه‌روز که که ده ساعتش به کار می‌گذرد و دو سه ساعتِ دیگرش به کاری دیگر و هفت‌هشت ‏ساعتش به خواب و یکی‌دو ساعتش به ماندن پشتِ چراغ‌قرمزهای توحید و نواب و بالاتر بیا تجریش و ولنجک و ‏حرص خوردن و ذرّه‌ذرّه آب شدن چه‌قدر فرصت برای زندگی و عاشقی و سینما و مجلة فیلم و نامه و چشم‌اندازِ ‏ایران و کتاب و نوشتن و خواندن و وبلاگ به روز کردن باقی می‌ماند؟ افزون بر این سقفِ خانة استیجاری هر روز ‏دارد پایین‌تر می‌آید و هر شب بیش‌تر بر سینه‌ام فشار می‌آورد. از درودیوارِ این خانة لعنتی دارد گندوکثافت ‏می‌بارد. دلم را به‌درد می‌آورد این ازدحام و پلشتی. تمام این پنجاه‌وهفت روز در زیرزمینِ نموری گذشته که ‏لباس‌ها در آن نم می‌کشند و آدم‌ها کپک می‌زنند. شب‌ها خواب به‌چشم نمی‌آید از فرط نم‌ناکی هوا . و ‏صبح‌هایش که با تن نم‌زده و کرخت به‌مرگ برمی‌خیزم از کفِ سرامیکیِ نم‌دار و لباس‌های نم‌دار را به تن ‏می‌کنم و دست و روی را نَمی آب می‌زنم و نم‌نمک به‌راه می‌افتم آرزوی حیاتی دیگر دارم. می‌آیم با گام‌هایی ‏که سنگینیِ یک گورِ دسته‌جمعی را بر خود حمل می‌کنند تا بیان‌پژوهان و شروع می‌کنم به کار. خیره می‌شوم ‏به مانیتور و تندتند دکمه‌ها را می‌زنم. نقطه، ویرگول، فاصله و نیم‌فاصله. باید مواظب باشم تا نم‌دار، نمدار ‏نوشته‌نشود. «غم» از «زده» جدا باشد و «اندوه» از «گین»، باید خیلی مواظب باشم که این بی‌حیاها به هم ‏نچسبند. در حینِ کار این آخرین شعرهای حسین پناهیِ فقید را می‌گذارم توی ‏jet audio‏ و هی گوش می‌کنم ‏و گوش می‌کنم تا دوباره می‌چرخد و می‌آید اوّل و باز دوباره:‏

میزی برای کار                                                                                                                 

کاری برای تخت                                                                                                               

تختی برای خواب                                                                                                           

خوابی برای جان                                                                                                              

جانی برای مرگ                                                                                                              

مرگی برای یاد                                                                                                                     

یادی برای سنگ

                                                                                                                                             این بود زندگی؟؟؟!!!‏

بی‌کار که می‌شوم برای‌آن‌که کمی آرام بگیرم شروع می‌کنم به خوردن «زندگی‌های بسیار و استادان ‏بسیار». راست و دروغش چه مهم است؟ تسکینم می‌دهد دانستن و اعتقاد به این‌که یک روح در شصت یا ‏شش‌صد یا شش‌هزار قالبِ انسانی به ظهور برسد. این‌که زمانی در قالبِ دخترکی نیک‌بخت و زمانی دیگر در ‏شمایل مردی بدسرنوشت و سیه‌روز جان یابد و شکل بپذیرد. این‌ها آرامم می‌کند و وادار به ادامة زندگی و ‏مهرورزی به شرط پاداش در نشئة بازپسین. وگرنه این زندگیِ قسطی که آدمی را همیشه رام و سربه‌زیر، ‏همیشه مطیع و امرپذیر می‌خواهد چه دل‌خوش‌کُنکی دارد؟! پس باید امید داشت به حیاتی و حیات‌های دیگری ‏از پسِ این زنده‌به‌گوری.‏

محموت رفته‌بود مستراح و در بازگشت دست‌گیرة در را شکانده‌بود. ـ خودش می‌گوید شکست. ـ و گیر ‏کرده‌بود آن تو، ساعتی تا نوین از را ه برسد و رهایی‌اش بخشد. آزاد که شده‌بود، گفته‌بود: «زندگی چه‌قدر ‏به ماندن در مستراحِ دربسته می‌ماند. و ما اسیرانیم در بوی گه و کثافتِ خودمان بی امیدِ رهایی.» شب که ‏رسیدم ماجرا را برایم تعریف کرده‌بودند.‏

فردایش در خانه تنها بودم. رفتم برای خلاصی و بی‌خیال در را محکم بستم. بسته که شد، ترس بَرَم داشت. ‏باید دوسه ساعتی مهمانِ دخمة بوی‌ناک و خفه‌ای می‌بودم که صدای پرطنین «فن» مثل زوزة محتضری دردمند ‏در آن می‌پیچید. نشستم پشتِ در. بی‌امید از آمدنِ مردی که نجاتم دهد. گرمم شده‌بود. می‌دانستم در را باید ‏باز کنم. اما بی‌هیچ وسیله‌ای. مسواک، خمیردندان، برس، تیغ، دم‌پایی... به کدامشان امید رهایی می‌توانستم ‏ببندم؟ زیرِ دست‌شویی یک روکشِ ژیلت افتاده‌بود. چندلایش کردم و کردمش داخلِ پیچِ دست‌گیره و با حوصله ‏تلاش کردم. «چه‌قدر زندگی شبیهِ ماندن در مستراحی است که درِ آن از داخل قفل شده‌باشد!» دست‌گیره که ‏شکسته بود، تکّه‌ای از آن مانده بود داخلِ در و گیر کرده‌بود و نمی‌گذاشت دست‌گیره جا بیفتد. خسته و ‏عرق‌کرده نیمه‌تمام رهایش کردم. نیم‌ساعتی گذشت. دوباره دست‌به‌کار شدم. پیچ بالا شُل شده‌بود. اما باز ‏نمی‌شد. هرز شده‌بود گویا. پیچِ پایین بدقلقی می‌کرد. تکان نمی‌خورد. اما من لج کرده‌بودم. می‌خواستم بر ‏علیهِ وضعِ موجود عصیان کنم. می‌خواستم رها شوم از گندابِ گرم و نمور. «می‌خواستم، می‌خواستم، اما ‏مقدورم نشد. باید مقدورم بشه.» با مشت می‌کوبیدم به در. به دست‌گیره. به دیوار. قطعة مانده در دست‌گیره ‏بیرون افتاد و غِل خورد و رفت تویِ چاه. دست‌گیره را برداشتم و فروکردم در جایش. پیچاندمش. در تقّی صدا کرد ‏و باز شد. من رها شدم.

‏ رهایی به‌شرطِ رهایی خوب است. نه این‌که رها که شدی خود را در بندی سخت‌تر و تلخ‌تر ببینی.‏

این هم برای تو میثم قهوه‌چیانِ عزیز

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:42 توسط میثم رضوانی |

امروز ـ همین امروز اولِ خرداد ـ سال‌روز تولّد پری‌سای عزیزترینم است. و یادم نمی‌رود دو سال پیش را که زیرِ آن بارانِ جَرجَر در اردوگاه میرزا کوچکِ رامسر نگاه به نگاهش دوختم و در آن مستی‌ومردی خیره‌سرانه گفتمش: «دوستت دارم.» و هدیه‌ای که با حسن از شهرشان ـ کلاچای ـ خریده‌بودم، با آن نوشتة معروفِ «تو خودت بی‌قیمتی. و این دنیا چنان کوچک است که هدیتی سزاوارِ تو در آن نمی‌گنجد» را پیش‌کشش کردم و او مردّد نگاهم کرد و من مصمّم نگاهش کردم. و سال‌ها در اعماقِ آن دو نقطة سیاهِ خیس غوطه خوردم و به‌خود که آمدم باران تمام وجودم را غرق کرده‌بود. او رفته‌بود. رفقا دوره‌ام کردند که «چی شد؟ چی گفت؟» و من فقط نگاهشان کردم. درست شبِ تولّدش، شب دوباره زاده شدنِ من بود.

ازآن شب اما دو سال گذشته. دو سال که خاطراتِ تلخ‌وشیرینش یک زندگی شده‌است. حالا دیگر ما ـ من و پری‌سای عزیز ـ زن‌وشویی هستیم، در آغازِ مسیرِ زندگی. و رها از بند آن دوری‌های زجرآور، فراق‌های آزاردهنده‌ای که گاه به ماه‌ها می‌رسید. بارها گفته‌بودمش: «این‌قدر ببینی من رو که حالت ازم به‌هم بخوره» این پیش‌گویی دارد رنگِ حقیقت به‌خود می‌گیرد، هرچند بارها گفته: «من هیچ‌وقت حالم از تو به‌هم نمی‌خوره.»

دلم بدجوری هوای شعر کرده. این شب‌وروزها نیازمندِ خواندنِ شعری دل‌نشین هستم که زندگی‌ام ببخشد. ازآن شعرهایی که مرا با خودش ببرد. که جانم بدهد. هوایی‌ام کند. عاشقم کند. رهایم کند از تکرار و تکرار و تکرار. از کار و کار و کار. می‌خواهم برگردم به همان شمالِ آن سال و زیرِ همان بیدِ مجنون که از شاخه‌هایش عشق می‌بارید و خیسم می‌کرد، بایستم و دوباره در چشم‌های معشوقِ زیبایم نگاه کنم و «دوستت دارم» را فریاد بزنم. بی‌اعتنا به وام و حقوق و بیمه و این‌ها. بی‌خیال به گذشت روزها که باید قسط بدهم و پولِ شارژ و قبض برق و تلفن و... می‌خواهم عاشقی کنم. این روز تولّدِ پری‌سا خاطره‌انگیزترین روز عمر من است. برایش شعری خوانده‌ام:

 

بس می که به بوييــدنِ تو مست شود

ساقی ز نگـــاهِ مســتت از دست شود

صــــد بار بميــرد عاشـــــــق و از پی آن

یک‌باره به شـــوق دیدنـت هست شود
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:46 توسط میثم رضوانی |

                  از درد ما بمیر که آسوده خفته ایم

 

مدت‌ها بود که بر میدان آزادی گذر نکرده‌بودم. ماه‌هاست تصاویر دل‌خراش این مصداق متناقض‌نما که از یک سو آزادی نامش است و از دیگر سوی در گوشه‌وکنارش مردانی چرک بر دردناکیِ استخوان‌های خمارشان سر بر دیوار ساییده اند و زنان بوی‌ناک و پلشتی در نقاط کورِش بر فاسقی غریب نظر دارند تا «دست‌وپا بزنند فاحشگیِ دیرپای را» و ازآن هم‌آغوشیِ گندیده و لزج نانی درآورند و زنده بمانند و کودکانشان نیز...

دیشب اما از پسِ گشت‌وگذارهای دونفره ـ من و پری‌سای عزیز ـ باز به آزادی رسیدیم. باید زود می‌گذشتیم. اما چراغِ عابر قرمز بود و رفتن ممنوع... واایستادیم. درست کنارِ «کانتینرِ» پلیس. و جلومان ماشینِ شهرداری، عقبش پُر از موتور و مردی میانه‌سال سرش را از شیشه برده‌بود داخل و با عجزوالتماس از راننده می‌خواست موتورش را پس دهد. رانندة چاق سیگارش را پک می‌زد و با دست او را به‌تحقیر و خواری می‌راند. مرد برگشت سمتِ «کانتینر» ما هم نگاهمان را چرخاندیم. و باز التماس و باز... پلیس‌ها اما بی‌توجه بودند. مرد، دخترِ هفت‌هشت‌ساله‌اش درکنارِ مادر ایستاده‌بود و به ضجّه‌های ملتمسانة پدر گوش سپرده‌. در چشمانِ دخترک ـ با آن مقنعة رنگ‌ورورفته‌اش ـ بغض و خشم سوسو می‌زد. همین‌قدر «سوسو». و مادرش محکم دستِ دختر را گرفته‌بود...

همیشه اما آن‌سوتر ـ درست صد قدم پایین‌تر ـ مردانی با چهره‌های آشنا قدم می‌زنند، رد که بشوی در چشم‌های تو خیره می‌شوند، نگاهشان که کنی سر تکان می‌دهند. این لعنتی‌ها جنس می‌فروشند. درکنارِ این‌ها مردان و زنانی دائم پرسه می‌زنند. گاه التماس می‌کنند، گاه سرشان را از ماشین‌های گران بیرون می‌آورند، مشت در مشتشان می‌گذارند و لب‌خند می‌زنند و دور می‌شوند. درست صد قدم پایین‌تر از کانتینر پلیس هر روزوشب روسپی‌ها دنبالِ مشتری چشم می‌دوانند. خرده‌فروش‌ها مواد ردوبدل می‌کنند. ده‌ها مردوزن معتاد این‌طرف و آن‌طرفِ «آزادی» از درد خماری به‌خواب رفته‌اند... پلیس اما موتور مرد را پس نداد. مرد آمد کنار زن و دخترش، سه نفری کنار هم نشستند. ماشین شهرداری رفت و نگاه این سه تا دورها بدرقه‌اش می‌کرد. چراغ سبز شده... پری‌سا دستم را می‌کشد. و من می‌روم و پشتِ‌سرم را تا دورها نگاه می‌کنم.

لعنت به ما که هرچه بر سرمان بیاید نه حقّمان که کمِ‌مان است. من که باید برمی‌گشتم. باید می‌رفتم جلو کانتینر و بر سرِ لعنتی‌های بی‌خیال فریاد می‌زدم که لااقل چشم‌هاشان را باز کنندُ مثلی مرده ای فقط نگاه کردم. اما چگونه است حال حافظان آرامش و امنیت مردم که گاه از درِ دروازه داخل نمی‌شوند و گاهِ دیگر از سوراخِ سوزنی عبور می‌کنند؟ در آماروارقامِ بزه‌کاری ـ قتل و غارت و تعرّض و تجاوز و سرقت و جنایت ـ و طلاق و خودکشی و افسرگی و فرار و پسرکشی و پدرکشی و همه‌وهمه سرآمدِ جهان هستیم و دَم از آزادی و توسعه و جامعه اخلاقی و مدینه النبی و... می زنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 توسط میثم رضوانی |

تمام شد. حالا از امروز هرچه هم بخواهم به خودم بقبولانم که زندگی به روال سابق و در کمال آرامش، هم‌چون یکی‌دو ماهی که گذشت جریان دارد، فکر عبثی است. در زندگی جمعی بسیاری برنامه‌ها و نقشه‌ها باید تغییر کنند. هدف‌ها و آرمان‌ها و حتی اعتقادات باید بازتعریف شوند. حالم امروز خوب نیست. دیشب به کمکِ دوتا میثم و یک محموت یک پاکت پُر از سوسک از کمد بالای حمام جمع کردیم. دویست سوسک مرده و خاک‌گرفته که بوی مردار می‌دادند. کافی بود سر را داخل پاکت کنی تا بوی مردة مانده را تا عمق جان استشمام کنی. حالم بد شد. و سه نفری بیدار ماندیم تا ساعت از دو گذشت. میثم زودتر خوابید. اما تا صبح محموتِ لعنتی بارها بیدارم کرد. پیکِ شرق که رسید، هوا هنوز تاریک بود. در را با صدای هولناکی باز کرد و روزنامه را برداشت و باز از صدای خش‌خشِ مشمّایش خواب را کوفتم کرد. صبح را با خواندن خبر قتلِ‌عامِ دوازده انسان با دوازده دنیا امید و خاطره و نقشه و آرمان شروع کردم. از همان اوّلِ صبحی حالم بد شد. خیلی عجیب نیست؟ که سی نفر لباسِ مأمورانِ دولت را بپوشند و راه بر مسافران آسوده‌خاطری که در کشور امن‌وامانی هم‌چون ایرانِ اسلامی که حتی جزو باش‌گاه هسته‌ای هم هست، ببندند و کتکشان بزنند و به گودالشان بریزند و به گلوله‌شان ببندند و خون آن‌همه انسان بی‌گناه که بزرگ‌ترین جرمشان شاید عبور از آن جاده در آن وقت بوده ـ و تنها تفاوت ما با آن‌ها همین بودن در زمان و مکان بوده‌است. ـ بریزند و بعدش هم... بگریزند. حالم خوب نیست. اصلاً خوب نیست. دانستن مقدمة له شدن است. و لعنت به من که آن کاغذپاره‌ها را برای آن جشنوارة نشریاتِ دانش‌جویی در آن آخرین موعد ارسال آثار فرستادم. و لعنت به آن داوران مهربان و آن رقبای ضعیفی که چهار اشتراکِ یک‌سالة شرق به ما ارزانی داشتند. حالا هر روز صبح، آفتاب‌نزده صدای موتور می‌پیچد توی بن‌بستِ ما و بیدارم می‌کند. روزنامه می‌گذارد پشتِ در و من تندوفرز برش می‌دارم و در همان تاریکی شروع می‌کنم به خواندنش و ذرّه‌ذرّه خودم را قورت می‌دهم و باز قی می‌کنم و باز له می‌شوم. هر روز به بهانه‌ای، به نوشته‌ای روزم را به گه می‌نشاند همین وجیزه دانستن‌ها. حمید قهوه‌چیان روی نشریه‌اش ـ نما ـ نوشته: «آگاهی بنیانِ رهایی است.» اما آگاهی اس‌واساس روان‌پریشی و دق‌مرگی هم هست و شاید منظور از رهایی هم همین بوده‌باشد. حرف‌های عجیب‌وغریب مسؤلان کشور، از آماروارقامِ هول‌ناک قتل‌وجنایت، از رتبه‌های درخشان در تولید میوه و گوشت و... شکم‌های خالی مردم بی‌گناه. از بی‌گناهیِ همة مردم، که اگر به‌دستِ اشرار، دسته‌جمعی کشته نشوند در همین جاده‌های خودمان کشته می‌شوند. در درّه‌ها به جای گودال‌ها می‌آرمند. از فقر و گرسنگی می‌میرند. قربانی جهل و تعصّبِ بی‌گناه‌های دیگر می‌شوند. همه می‌خواهند بی‌اعتنا باشم. اما مگر چه چیزی عوض شده، من فقط برای همة این غم‌ها و شادی‌ها شریکی یافته‌ام. ازدواج کرده‌ام و با این کار انسانِ بی‌گناهِ دیگری را (مثلِ همان بی‌گناه‌های جادة بم ـ کرمان) شریک دردورنج و غم‌وغصّة خود کرده‌ام. معشوقم را، آن‌که بیش از هر دیگری‌ای دوستش داشتم، همان‌که با خیالش به‌خواب می‌رفتم و به امیدش بیدار می‌شدم را، شریک کردم در این تلخی‌ها، در این فکرهای آزاردهندة به‌قولِ خودش مازوخیستی. امشب می‌خواهم تلفن را بکشم و در را ببندم و بازش نکنم. امشب خانه نیستم. حالم بد است. و حوصلة کسی را ندارم. همین تنهایی را، با تمام ترس‌ها و فکرها و هول‌ها و دردهایش ترجیح می‌دهم بر «با کس بودن». نمی‌دانم کجا و کی بود که دلم این‌چنین گرفت. با پری‌سا صحبت کردم. کافی است کاری برخلافِ میلش انجام دهم ـ هرچند آن کار به میلم باشد ـ اخم می‌کند و می‌گریزد. و باز تنها می‌شوم. این روزها که تنها او را می‌خواهم و آرامشی را که تنها او ارزانی‌ام می‌کند، حال او هم خوب نیست.

ساعت دوی ظهر است. و من ساعت شش به خانه می‌رسم. خستگی درنکرده باید بنشینم پای کارهای فرهنگستان و هی آن کلیدهای لعنتی را فشار بدهم و باز ادامه بدهم تا سطرها برسد به 500 و 600 و... 1000 و به 4038 که رسید، تمام می‌شود و باید خانه را مرتب کنم و بنشینم منتظر تا میثم بیاید و خلوتِ بی‌نفرم را برآشوبد و خیلی زود ـ شاید یک ساعت پس‌از آمدنش ـ به خواب رود، و تا صبح روی تخت جابه‌جا شوم و ناچار برخیزم. قدم بزنم در خانه، امیدوار تا شاید سرش را جابه‌جا کند و کمی آرام بگیرد، تا بتوانم بخوابم. فردا صبح باید خیلی بااحتیاط، خسته و نخوابیده بلند شوم از تخت‌خوابی که هر لحظه بیمِ فروریختنش می‌رود. و با همین بی‌حوصلگی، دست‌وروی شسته‌نشسته و با چشم‌های پف‌کرده‌ای که ازشان استیصال و غصّه تراوش کرده و آمده جمع شده در کنج دو چشم ـ به قولِ سحر «پوخه» شده ـ ، می‌آیم سرِ خیابان و در انبوه گرم ماشین‌های عبوری که همه‌شان از من خسته‌تر و کلافه‌تر هستند، به یکی‌یکی راننده‌هاشان بگویم: توحید. تا یکی‌شان سوارم کند و بروم تا برسم به شرکت و آن‌جا اگر دکتر باشد که همه‌چیز خوب است و اگر نباشد، دیگر هیچ‌چیز جای خودش نیست. جو آزاردهنده‌ای می‌شود که... چه‌قدر حالم بد است، امروز. دیشب با نسترن حرف می‌زدم. شاید آن حزنِ غریبی که در صدایش بود، آن آهسته سخن گفتنش دلم را خست. شاید هم آن‌همه حرف‌هایی که بود و نگفت، آن گلایة مادرانة کوچک از طوبی که خیلی زود زندگی‌شان را وارد فازِ نظامی! کرد، یا شکوة خواهرانه‌اش، دردِدلش از مجید ـ شوهرش ـ که تا پاسی از شب کار می‌کند، کار و کار و کار... بدون آن‌که آ«‌قدرها نیازمند چنین سختی‌ای باشند ـ قرار نبود که برای کار، زندگی کند. از همان‌ها بود که «می‌خوان خورشیدو با دس بگیرن» قرار بود و بهش هم می‌آمد که... ـ دلم دارد بیش‌تر می‌گیرد. ساعت دارد سه می‌شود امّا نه به سه‌ایِ اوضاع‌واحوال من با این چرندیاتی که دارد توی نرمی مغزم مارپیچ می‌خورد، بالاوپایین می‌رود و دلم و سرم را چنین سخت به‌درد می‌آورد.

می‌خواهم چشم‌هایم را ببندم و بازشان که کردم می‌خواهم خودم را در همان اردوگاه میرزاکوچک‌خان نشسته بر ساحلِ زیبای رامسر ببینم. دورتر پری‌سا نشسته و دارد به تهِ دریا نگاه می‌کند. من ماتِ اویم و با صدای موسیقیِ سکرآورِ «شاختایی» ـ مقامی شمالِ خراسان ـ سیاه‌مست شده‌ام و در دلم هزار خُم دارد مستانه می‌جوشد. او اما ماتِ دریاست. دریغ از نگاهی حتی که دلم را آرام کند. چه‌قدر سرمست بودیم آن روزها. امروز اما نیازمند آرامش شگرفی هستم که در آن من و او تنها باشیم. با ذهن‌هایی خالی از هر آینده‌ای، از هر گذشته‌ای... بی‌بیم و پرامید. کاش دنیا به قاعده‌ای دگر بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:3 توسط میثم رضوانی |

 

اين خانة مجردي‌متأهلي نم‌زده هر روز دارد ترس‌ناک‌تر و مرموزتر مي‌شود. شب‌ها صداي صداي جيغِ زني از کوچه مي‌آيد. همين چند شب پيش بود ـ ميثم قهوه‌چيان و محموتي شاهدند. ـ صداي کتک‌زدن و آه‌وناله از کوچة بن‌بست شنيده مي‌شد. زن فرياد مي‌زد: آره... من فاحشه‌ام... و اين را بارهاوبارها تکرار مي‌کرد. دختر نوجواني با ضجه از پدر مي‌خواست که: بابا تو رو خدا اسلحه رو بده به من... بابا تو رو خدا بدش به من. و ما سه نفر مات هم را نگاه مي‌کرديم. آن شب گذشت. اين بن‌بست لعنتي همه شبش هول و هراس است. نيمه‌هاي شب که نشسته‌ام پشت ميز کامپيوتر و در سکوتِ دل‌نشين خانة خاموش نفس مي‌کشم، که تنها صدايي که هست صداي نرم بالاوپايين رفتن دکمه‌هاي صفحه‌کليد است، ناگهان صداي پايي مي‌شنوم که آرام‌آرام نزديک مي‌شود. همين نزديک پشتِ پنجرة زيرزميني من وامي‌ايستد. و بعد صداي برخورد سنگ‌ريزه است بر تن پنجرة هم‌سايه. گوش تيز مي‌کنم. در با صداي آرامي باز مي‌شود. صدايي از کسي درنمي‌آيد. به درون خانه مي‌روند. و من خيال مي‌بافم. تصوير پشتِ تصوير که ازجلوِ چشمانم رد مي‌شوند. ساعتي بعد که مي‌خواهم بخوابم صداي زيرِ حرکت آرامِ دستة سوسک‌ها به‌گوش مي‌رسد. بر روي سراميک‌ها رژه مي‌روند و خوابم را مي‌آشوبند. چراغ را روشن مي‌کنم. خبري ازشان نيست لعنتي‌ها. روزها مثلِ برق‌وباد مي‌گذرند. درست دو ماه است که به اين خانه آمده‌ام. چهار سال زندگي در شلوغي آزاردهندة طرشتِ لعنتي مرگ تدريجي مردي بود که واقعاً «مي‌خواس خورشيدو با دس بگيره»، مردي که براي نهنگ شدن تن رنجورش را به عميق اقيانوس سپرده بود. اما روزگار به‌فراخورِ نامش که يادآور نامرادي و نامردمي‌ست مصائبي صعب بر او گذراند. چهار سال و چهل سال و چهارصد سال که مثل بيست سال و دويست سال و ميليون‌ها سالِ پيشينش سراسرِ رنج و خواهش و سقوط بود. اما حالا دو ماه و بيش‌تر است که از خواب‌گاه زجرآور، همان ميهمان‌خانة مهمان‌کشِ روزوشبش تاريک گريخته‌ام. از شلوغي‌اش و از شرکاي زندگي در آن اتاقِ 4*3ي مشاعش که مرد را هميشه خندان مي‌خواستند و بر وفقِ خويش خلاص شده‌ام. چه‌قدر اما تنهايم اين‌جا. غروب‌ها کليد مي‌اندازم به در و وارد مي‌شوم. خانه دَم‌کرده و خفقان‌زده است. بي‌هيچ صدايي. لباس‌نکنده سراغ تلفن مي‌روم و آن دکمه‌هاي ليزش را چندين‌وجند بار فشار مي‌دهم. شايد دستي مهربان، روحي که هواي مرا ـ خداي ناکرده ـ کرده، خواسته بوده‌باشد، صدايم را بشنود، دلم را گرم کند، جانم ببخشد، خبري نيست اما. ديگر ازآن‌همه رفيق که شب‌هاي غربتي خواب‌گاه را با هم‌ايشان به‌صبح مي‌رسانديم خبري نيست. و نه از جوک‌هاي دستِ اوّلِ سلمان و مهدي نقي‌پور ـ که .... ـ از شب‌هايي که هر لحظه‌اش رفيقي درِ اتاق را مي‌زد و به‌بهانه‌اي تو مي‌آمد. کتابي در دست و لبِ به اعتذار خندان. اگر بي‌کار بودم از لاي کتابش فيلمي درمي‌اورد و همين که مي‌گذاشتيم اتاق پر از آدم مي‌شد. ياد همگي آن رفيق‌ها به‌خير که آن‌چنان نزديک و هميشگي بودند که دلِ مرد براي يک هق‌هقِ حسابي همیشه تنگ بود.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:59 توسط میثم رضوانی |

چو گل‌ها سراپا نشاط و شوری                      تولدت مبارک

بهار امیدی همه سروری                              تولدت مبارک

امروز هجدهمین سالگرد تولد سحر عزیزم است. و تمام این هجده سالِ پرخاطره و به‌یادماندنی چنان به‌ناگاه گذشته که مانده‌ام چگونه جمع چهارپنج نفره ما در نبود پدر که ستون و پایه زندگی است کشتی درهم‌شکسته زندگی را این‌گونه به ساحل نجات رساندیم که امروز همه راضی‌اند و اگر هم نیستند دلیلش فراموش کردن آن سال‌هاست. سحر یک‌ساله بود که پدر مرد و سال‌های سخت دربدری و تلخی شروع شد. شیره جان مادر که تمامش غم و دق بود، سحر را عصبی و ناراحت کرده‌بود. هنوز صدای جیغ‌هایش که در پی مادر روانه می‌کرد در گوشم می‌پیچد. دختربچه لاغرمردنی و نحیفی که سراسر بیماری بود و رنج. آن‌قدر کم‌بنیه و نزار که نسیمی بس بود تا برای روزهای متمادی مریضش کند. روزها می‌گذشت. اما دردها بی‌التیام بودند. ضربه سخت بود و گذشت سال‌ها از آن نمی‌کاست. سحر بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. من و نسترن بالغ می‌شدیم و نسرین در تهران درس مهندسی می‌خواند که امید همه‌مان بود.  مادر اما هر روز پژمرده‌تر، افسرده‌تر می‌شد. ازآن صورت شفاف و براق که از گونه‌هایش خون می‌چکید اثری نمانده‌بود. چشم‌ها کم‌فروغ می‌شدند و آن قامت رسا زیر تازیانه‌های بی‌رحم روزگار خمیده می‌شد. کودکی سحر مثل من و نسترن در خواستن و لب فروبستن گذشت. کلاس اول دبستان که بود خواستم برای خوشحال کردنش یک جامدادی بخرم. سال هفتادوچهار بود گویا. پانصد تومان قیمتش را ذره‌ذره پس‌انداز می‌کردم. نمی‌شد اما. لعنتی به‌زور سیصد تومان شده‌بود. با شرمندگی باقیمانده را از دوستی نه خیلی صمیمی قرض کردم. فروشنده که تا آن روز مشتری‌ای با آن ذوق ندیده‌بود، با هیجان زیادی کادوپیچش کرد. تا خانه پرواز کردم و چشمانش که درخشید، قلبم تا ابد روشن شد. مادر لبخند غم زد...

لعنت به من. روز تولد چه جای گفتن این‌هاست. تمام شده آن سال‌ها و خاطراتش گمانم فقط در دل من و مادر مانده‌است. سحر امروز زیباترین دختر این دنیاست و از کوره گدازان روزگار که بر او و بر ما انبوهی درد و رنج و کمبود و نبود و هم مهر مادری و عشق خواهری و برادری گذرانده، قد برافراشته، رعنا شده و امسال قرار است وارد دانشگاه شود. کاش می‌دانستند او و مادر که دوری‌شان بزرگ‌ترین زجر زندگی من و پری‌سای عزیز است. عاشقانه و برادرانه تولدت مبارک... سایه‌ات بر زمین همیشه روان باد.

 

تو نیستی که ببینی، چگونه دور از تو

            به روی هرچه در این خانه است

                        غبار سربی اندوه، بال گسترده‌ست    

 تو نیستی که ببینی، دل رمیده من

                                    به جز تو، یاد همه‌چیز را رها کرده‌ست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:0 توسط میثم رضوانی |

دیشب را تماما بیدار بودم. ساعت دوازده بود که در گریز از سردرد وحشتناکی که از سر شب دچارش بودم، سر بر بالش نهادم. زود خوابم برد. با ضرباتی پتک گونه که به پیشانی‌ام کوبیده می‌شد، پریدم از خواب. ساعت قدری از دوی بامداد گذشته‌بود. چشم‌هایم را باز نکردم. ازاین پهلو به‌آن پهلو جابه‌جا شدم. برخاستم. دردی سیال از سر می‌آمد و می‌کشید به سینه‌ام و همین‌طور پایین می‌آمد تا به پاها. کرخت و منگ بودم. پیشانی‌ام از درد گزگز می‌کرد. مثل دیوانه‌ها دور خودم می‌چرخیدم. خودم را به تخت رساندم. گذشت ثانیه‌ها بر دردم می‌افزود. ساعتی در زجر استخوان‌خردکن سر گذشت. آرزوی مرگ می‌کردم. مانده بودم بیچاره و مستاصل... لباس پوشیدم. می‌خواستم فرار کنم از این درودیوار و پنجره‌ها که به قصد کشتن دوره‌ام کرده‌بودند. ساعت از سه گذشته‌بود. در تاریکی سوت‌وکور خیابان رودکی که سایه رفتگران و پارکبان‌ها و ماشین‌های حمل زباله، اشباح محو و ترسناکی به نظر می‌رسیدند، تلوتلو می‌خوردم و جنازه‌ای دردناک را به جلو می‌کشیدم. رفتم تا آزادی... داروخانه شبانه‌روزی و یک خشاب استامینوفن کدئین خواستم. و دستی که از لای میله‌ها به طرف من دراز شده‌بود، آرزویم را برآورده کرد. از آب‌میوه‌فروشی سر نواب یک بطری آب معدنی خریدم و با دوتا از قرص‌ها سر کشیدم. به خانه که رسیدم هنوز سرم درد می‌کرد. زیر کتری را روشن کردم. چای نوشیدم. تلویزیون را روشن کردم و وقت گذراندم. سر لعنتی همچنان درد داشت. توی سایت‌ها پرسه زدم و نمی‌دانم کی بود که سرم واگذاشته‌بود و نفهمیده‌بودم. صدای پیک موتوری شرق که در کوچه بن‌بست پیچید، سر بلند کردم. هوا کم‌کم روشن می‌شد. روزنامه را برداشتم و خواندمش. ساعت هفت بود که راه افتادم به سمت دانشکده. با دکتر بلخاری درس‌های جالبی داشتم. حیفم آمد بمانم و نروم. الان باز ساعت از دوی بامداد گذشته و یک روز سخت دیگر تمام شده و یک روز سخت دیگر دارد شروع می‌شود.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 2:10 توسط میثم رضوانی |

سخت و جانفرسا بیدار شدم از خوابی که به گمانم ساعتی بیشتر طول نکشیده بود. تا ۸ سه ربع زمان داشتم. دست و روی نشسته راهی دانشکده شدم ( و لعنت به این ترافیک نواب و توحید و چمران ). کلاس دکتر بلخاری آن قدر شلوغ بود که تا من برسم همه در هول و ولای تغییر محل کلاس زمان تلف کنند. تا رسیدم رفتم پی آقای وزیری پی کلاس. طبقات را می گشتم. ناامید برگشتم. کلاس خالی بود و همه رفته بودند چند کلاس آن طرفتر. ۴ ساعت از اسطوره های هند و رابطه هنر و فلسفه و بسیاری چیزهای دیگر شنیدم. ظهر ایوب را دیدم. و بسیاری دیگر از دوستان را. و تا ۵ بعدازظهر در کلاس های مختلف وقت میگذراندم. راه برگشت هم جز ترافیک آزاردهنده اش هیچ خاطره ای نداشت. شب با پریسای مهربانم گپ زدیم. چقدر دلتنگش شده ام. شب فیلم دیدم و در تنهایی همیشگی که زمانی آرزویم بود کتاب خواندم. تا دیروقت کارهای فرهنگستان را انجام دادم. هرچند می دانم... امیدی... هست البته... باید زود بخوابم تا فردا به موقع بروم شرکت. از شرکت و بیش از آن از دکتر موسوی (شگفت انگیزترین مردی که دیده ام) بیشتر خواهم نوشت. اگر باور کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 2:11 توسط میثم رضوانی |