تبليغاتX
باران

 

حالا اما بازگشته‌ايم از سفر سردي كه ده روزي به درازا كشيده‌بود. از زمين و آسمان مشهد برف مي‌باريد و كسي شاد نشد. مادرم كه صبح‌ها گرم‌پوش مي‌كرد تا به نانوايي برود و بساط صبحانه را علم كند، از چهره‌هاي مي‌گفت در صف نان، كه همگي چروك خورده‌بودند، زن و مردهاي غمگيني كه به سختي دست از جيب درمي‌آوردند تا بهاي نانشان را بدهند. مادرم مي‌گفت همه‌شان نگران قطعي آب بودند. مثل شش همسايه‌ي آپارتمان مادرم كه لوله‌هاي آبشان يخ زده‌بود و همگي سطل‌به‌دست، صبح‌هاي زود ـ كه ما هنوز خواب بوديم ـ دق‌الباب مي‌كردند و مادرم سطل و آفتابه و لگن‌هاشان را پر از آب، روانه‌شان مي‌كرد.

 

مادرم هراسناك از پچ‌پچه‌هاي مرد و زن‌هاي صف سرد نان مي‌گفت؛ «مي‌گفتن چندتا كوچه پايين‌تر گازشون هم قطع شده... بي‌چاره مردم آب كه ندارن... گاز هم كه قطع بشه، يعني چي‌كار بايد بكنيم اگه گاز قطع بشه؟...» لپ‌هايش از سوز سرد هواي نانوايي گل انداخته بود و ما لقمه‌هاي گرم سنگك را با طعم تلخ غمي كه از ريزش بي‌امان برف و قطعي آب همسايه‌ها و گاز بدبخت‌هايي كه در مازندران و گيلان و گلستان و آذربايجان زندگي مي‌كردند، حاصل شده‌بود، ته مي‌داديم و بر پدرومادر كسي كه در اين محله آشغال بريزد، لعنت مي‌فرستاديم.

 

فرداي شبي كه برف نباريد، روانه‌ي حرم شديم. حرم گرم و خلوت بود. بوي عطر مي‌داد فضاي خانه‌ي امام رضا... ساعتي در آن بي‌كرانه‌ي معطر چرخيدم... مردان و زنان با چشم‌هاي خيس نجوا مي‌كردند... اما در گوشه‌اي صداي زائري اوج گرفته‌بود... پري‌سا به قسمت ويژه خواهران رفته‌بود و من مانده‌بودم و منشأ آن صدا. رفتم تا به پنجره‌اي فلزي رسيدم كه جواني بر ويلچر خود را دخيل بسته بود و فرياد غم مي‌زد... صدايش را ضبط كردم... لهجه‌اش غريب بود، كمش اين‌كه خراساني نبود جوان افليج "يا امام رضا... جون جواد پسرت... بايد مُنه شفا بدي... تا بيام همين‌جا خادمت بِشُم... تو بايد مُنه شفا بدي..." به خودم كه آمدم، دست‌هايم را در سرماي پنجره‌ي فلزي گره كرده‌بودم و همراه جوانك زار مي‌زدم. چه روح شگرفي در معنويت آن حرم نهفته‌بود كه آدمي را چنين بي‌خود مي‌كند از خودش و او را مستحيل مي‌كند در روح حرم؟!؟ كه آدم سنگدلي مثل من را كه ياد گرفته در جامعه‌اي چنين بي‌رحم، بي‌رحم باشد و بي‌تفاوت تكان بدهد ـ مثل كودكي‌مان كه يكي درخت توت را تكان مي‌داد و انبوه توت‌هايش بر سرورويمان مي‌ريخت ـ ، تكان بدهد و پاكش كند از توت‌هايي كه نبايد بر وجودش بمانند. به خانه كه برگشتيم، صدايش را براي مادرم گذاشتم... به جاي مادر و پري‌سا، باز هم خودم زدم زير هق‌هق...

 

حالا اما بازگشته‌ايم از سفر... گفتن ندارد آن‌چه در سفر بر آدم مي‌گذرد. اما نمي‌دانم چه بي‌ارتباط، با ديدن وبلاگ "مهران هژبر" رفيق قديمي‌ام پس از چندسال بي‌خبري، اين‌ها را قلمي كردم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:53 توسط میثم رضوانی |