تبليغاتX
باران

 

"كريمي‌ها" از پولدارهای شهرمان بودند. عمارتي كه آن‌ها در آن زندگي مي‌كردند از خانه ما ـ كه براي خودش اعياني به‌حساب مي‌آمد ـ هم باشكوه‌تر بود. مرد خانواده، دوست پدرم بود و دخترشان دوست خواهر بزرگم نسرين. فرق عمده‌شان با ما و تمام مردم شهر، لهجه شان بود، برعكس همه‌ي ما، آن‌ها تهراني حرف مي‌زدند. بعدها فهميدم بانوي خانه كريمي، اصلا تهراني‌ست. يك مرد و يك زن و چند دختروپسر كه تعداد دقيقشان يادم نيست، اما همه‌شان كريمي بودند، پرغرور و اصيل؛ بالهجه غليظ تهراني...

 

سال‌ها گذشت و بابا مُرد و كريمي‌ها در زندگي ما كمرنگ شدند. سال‌ها گذشت تا خبردار شديم آقاي كريمي ـ مردي هم‌نسل باباي من، نسلي عجيب، متولدين اوايل دهه بيست، كه هركدامشان با سرنوشت‌هاي عجيبشان يا راهي قبرستان شدند يا زندان و يا مفلوك و بي‌چاره شدند ـ مجنون شده. سايه‌ي گسترده‌ي مردي بالاي سرمان نبود، بيش‌تر سايه كمرنگ اما گرم و مهربان مادر بود، براي همين بود كه از آن پس با احتياط و ترس از جلوي عمارت كريمي‌ها مي‌گذشتم...

 

روزي سربزنگاه، غافلگيرم كرد. پا پس گذاشتم، اما او مرا تنگ در آغوش كشيد و غرق ماچ‌وبوسه‌ام كرد و «عقيل... عقيل»ي گفت و ضجه‌زنان رهايم كرد و به عمارتش بازگشت. پيش‌تر زنش و دختروپسرهاي جوانش گذاشته و رفته‌بودند... آقاي كريمي كوچه ی قديم ما، بعدها زني گرفت از طبقه‌ي فقرا، درست‌ترش آن‌كه زن همان مستخدم عمارت كريمي بود كه ماه‌هاي پس از رفتن زن‌وبچه‌ها براي رتق‌وفتق امور به عمارت رفت‌وآمد داشت... نه ماه بعد زن براي آقاي كريمي پسري به دنيا آورد، نامش "غضنفر"... نخند فرمانده... اسم پسر بزرگ آقاي كريمي "داريوش" بود و پسر نوجوانش كه با مادر گريخته بود به تهران "نيما" نام داشت... حالا بخند...

 

وه كه چه طولاني شد اين مقدمه!

اما آقاي كريمي اين غربت، لهجه‌اش حتي تهراني نيست، خانه‌اش عمارت نيست، مجنون نشده، و زنش هم‌چنان با چشم‌هايي كه نجيب‌اند بيش از آن‌كه فقير باشند، تركش نكرده‌است. اسم بچه‌هايش را اما نمي‌دانم... حالا نخند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:12 توسط میثم رضوانی |