من توصیهی اکید میکنم که رفقا! آی رفقا! مراقب خودتان باشید که حتی اگر شد نمیرید و زنده بمانید...
چند شب پیش بود با پریسا نشستهبودیم به خوردن پسته و از هر دری سخن گفتن... پرسید: «میثم! تلخترین تصویر زندگیت چیه؟ که تا الان مونده باشه و هنوز ناراحتت کنه؟»
و من فکر کردم... قدم به قدم برگشتم به گذشته... سال به سال، ماه به ماه، روز به روز... چه قدر تصویر تلخ در زندگی من بوده که تا آن شب همهشان را در یاد داشتهبودم... چهقدر زندگی من طولانی شده و خودم نمیدانستهبودم. اما از همهشان، از همه آن تصویرهای تلخ، آن یادماندههای دلآزار توانستم که بگذرم و گذشتم... آمدم و آمدم به قبل، ماندم در 68.
به پریسا گفتم: «مردن بابام» نگاهم کرد و هیچ نگفت و سری به تأیید تکان داد.
میدانید رفقا، مرگ خودش ترسناک نیست... یعنی به قول اپیکور بزرگ، مرگ اصلن "نیست". چراکه وقتی "من" هستم "مرگ" نیست و وقتی او هست من نیستم. پس مردن بیهراس است. اما چرا برای مردی بیستوششساله مرگ پدرش در هشتسالگی ـ که خاطرهای غبارگرفتهشده بر اکنونش ـ باید تلخترین تصویر زندگیاش باشد؟ ها؟!؟
دست نگه دارید و فعلن بمانید. به پریسا گفتم نه اینکه از خود مردنش به تلخترین خاطره زیستنم یاد کنم، اما مرگ او تأثیری شگرف بر زندگی چند نسل از انسانهایی که میتوانستند آرام و سالم و درست زندگی کنند، گذاشت. بیشتر از همه، بر زندگی خود من.
من معتقدم مرگ هر انسان مسئولی بر حیات تمام بشر تأثیر منفی میگذارد. مرادم از مسئول معنای اگزیستانسیالیستی یا حتی سوسیالیستی آن نیست. هر انسانی که مسئولیت خانوادهاش را حتی برعهده داشته باشد.
پدر من مرد... غروب سهی مهر شصتوهشت... درست هجده سال پیش مثل همین الان... پدرم مرد درحالیکه بهراحتی میتوانست نمیرد و ما را ـ من و مادر و خواهرانم را ـ نکشد. آنچه به فکر میبرد آدم را همین است که یک نمردن ساده، جریان زندگی بشر را، تأکید میکنم زندگی بشر را، تغییر میدهد. دیگر هر که بازمانده، آنی نیست که باید باشد. مچاله میشود، شکسته میشود و هر کاریش بکنی، بندزده است.