این اواخر همیشه به فرار فکر کردهام... نه بگذارید همین اول سخن این را تصحیح کنم. «همیشه» به فرار بهعنوان بهترین راه حل مشکلات نگاه کردهام. درست از وقتی خودم را شناختهام بهعنوان انسانی مختار و مؤثر بهترین گزینهای که در بحران به ذهنم رسیده گریز از موقعیت بحرانی بودهاست. چه مثالهای نغزی هم دارم برای شهادت این ادعا؛ که میترسم از بیانشان و باز فرار میکنم...
هر روز که میگذرد زندگی در این شهر شلوغ سختتر میشود... بارها به این نتیجه رسیدهام که من مرد نهنگ شدن نیستم ـ در پاسخی ذهنی به حرفی که مادرم هنگام آمدنم به تهران زده بود که «برکه ماهی پرورد، دریا نهنگ» ـ و چه خوب میشد که میگریختم از روانپریشی حاکم بر این ازدحام آدمها و ماشینها... و چه خوب میشد اگر میتوانستم کاری بجویم در شهری کوچک ـ حتی دهستانی ـ تا فرار کنم از تکرار هرروزه رفتن و آمدن و ماندن پشت چراغقرمزهای سبزنشدنیاش، فرار کنم از صدای بوق اتوبوسی که قرار است به کار ببردم و به خانه بیاوردم؛ فرار کنم از هول زنگ تماس تلفن خانه و محل کار، از بوق آمدن اساماس، از صدای زنگ در، از صدای زن همسایه که فریاد بر شوهر میزند که... فرار کنم به جایی که در آن از تماس خبری نیست، از ارتباط خبری نیست، از بوق و آلارم خبری نیست. جایی که فقط سکوت است و صدایی اگر هست صدای برخورد موج دریا باشد با تن ساحل، صدای آواز کلاغ باشد در سکوت جنگل، صدای بیخش و صاف زنم باشد که در هیچ هیاهوی دیگری محو نشود، صدای خودم باشد که نجوا کنم فکرهایم را در گوش خودم...
و شکوهی من از این زندگی شبحمدرن ـ با شبهمدرن اشتباه نشود ـ در این شهر عقبمانده این بوده که هرچه در آن است گویی کمین کرده برای گرفتن «خود» از من... و چه خیانتی، چه جنایتی بالاتر از این که شهری «خود» را از آدمیزاد بگیرد و برایش هرچیزی باقی بگذارد مگر «خودش» را... میرویم و میآییم بیآنکه باشیم و بدانیم که هستیم... شدهایم ماشین کار ـ یاد «ماشینکار» براد اندرسون افتادم، حکایت مردی گناهکار که تاوان آن را به جان دارد میپردازد ـ شدهایم ماشینی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ، مرگی برای یاد، یادی برای... و من در این زمانه حسرتزا حسرت هیچکس و هیچچیزی نداشتهام مگر جایی برای آرامش، شهری دور از یاد... دور از ازدحام... و این هم از همان کودکی در من بوده؛ شاید نداشتن اتاقی برای خود...
عجیبتر اینکه در این زندگی شبحمدرن، همانها که ازشان میگریزی، ناگزیری از درافتادن به آنها برای تاب آوردن رنج... از علائقم شده که ـ هرچند با ترس و هول ـ به شنیدن زنگ رسیدن اساماسی بدوم به سوی گوشی و ببینم چه اتفاقی افتادهاست جدید. بالاتر از آن در این زمانه آمارزده، شیفتهی لحظهبهلحظهی چک کردن آمار بازدیدکنندگان سایتمان هستم. خواندن مشتاقانه ایمیلها و آفلاینهای یاهو و جدیدن دوباره اورکات و جیمیل هم تفریح هرروزهام است... پس باز هم برای فرار از آنچه میگریزم ازش پناه میبرم به همان ترسناکها...
این زندگی عجیب به گردن ما افتادهاست و چاره چیست؟ به قول بیدل: شاد باید زیستن، ناشاد باید زیستن...
تصمیمهای جدیدی در راه است... چون زندگی بهسرعت ادامه دارد
این ترس لعنتی از بچگی همراه من بوده؛ همراه نسل من ـ متولدین سالهای آغازین دهه شصت ـ البته این نکته را تازه متوجه شدهام. درست سال آخر تحصیلاتم در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه... زمانی که همنسلانم یکییکی فارغ شدند از تحصیل و من ماندم و انگشت شمار رفقایی جامانده از قافله فارغالتحصیلی. آن سال ـ که زیاد هم البته دور نیست ـ یکدفعه چهره دانشکده عوض شدهبود. ورودیهای جدید بالکل متفاوت بودند با مایی که فقط چهارپنج سال از ایشان زودتر آمدهبودیم. قیافههای دختروپسرهای جدیدالورود عجیب بود و عجیبتر از آن البته تفکراتشان، علائقشان، دغدغههایشان، لحنشان و منش آنها بود؛ که از زمین تا آسمان با ما فرق داشت. خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به راستی یک "جهش نسل" رخ دادهبود. و این گمان آن وقت در من تقویت شد که فاصله عمیق خودم با این جدیدها را مقایسه کردم با فاصله اندکم با قبلترها از خودم. آنها که مننیامده داشتند میرفتند از دانشگاه. فاصلهای که بهواقع فاصله نبود. چراکه ما حرف هم را میفهمیدیم، مثل هم لباس میپوشیدیم، دغدغههامان شبیه هم بود؛ و یک نکته بزرگ مشترک داشتیم: «یک ترس ذاتی پنهان»
***
از وقتی وارد عالم خبر شدهام، آن ترس ذاتی پنهان، کم کم برای خودم اقلن آشکار شده... روزی نیست که خبری از دو ترس بزرگ من «جنگ» و «کشتار» از نقاط مختلف جهان مخابره نشود. اگر بخواهم فهرستشان کنم، تعجب خواهید کرد که این اتفاقات دردناک اینقدر نزدیک هستند... علت فراموشیه هم جز این یک کلمه نیست: «تکرار»
این واژهها آنقدر در قاموس جمعی ما تکرار شدهاند که این روزها دیگر تکراری دارند میشوند. وای به زمانی که اتفاقات تکراری را به تحلیل بنشینی. آن وقت است که از کنار هم گذاشتن «فاکس نیوز»، «کیهان»، «کوشنه»، «سارکوزی»، «رایس» و «بوش» میفهمی که خبرهایی هست. آن وقت است که ترس باز سراغت میگیرد. آن وقت است که شب از صدای فرود هواپیمایی پرمسافر در باند مهرآباد که از بد روزگار پشت آپارتمان توست، از خواب میپری؛ آن وقت است که از شنیدن صدای زن همسایه که به ناگاه بر سر مردش فریاد میزند، می ترسی؛ آن وقت است که از صدای زنگ تلفن پاسی از نیمه شب گذشته هول میکنی؛ همان وقت است که به گوشهای میخزی و هر درشتی را به فحش پاسخ میگویی.
***
فراز یک ماهی هست رفته؛ آخر هم شهرش را نفهمیدم. میگوید Delaware... من همان «دلاور» خودم را تکرار میکنم و او فقط میخندد، بلندبلند... گهگاه برعکس گذشته، با هم چت میکنیم. از اوضاعش راضیست... پذیرش گرفته و مهندسی میخواند. از اوضاعش راضیست... دیشب آمده بود روی خط... میگویم "فراز! حمله خیلی نزدیکه! نه؟"
آرام جواب میدهد: "نمیدانم میثم! راستش اینجا همه سرشون به کار خودشونه... منم زیاد فرصت دنبال کردنه اخبار رو ندارم... ایشاللا که جنگ نشه..."
و من باز میترسم از آرامش او و بدتر از آن، از آرامشی که در کشور خودم حاکم است. و همزمان می شنوم که نیروی هوایی در آمادهباش است و... جنگی قریب الوقوع در شرف کلید خوردن
***
روزها کش میآیند و شبها سر به بالش نگذاشته صبح میشوند... و صبحها ظهر نمیشوند و عصر نمیشوند و زمان نمیگذرد اما... غریبههای این شهر را هر صبح و شب چشمبهچشم میشوم. صبحها که سوار اتوبوس شلوغ میشوم همه سر به گوشهای هنوز خواب دیشب را لاس میزنند و با هر ترمزی چشم وا میکنند که شاید این توقف، پایان رؤیاشان باشد و شبها که بازمیگردم از طبقه ششم ساختمان فرسوده کار، باز غریبهها سر گذاشتهاند به میلهای و چرت میزنند...
زندگی من سراسر در شهری دارد میگذرد که بیش از هر دیار دیگری از آن متنفرم. شهری که همزمان نفست را تنگ میخواهد و دلت را تنگ میخواهد و چشمت را تنگ...
شهری که رنگ آسمانش دوده پیکان است و مردمانش عابران مسافرکش اخمو... نسخه نازلی از شهر تو که خونش نفت سیاه بود و زنانش گریه میکردند به گمانم... حالا به قول مهران در آن دورانی که اگزیستانسیالیسم زیاد میخواند و دائم از انتخاب و مسئولیت سخن میگفت، با همان جملههایی که از او شنیدهبودم روزگار میگذرانم.
یادی کردی از لعنتیهایی که رد شدهاند از روی زندگی ما و رد پایشان ـ که بعضا گلی هم بوده ـ جا مانده در ذهن و یاد من و تو. روزهای گذشته مهمان حسن و زهره بودیم در کلاچای، قبلترش با فلاح ارتباط داشتم، قبلترش صادق که بعد از سالی زنگ زد و از خودش گفت، بعدترش مهدی نقیپور که هر روز پای مسنجر برای هم فحش مینویسیم و ریسه میرویم، بعدترش خودم را هر روز میبینم... از تو خبر ندارم و از خیلی دیگر که نامشان آمد... همهمان مچاله شدهایم... همهمان از انتخاب راضی هستیم و از شرایط ناراضی...
همگی اینها که اسمشان آمد از تکرار و تکرار و تکرار زدهاند به فیلم... و عجیب که هیچکدامشان سابق بر این هرگز خوره فیلم نبودهاند، مانند محمودی که بگویی عشق فیلم هستند. اما حسن آرشیوی داشت بالغ بر 200 عنوان... فلاح ـ که البته ششماهی هست از او هم بیخبرم ـ کلکسیونری شدهبود برای خودش... نقیپور بیش از این دو دارد و قرار است با من 800 عنوان دیگر دیویدی اضافه کند به لیستش... فکر کردهای که چرا؟
چون این شهر و البته هر شهر دیگری که تو را مسخ و الینه بخواهد، محبس میشود و تو میگریزی به سالواتورهی سینماپارادیزو، به اسکار شیندلر فهرست شیندلر، به دیهگو ریورای فریدا، به آنتونیو وارگاس ارجینال سین، به پل ریور 21گرم، به دون کورلئونه، به فارست گامپ، به آبی و قرمز و سفید... ـ هرچند نفهمیشان ـ تا دیگر تویی نباشی که صبح خوابآلود برمیخیزد از خواب و روان میشود و شب بازمیگردد خسته و روانی شده از دود و ازدحام و چراغهای قرمز و زرد نفرت... ـ که اتفاقن اینها را خوب میفهمی ـ
اما بلندبلند بخند... که این دست را هم برنده شدیم. و ورقها را بُرنزده بریز؛ هنوز که نیامدهاند صادق و حسن از بوفه... این دست بعد را تمام کنیم دیگر صبح شده... و راهی میشویم برای دیدن معشوقهامان در دانشکده... و برای دیدن رفقا قهوهچی و سلمان و...
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد... بگذارید در این کشتزار گریه کنم...