تبليغاتX
باران

هفت سالم بود. در شهر کوچک ما ـ چند میلان پایین‌تر از کوچه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم ـ پسربچه‌ی شش‌ساله‌ای را کشته‌بودند. اما قبل از مرگ، پسرک شدیدَن مورد تجاوز قرار گرفته‌بود؛ و اصلن مجروحیت عمیق حاصل از همین تجاوز خشن، قاتل را وادار به قتل پسرک کرده‌بود. بعد از آن ترس در محله‌ی ما شروع شد. غروب‌های گرم و خاک‌زده‌ی تابستان که خسته از ساعت‌ها دویدن از پی توپ پلاستیکی با بچه‌ها می‌نشستیم به حرف زدن از جن و روح و ترس کودکی، مادرم پی‌ام می‌آمد و دستم را محکم می‌چسبید و با خشم مرا به خانه می‌برد. همه‌ی زن‌های محله ترسیده‌بودند از سرنوشت تلخ و عجیبی که برامید گذشته‌بود.

 

روزها و غروب‌ها در همین ترس و دل‌نگرانی‌ها گذشت. تا این‌که خبری در کوچه پیچید. قاتل امید گرفتار شد. «علی شمال» ـ به فتح شین و تشدید میم ـ کودک‌آزار مخوف شهر کوچک ما بود. اخبار تکمیلی از تجاوز علی شمال به 63 ـ و بنابر برخی اقوال 86 ـ کودک و نوجوان خبر می‌داد. دادگاه علی در بی‌خبری محض بچه‌های محل برگزار شد. علی به اتهام قتل و تجاوز محکوم شد. محکوم به اعدام. شایع شده‌بود شمال را به آتش می‌اندازند و زنده‌زنده می‌سوزانندش. گزینه‌ی دیگر قطعه‌قطعه کردنش بود با شمشیر. علی اعدام شد... اما نه با این روش‌ها. صبح جمعه‌ای بود. دایی‌هایم ریختند به خانه‌ی ما. در چشم‌هایشان کنج‌کاوی عمیقی آشکار بود به‌همراه ترس و هیجانی غریب. علی شمال را قرار بود از کوه پرت کنند. و ایوان خانه‌ی ما چشم‌اندازی داشت به «سه‌قله» بزرگ‌ترین کوه «تربت‌حیدریه» که قرار بود شمال از آن به پایین پرتاب شود. مادرم و زن‌های بی‌دل‌وجرأت کوچه که تاب رفتن پای کوه و دیدن منظره‌ی وحشت‌ناک پرتاب شدن مردی جانی از ارتفاع بی‌رحم سه قله را نداشتند، صف کشیده‌بودند در ایوان خانه‌ی ما و من هفت‌ساله که به دایی‌ها التماس کرده‌بودم مرا با خودشان ببرند و نبرده‌بودند، تنها امیدم به همین ایوان بود که شاهد دل‌خراش‌ترین صحنه‌ی تمام عمرم باشم... اما نشد.

 

هیچ‌کدام از زن‌های حاضر در ایوان مرا روی دست بلند نکرد و من، فقط تصویر گنگی از علی در خاطرم ماند. آن هم زمانی که در اوج بود. هرچه بیش‌تر سقوط می‌کرد، من کم‌تر دیدمش...

دایی‌ها برگشتند... رنگ به رخ نداشتند، طفلکی‌ها. حال یکی‌شان به‌هم خورده‌بود پای کوه و صبحانه را پس آورده‌بود. می‌گفتند گویا جمعیت زیادی از مردم شهر شاهد اعدام علی بوده‌اند. پاسداری علی را که دست‌ها و پاهایش به شکل خاصی به هم متصل شده‌بوده را با لگدی به پایین پرتاب کرده، علی غلت خورده تا اولین تخته‌سنگ، حال دایی‌ام همین‌جا به هم خورده که سر علی به تخته‌سنگی خورده و صدای ترکیدنش، حال خیلی‌ها را بد کرده‌است. می‌خواستم در این مراسم دیدنی حاضر باشم. اما نشد. نشد و تا امروز هم نشده که در مراسم اعدام هیچ قاتل و جانی و متجاوزی حاضر باشم.

 

تا سال‌ها در حسرت ندیدن این تصاویر ندیدنی، خوراکم غم و حسرت بود اما همین چند روز تصویری دیدم از دخترکی که شاهد اعدام جانی و قاتلی دیگری بود، در تهران...

قاتلان قاضی مقدس در تهران اعدام شدند... یکی‌شان که به گفته‌ی قاضی مرتضوی اصرار داشته بر قتل آدم‌هایی که به نظرش مستحق مرگ می‌آمده‌اند تا دم مرگ می‌خندید و برای جمعیت ناظر دست تکان می‌داد. این‌ها اعدام شدند... به‌علاوه قاتلین و متجاوزان در مشهد که دختران را می‌برده‌اند و می... و می‌کشته‌اند. که اتفاقن یکی از آن‌ها هم طناب‌برگردن به جمعیت لب‌خند می‌زد... این قاتلین اعدام شدند که حقشان بود...

 

 

اما عکسی هست از مراسم اعدام قاتل‌های قاضی حسن مقدس. دختربچه‌ای جلوی صف جمعیت ایستاده. و ناظر این صحنه است. ترس می‌بارد از چشم‌های دخترک اما تا آخر کنار زنی که به نظر مادرش می‌رسد می‌ایستد و این بزرگ‌ترین تصویر ترس‌ناک زندگی‌اش را می‌بیند.

 

اعدام مفید است یا نه؟ این سؤال من نیست... کمش این است که کشته و باید کشته شود. خواهرومادر ما باید بتوانند از چهارراه آزادشهر سوار تاکسی شوند و در کمال امنیت برسند به خانه‌شان در آب‌وبرق. پس جوانکی که این‌ها را سوار می‌کند به اسم مسافرکش ـ به کسر کاف ـ و نیمه‌راه مسیر عوض می‌کند و به باغی می‌بردشان... به‌شان تجاوز می‌کند و پول و طلاشان را می‌برد به اسم مسافرکش ـ به ضم کاف ـ باید تاوان پس بدهد. تا دل من و شما قرص باشد که هزار کیلومتر دورتر خیالمان راحت باشد که مملکت امن‌وامان است و این‌جا کلمبیا نیست. پس بگذارید دل به دریا بزنم و بگویم اعدام حق این اعدامی‌هاست. اما آن دخترک را خانم! به جای جلوی دادگستری ـ محل ترور قاضی مقدس ـ به پارک ببر. بگذار این چرک‌ها را ـ حداقل در این سن‌وسال ـ نبیند. بگذار لای درخت‌ها و گل‌ها و چمن‌ها بچرخد و فکر کند دنیا همین‌هاست. دنیای دختربچه‌ی شش‌هفت‌ساله‌ات بگذار رنگش آبی باشد نه سربی... صورتی و گل‌بهی باشد نه رنگ دست‌بندهای خاکستری محکومان و لباس‌های چرک و سربی‌شان...

خانم! با شمام... سر همین خیابان پارک بزرگی ست... دختربچه تان را ببریدش آنجا... اصلن خودتان هم ازاین‌جا بروید بهتر است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:32 توسط میثم رضوانی |

 

کم تر از سی ساعت مانده به برگزاری جشنی که سالهاست به انتظارش نشسته ایم. ساعت از یک ظهر گذشته… به سختی گریخته ام از دفتر مجله ای که تمام روزهای پیشواز عروسی را بر من زهر مار کرده بود. ترک موتوری نشسته ام و با شتاب به مخبرالدوله می روم. کارت و شناسنامه ام دست عروس است. قرار است برویم لباسش را بگیریم و دو میلیون پول لز بانک بگیریم و بعدازظهر با خانواده به خرید برویم. ظهر گرمی است. روز دوم مرداد...

عروس نشسته تا لباسش حاضر شود و من رفته ام بانک با شناسنامه تا تمام پول را بگیرم. ایستاده ام در صف شلوغ صادرات چهارراه تا نوبتم برسد. زمان صدای نفس های محتضری به مرگ خوابیده است که نمی گذرد. نوبتم می رسد.

ـ کارت را بکش…

می کشم.

ـ دوباره بکش، نشد…

دوباره می کشم. و باز نمی شود.

ـ گویا کارتت سوخته… برو بیرون توی دستگاه امتحان کن.

امتحان می کنم. خارج از سرویس است کارتم.

گوشهایم گر می گیرند. دهنم تلخ می شود. می روم کوچه بغلی که عروس منتظرم است تا پول لباسش را حساب کنم.

نگاهم که می کند، کف مزون دهن واز می کند و… دستم را تکیه می دهم به دیوار.

خبر را که می شنود، دستش را تکیه می دهد به من و راهی بانک می شویم.

ـ هیچ راهی ندارد، از همان بانکی که کارت را برایتان صادر کرده، باید بروید و یکی دیگر بگیرید.

ـ آخه… مشهد… اینجا… فردا…

دلش می سوزد به حال عروسی که روز قبل از عروسی اش مستآصل نگاه دوخته به زمین و اشک از گوشه چشمهاش راه افتاده…

ـ شاید رئیس بتونه کاری بکنه واستون

ضعف کرده ام… می روم پیش رئیس، شاید او بتواند کاری بکند برایمان.

ـ نه عزیزم… راهی نداره…

کارت عروسی را نشانش می دهم. باورتان نمی شود. اما موافقت می کند و پول را از حساب برمی داریم.

ـ خودم تحمل این تعلیق دوباره لعنتی را ندارم. که آخرش چه می شود ـ

پول را می گیریم و راهی می شویم.

هنوز کابوسها دست از سرم برنداشته اند.

                                                                                         پایان قسمت اول

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 13:19 توسط میثم رضوانی |