تبليغاتX
باران

حالا هشت روز گذشته... از آزادي مرتضا خبري نيست. پري‌سا چشم‌هايش نيمه‌باز مي‌گويد: «يعني الان سميه چه حالي داره؟... آخه چرا مرتضا اين كارا رو مي‌كنه ميثم؟!؟»

 

و من ساكت فقط نگاهش مي‌كنم. و برمي‌گردم به اواخر خرداد 84، روزهاي داغ انتخابات. هر روز روي برد انجمن از مواضع كانديداها يا ستادها و طرفداران اون‌ها، مطلبي چسبونده مي‌شد. همه‌چيز عادي بود و روزها گذشت. يك روز بيانيه‌اي منتسب به حزب‌الله اصفهان كه توي شرق چاپ شده‌بود را زده‌بودند بچه‌ها. بندبند بيانيه خبر از بندهايي مي‌داد كه پس از رئيس‌جمهور شدن يكي از كانديداها قرار بود، به دست‌وپاي مردم سفت بچسبند. بيانيه سريعا تكذيب شد. مرتضا و بچه‌ها از اول تحريم كرده‌بودند انتخابات رو... اون‌ها دل بريده‌بودند از اين سازوكارهاي كليشه‌اي. من اما مصمم بودم به شركت. و دوبار هم رأي دادم. نه اين‌كه مي‌ديدم اين روزها رو. نه اين‌كه مي‌ديدم مرتضا رو كنج اوين... يا خيلي از دوستاي ديگه كه خونه‌نشين شدن و معلق از تحصيل... من اين روزا رو نديده بودم كه استادا رو به زور خونه‌نشين كنن... كه دانش‌جوها رو دسته‌دسته دستگير كنن... اين‌ها فقط اتفاقات دانش‌گاه بود كه من كمي حق حرف زدن داشتم. گذشتم از اقتصاد و ديپلماسي و فرهنگ و... اما من آن زمان به رعايت قاعده‌ي بازي معتقد بودم. به اين‌كه عرصه‌ي سياست فضاي خالي نداره... عقب بري، رقيب جلو مياد. من اين رو مي‌دونستم كه عمل سياسي نياز به يك فضاي حداقلي داره... براي همين رأي دادم. و شب شمارش آرا تا صبح خوابم نبرد.

اما دو سال از آن شب‌وروزها گذشته... و آمده به سرمان از آن‌چه‌ها كه مي‌ترسيدم. من اما اين روزها نه به گراني و نه بنزين و نه تحريم‌ها فكر نمي‌كنم. من فقط به مرتضا فكر مي‌كنم. مي‌شود كم‌تر خورد و كم‌تر پوشيد، مي‌شود با اتوبوس و مترو و پاي پياده رفت و آمد. مي‌شود گشنگي و بي‌پولي كشيد، حتي از گرسنگي مرد... اما نمي‌شود آزاد نبود... نمي‌شود مرتضا آزاد نباشد...

 

ـ «چيه ميثم؟ حواست كجاست؟»

ـ «بگو... همين‌جام؟»

ـ «يعني كِي آزاد مي‌شه؟ مي‌رسه تا عروسي ما؟»

ـ «آزاد مي‌شه... همين‌روزاست كه بياد بيرون... اگه نرسه به عروسي ما يعني ما خيلي زود مجلس گرفتيم... وگرنه اون كه بدقول و بي‌معرفت نيست...»

 

هردومان به هم نگاه مي‌كنيم؛ دو دل‌تنگ و منتظر...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:34 توسط میثم رضوانی |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:55 توسط میثم رضوانی |

مرتضا را آزادش كنيد...

اين 18تير لعنتي با گذشت بيش از صد سال از وقوعش هنوز دارد قرباني مي‌گيرد. آخرينش همين 16نفري كه روز دوشنبه‌ي گذشته بازداشت شدند. من كاري ندارم به اين بازداشت‌ها. به اين‌كه اين مخالفان كج‌نهاد حكومت بايد در روز حساسي چون 18تير بازداشت شوند. به اين‌كه آيا واقعن جنازه‌ي جنبش دانش‌جويي را توان آن هست كه نظامي چنين سترگ را به دردسر بيندازد يا نه. به اين‌كه چندتا دانش‌جو كه گوشه‌اي نشسته‌اند به سكوت براي آزادي رفقايشان، مي‌توانند جمهوري اسلامي را براندازند يا نمي‌توانند! اصلن حالا ديگر سال‌هاست كه من ازاين حرف‌ها نزده‌ام. از اين عرصه پا بريده‌ام. اصلن راستش را بخواهيد من خيلي وقت است كه جمهوري اسلامي را پذيرفته‌ام و ضعف‌هايش را آن‌چنان نمي‌دانم كه نيازي به مبارزه باشد. يعني من خاتمي و هاشمي و احمدي‌نژاد را صدبار به عبدالمالك ريگي و رهبران خلق خوزستان و پژاك و پايين‌تر از اين‌ها اپوزيسيون خارج‌نشين سردربرف‌كرده و فرياد آزادي سرداده ترجيح مي‌دهم. من هنوز و هم‌چنان اصلاح‌طلبم. تازه حالا شده‌ام اصولگراي اصلاح‌طلب. مي‌بينيد؟

پس اين نوشته دفاعيه‌اي نيست براي آزادي يك «رفيق»، يك مبارز، يك فعال سياسي. چه كه من اصلن مشي و منش مرتضا و «رفقايش!» را هيچ‌وقت به رسميت نمي‌شناختم. از همان روزي كه در انجمن اسلامي ادبيات به‌عنوان عضوي جديد ثبت‌نامش كردم و دوران پس از آن كه هر روز سر مي‌زد به دفتر و علاقه نشان مي‌داد به فعاليت سياسي، من و خيلي‌ها پتانسيلي در او نمي‌ديديم براي اين‌كارها. من اما دو ترم به مرخصي رفتم. برگشتني ديدم مرتضا و ميثم و خيلي‌هاي ديگر شده‌اند شوراي مركزي. شورايي كه عقايد عجيب‌وغريب و متعارضي در آن وجود داشت. حالا ديگر آن‌ها مرا به حساب نمي‌آوردند، هم‌فكران مرتضا مرا خاتمي‌چي مي‌دانستند، كه اصلاحات را پروسه‌اي مداوم مي‌دانيم و اصل نظام را پذيرفته‌ايم اما به اصلاح ضعف‌ها فكر مي‌كنيم. بااين‌حال هميشه رابطه‌اي محترمانه همراه با سكوت درباره‌ي عقايد هم بين ما جريان داشت. روزها گذشت. من سردتر و سردتر شدم و آتش مرتضا تندتر و داغ‌تر. حالا ديگر من شده‌بودم منتقد او. اما باز رودررو سكوت بود. مرتضا شورش را درآورده‌بود. حالا ديگر در جمع‌هاي خصوصي من و برخي دوستان تفكرات او را به ريشخند مي‌گرفتيم. براي من حرف زدن از آزادي طبقه‌ي كارگر و حكومت پرولتري و «برابري... برادري... حكومت كارگري...» آن‌قدر نامفهوم و عجيب‌وغريب و گنگ بود كه واژه‌هايي چون «اپورتونيست»، «پلتفرم» و... من نمي‌فهميدم اين‌ها چه مي‌گويند. در بلاگ‌هاشان هم چيزي دستگير من نمي‌شد. اين‌ها گذشت... من فارغ شدم و مرتضا ماند و اين اواخر تعليقي هم خورد. زن گرفت و... دوشنبه هم بازداشت شد.

ديروز ـ جمعه ـ كه خسته از كارگري شش‌روزه بازآمده‌بودم به خودم و به مرتب كردن فايل‌هاي مختلف كامپيوتر مشغول بودم، موزيك‌هاي winamp رفت و رفت تا رسيد موسيقي‌هاي موردعلاقه‌ي مرتضا و من. پارسال درس مشتركي با هم گذرانده بوديم. يك زبان بسيار مقدماتي. آخرين امتحان دوران تحصيل من. چهار شب مرتضا مهمانم بود. آمده بود با هم درس بخوانيم. اما هر چهار روزش در شنيدن و گفتن و فيلم ديدن گذشت. روز آخر هم چهار كتابم را برد و آن‌قدر نياورد تا گرفتنش. از صبح ترانه‌هاي موردعلاقه‌مان را مي‌گذاشتيم. كتاب‌ها را باز مي‌كرديم و درس نمي‌خوانديم. آخرش هم هر دومان زمين خورديم.

هوا دل‌پذير شد گل از خاك بردميد

پرستو به بازگشت زد نغمه‌ي اميد...

اما ديروز شنيدن اين ترانه‌ها من را ياد تنها يك نفر انداخت. مرتضا اصلاح‌چي. «رفيقي» كه برخلاف نامش زياد اهل «اصلاح» نبود. انقلابي هم نبود... من نمي‌دانم مرتضا اهل چي بود... او من را محافظه‌كاري با گرايش‌هاي مذهبي مي‌دانست و من او را سوسياليستي تخيلي... اما فقط با هم مي‌گفتيم و مي‌خنديديم. هرگز به روي هم نمي‌آورديم.

ديروز يك ترانه ياد مرتضا را در من زنده كرد. گفتم كاش نمي‌گرفتنش... يا حداقل او از فعاليتش كمي كم مي‌كرد. هم‌چنان‌كه چند وقت پيش اين را به خودم گفته‌بود...

اميدوارم يك روزي مرتضا آزاد شود و بابت نوشتن اين‌ها از من گله كند. كاش همين امروز باشد... غروبش برويم توي پارك لاله و پيپي آتش كنيم و گل بگوييم و گل بشنفيم.

زنداني اي اوج فرياد

زنداني اي هر دم در ياد...

نقش جانبازي‌ات همه‌جاي اوين...

نشانه‌اي از رزم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:44 توسط میثم رضوانی |