تبليغاتX
باران

 

هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا

آن‌چه اين نامردمان با جان انسان مي‌كنند

 

خستگي مي‌ماند در تن آدم از انبوه كارهاي روزانه، وقتي شباهنگام از پس هفت روز و شب قرار است مهمان باشي به سرايي كه همه عزيزانت جمع‌اند و عزيزي از تصاوير كشتن فجيع دختركي سخن مي‌گويد به دست مرداني نه‌مرد و آخرسر سنگي ـ نه سنگ كه صخره‌اي ـ تمام مي‌كند كار دخترك را. وسوسه‌ي شريك شدن در چشيدن طعم تلخ اين فاجعه به‌زودي رنگ مي‌بازد و دست برمي‌دارد از سرت: «نه شرمنده اميرجان، نمي‌تونم بذارم تو ببيني، خود من هم كاش اصلن نديده‌بودم.» شب مي‌گذرد.

 

صبح است. بلند شده‌اي از خوابي كه چند ثانيه بيش نبوده. و تمام شب به دخترك فكر كرده‌اي. دختركي كه در «خاتون‌آباد» به قتل رسيده. كافي‌ست بپيوندي به اقيانوس مجازي پرآگاهي تا مؤمن شوي به واقعيت تصاوير... به حقيقت آن‌چه شنيده‌اي.

 

«دعا» دختري ايزدي‌مذهب به جرم بزرگ‌ترين گناه ـ عاشقي بر جواني مسلمان و درافتادن به دين‌اش ـ به حكم قبيله محكوم مي‌شود به مرگ با اعمال شاقه. «دعا» به خانه یکی از شیوخ پناه مي‌برد. خانواده پي دختر مي‌آيند. مي‌بخشندش. دعا را مي برند. و در ميانه‌ي راه مي‌كشند. چه كشتني كه وصف شدني نيست.

 

مردم زمانه‌ي ما عجب سكوت كرده‌اند. چنين ازدحام و عطشي براي ديدن و ضبط هول‌ناك‌ترين صحنه‌هاي نديدني؟! در شگفتم از اين ضيافت كفتاران.

 

 سكوت هر مردي، سكوت هر بشري كه ببيند و دم برنياورد كه بشنود و دم برنياورد خيانت است به زن، به انسان. رها كنيم كهنه‌پرستي‌هاي نخ‌نماشده‌اي كه مجازمان مي‌كند به «زنده‌به‌گور» كردن "نجات" به «سنگ‌بار» كردن "دعا"، به روا داشتن هر ظلمي به زنان.

 

چه فرق مي‌كند؟!؟ حالا "دعا" ديروز "نجات". يكي در كردستان عراق، ديگري در خوزستان ايران. و ما نشسته‌اين و آرزو بر باد مي‌دهيم. دست‌دردست قوم و عشيره‌ي اين‌ها "نجات" را زنده چال مي‌كنيم و "دعا" را له. ما نشسته‌ايم به نظاره و سكوت و تكرار ملال‌آور آن‌چه خود نامش را زندگي نهاده‌ايم. تكرار آن‌چه مرگ است.

 

              چه چشم پاسخ است از اين دريچه‌هاي بسته‌ات

                                  برو كه هيچ‌كس ندا به گوش كر نمي‌زند

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:5 توسط میثم رضوانی |