تبليغاتX
باران

واقعاً قصد سكوت داشتم. من اصلاً مي‌خواستم خفه‌خوان بگيرم. ساكت شوم. خيلي‌ها گفتند ميثم بس كن... خفه شو... و من داشتم بس مي‌كردم، داشتم آره خفه مي‌شدم. راستش من به‌شكل عميقي داشتم به اين نتيجه مي‌رسيدم كه «كار» كليد خوش‌بختي و «بي‌كاري» مادر همة تلخ ديدن‌ها و تاريك‌فكر كردن‌هاست. آدم بي‌كار ازآن‌جاكه بي‌كار است دائم در حال تحليل قضايا و زيرورو كردن ماجراهاست و طبيعتاً نتيجة اين‌همه فكر و خيال معجون پروپيماني از پوچي و تيرگي و نااميدي خواهدبود. اما حالا من كار مي‌كردم. آن هم نه يك كار معمولي كه صبح بروي و تا غروب يك‌ريز كاري كه ديروز كرده‌بودي را انجام بدهي. من مديراجرايي يك نشرية فرهنگي بودم. كاري كه دوستش داشتم. دقيقاً همان كه مي‌خواستم. شب‌ها كه برمي‌گشتم به خانة خلوت خودم ديگر رمقي نبود كه بخواهم فكرهاي ناجور بكنم. من اميدوار و پرتلاش بودم. بسيار بيش تر از گذشته مطالعه مي‌كردم. روزي چند ساعت براي كارهاي مجله پرسه مي‌زدم توي اقيانوس مجازي و هر روز فربه‌تر از روز قبلش بودم.

همه‌چيز به‌خوبي پيش مي‌رفت. تا امروز كه طبق روزهاي قبل كه ظهرها براي ناهار مي‌رفتم ساندويجي سر كوچه رفتم. سر راه يك هم‌ميهن خريدم. از ديروز فقط هم‌ميهن مي‌خرم. رسيدم به ساندويجي و سفارش غذا دادم و هم‌ميهن را بازش كردم. مثل هميشه پر بود از خبر و گزارش و تحليل... ورق زدم... ورق زدم... غذا را كه گذاشت روي ميز رسيدم به حوادثش... من بيست ساعت و چند ساعت هم از روز قبلش بود كه هيچ نخورده بودم و... اما گرسنگي پريد... هم‌زمانش نشئگي اين بيست‌وچند روز هم پريد... و آسودگي بي‌خيالي كه از پس سال‌ها تازه پيدايش كرده‌بودم.

تيتر ساده‌اي داشت. اصلاً اگر آن عكس ضميمة گزارش نبود حتماً بندري‌قارچم را تا ته مي‌خوردم و نوشابه را بي‌امان به سرم مي‌كشيدم و آخرش شايد يك بادگلوي جانانه هم مي‌زدم. اما «پدري كه دخترش را زنده‌به‌گور كرد» فقط يك خبر نبود. حتي به‌تنهايي يك فاجعه هم نبود آن‌چنان‌كه تحليلش كرده‌بودند. تمامش رنج بود اين گزارش. پارادوكس وحشت‌ناكي كه آدم را تا مرز جنون و مرگ پيش مي‌بَرَد. مقتوله نامش «نجات» بود، نجات. زني مثل هر زن ديگري. زني مثل هر مرد ديگري. كه خطا مي‌كند. زنداني مي‌شود و با بچه‌اي كه پدرش هرگز شوهر رسمي نجات نبوده برمي‌گردد به خانة پدري. اهواز... عشيره... و مردم سخن پچ‌پچ مي‌كنند تا پدر شبي بيدار مي‌ماند. نجات را بيدار مي‌كند. زن بيست‌ودوساله چاي درست مي‌كند براي پدرش. چند كلمه ردوبدل مي‌شود. و به راه مي‌افتند. پدر نزديك نخلستان شروع مي‌كند به كندن گودالي، قبري. خسته كه مي‌شود نجات ادامه مي‌دهد. عميق كه شد نجات بي‌سؤال دراز مي‌كشد در گودال و ... پدر خاك مي‌ريزد روي پاها، شكمش، سينه و گردنش... به صورت كه مي‌رسد نجات به حرف مي‌آيد: از بچه‌ام مواظبت كن... پدر تن دخترش را زير خاك مي‌كند. بيل را مي‌گذارد. مي‌نشيند. مي‌گريد و مي‌رود...

من مي‌خواهم زني باشم بدكاره و كاش پدري داشتم كه مرا زنده‌به‌گور مي‌كرد... چند روز بايد كار كنم تا ياد اين تصاوير از ذهنم بيرون بروند؟ چه‌قدر حقوق ماهيانه به‌علاوه اضافه‌كاري و غيره آن صورت نجيب نجات را از جلوي چشم‌هاي من پاك مي‌كند؟! آه... كه هيچ‌چيز درست نمي‌شود حتي اگر آدم كاري داشته‌باشد كه آن را دوست دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:23 توسط میثم رضوانی |