ماهها گذشته و آن كاري كه از اوّل قصد انجامش را داشتم، امروز و در اين خلوت بيكاري قرار است، انجام شود. جوهر مهر 1383 متولّد شد و در شش شمارهاي كه منتشر شد، مجلّهاي قابلِاعتنا و مفيد بود. اجتماع دانشجويان نخبة دانشكدة ادبيات با گرايشهاي فكري مختلف ـ كه ياد همگيشان به خير باد ـ مجموعة خوبي را دور هم جمع كردهبود. جوهر آخرين نشرية برتر دانشگاه علامه بود كه پس از آن ديگر انتخابي صورت نگرفت. در جشنوارة سراسري مشهد سوم شد و در جشنوارة موضوعي تهران عناوين برتر بسياري برد. صفحات ادبي، اجتماعي، فلسفي و ... جوهر، هميشه مخاطبان گستردهاي داشت و ميتوانم گفت از پرمخاطبترين نشريات دانشجويي اين دانشگاه بود. از امروز تمام مطالب مختلف جوهر را در دستهبنديهاي مشخّص در پروندة جوهر قرار ميدهم. مطمئن هستم كه به درد بسياري كسان خواهد خورد.
سخن گفتن من از حسين، حكايت غريبي است. حالم، حال رفيق نامرديست كه از پس سالهاي دور بيخيالي و بياعتنايي، به تلنگر حادثهاي ياد رفيق ديرين كرده و شرمسار است از اين همه سال دوري و ديري و همزمان غرق شور و هيجان كه زنده به ديدار ياري بهترازجان مانده.
درست ارديبهشت هشتاد بود. نيمهشبي در خواب. ظهر گرمي بود وسط صحراي كربلا با همان مختصات هميشه در خاطرمان. دوشبهدوش حسين به همهجا سر ميكشيدم. با او سخن ميگفتم. در مقابلش و براي حفظ جانش ايستادم تا نماز بخواند و باران تيرها از آسمان. اما دلشاد بودم از همراهي حسين. ميشناختمش آخر. حسين سخن ميگفت و ما به گوش جان ميشنفتيم و كاش حتّي جملهاي از آن در خاطرم ماندهبود. جنگ درگرفت. در كنار حسين بودم و خون دل خوردم از مظلوميت او، از تنهايياش، از غمش... تا نوبت به من رسيد. باران تير و نيزه و آهن. و شمشيرها كه مرا تنگ در آغوش گرفتند. اين آخرين تصوير آن رؤياست: محتضر سر بر بالين حسين نهادهبودم و او مرا نوازش كرد و تمام. جان دادم براي حسين.
بيدار كه شدم صحنهها يكيك به يادم مانده بود ولي امروز پنج سال گذشته و آن رؤيا در ميان تصويرهاي بيشمار پس از آن و بيلياقتي محض من محو شدهاست.
اما امروز كه تاسوعاست، حسين! من دلم برايت سخت تنگ شده. كه جان بدهم و تو دست بر سرم بكشي. كه از درد به خود بپيچم و تو نوازشم كني. من، حسين! روسياهتر از آنم و خودت خوب ميداني كه بخواهم حتّي اسمت را بر زبان بياورم، چه رسد كه به آغوشت برگردم. من براي مدّت طولاني، رفاقت ديرينمان را ـ از همان كودكي و شبهاي محرّم در مسجد سر كوچه تا نوجواني و جواني و شبهاي هيئت محبالزهرا ـ از ياد بردم. و تمام اين سالها در خواب زمستاني مرگ فرورفتهبودم و حالا هم هرچه ميخواهم برگردم به آن دوران، باز نميتوانم و وسوسه ميشوم كه سلام هيچ گدايي بيطمع نيست. اما مهم نيست. مگر بوده زماني كه گداي اين آستان نباشم، كه از تو چيزي نخواهم. در تكلحظههايي كه يادت بودهام هميشه چيزي خواستهام و مگر از امثال من توقّعي جز اين و از تو انتظاري جز آن است كه گرهگشايي كني. پس آغوش بگشا بر اين نارفيق نمكنشناست.
اما نميدانم حالا كه بيكار شدهام و هر روز دستِكم سيزدههزاروسيصدوسيوسهتومانوسهقران دارم ضرر ميدهم، چرا اينقدر اميدوار و راضيام. بله من انقلابيترين تصميم عمرم ـ بعد از ازدواج ـ را در بدترين شرايط گرفتم. و تمام برنامههاي زندگيام را عوض كردم. استعفا دادم بيآنكه پيش از آن كاري جسته باشم. اما اين سكوت خالي از هر ديگرياي ـ جز پريساي مهربانم كه البته او ديگري نيست، خودم است ـ دارد مرا به خودم بازميگرداند. آن اجنه را از وجودم بيرون ميراند و من دارم كمكم خودم ميشوم؛ بيآنكه ابزاري باشم در خدمت ديگران. بيآنكه يك كارمند معمولي باشم كه هر صبح رأس هشتونيم كليد بيندازم به قفل مؤسسه و از پلّهها بروم بالا و كليد بيندازم به قفل بالا و يكراست بروم كامپيوتر را آتش كنم و تا غروب هي كليدها را فشار بدهم، هي كاغذها را جابهجا كنم، هي فايل بيابم؛ من از همة اين «هي»ها خلاص شدم. و بعدش كه ساعت پنج شد. و همه رفتند باز هم ادامه بدهم تا بشود شش و هفت و... و كليد بيندازم هر دو در را قفل كنم و از همان راه، درست از همان راهي كه چهارصدوسي صبح آمدهبودم و چهارصدوسي غروب برگشتهبودم، برگردم به خانه و باز فردا و باز فردا و باز فردا و باز فردا و باز فردا. من ديگر آن نيستم. و درست روزي كه سردي و تيزي كارد استخوانم را سوزاند، عصيان كردم. رها شدم از اين «اِلينگي»؛ از اين مسخشدگي، جنزدگي. حالا اما خودم هستم و اين خانه كه ديگر اتّفاقاً سرد نيست و يك سكوت كه بهجاي تمام اين شش سال آوارگي، بيسكوني، بيپناهي ـ شش سالي كه نه خانة مادريام آرامم ميكرد و نه خوابگاهم در آن سوي پل آزمايش و نه آپارتمان اجارهاي پارسال ـ ميتواند مرا رام و آرام كند. و خلوتي كه ميشود در آن قيد زندگي گذشته را زد و طرح يك زندگي ديگر را. از خوب حادثه اين روزها كه بايد همة عزيزانم نگرانم باشند و «هي» زنگ بزنند كه چهطوري و چه شد و چه خبر و نگران نباش كه ما هستيم و تنهايت نميگذاريم و نترس، همهشان بهجز مادرم مرا با خودم تنها گذاشتهاند. از خواهرها و رفقا و... نه نميخواهم اين روزهاي رهايي را خراب كنم با اين خالهزنكبازيها. حالا ميخواهم فقط فكر كنم. گذشته را مرور كنم. ميخواهم از همان كودكي شروع كنم و بيايم جلو و خودم را مرور كنم و بشناسم اين «ميثم رضواني» لعنتي را. كه كه بود و چه ميخواست و چه شد و اصلاً چرا. اين بيكاري و بيكسي عجب فرصت غنيمتي است براي خود شدن، براي شناخت. پس هيچكدام نگران نباشيد. چون من خوبم. اصلاً هيچوقت به اين خوبي نبودهام. مينشينم براي خودم نقشه ميكشم. مثل قديمها موسيقي گوش ميكنم، مشق مينويسم، حتّي عجيبتر آنكه كتاب ميخوانم. ميتوانم اوضاع را تحليل كنم. بفهمم كه چه دارد به سر همة ما ميآيد. حالا ميفهمم فيخته چه ميگفت از «من» و «غيرِمن» و دكارت و «كوجيتو»يش چه بودهاست. حالا دارم كمكم سر از استعلا در ميآورم. من حالم خوب است. به خودم بيشتر از هميشه ميرسم. زود زود به حمام ميروم. ريش ميتراشم. من حتّي دارم هر شب مسواك ميزنم. اما... كاش ميتوانستم سرِ ساعت هشت، هر صبح از خواب نپرم. كاش ميتوانستم بيشتر بيدار بمانم و بيشتر بخوابم. ميتوانستم «نود» را تا آخر ببينم. اما خواب نميگذارد. يك داستان عجيب از «مهدي تراببيگي» ـ كه يادش هميشه جاودانه باد ـ دارم. توي يكي از شمارههاي «جوهر» چاپ شد. ديشب دوباره شروع به خواندنش كردم... كاش ميتوانستم تا آخرش بخوانم. خواب نميگذارد اما.