« وق وق ....
وقرار بود
چتر من چطور تو را به آسمان برساند ؟
با يک آچار .
آه اي پنج سالگي
شعر با يک شروع کاملا غافلگير کننده ما را به درون خود پرتاب مي کند : « وق وق ... » مخاطب هيچ نمي داند در ادامه اين ديالوگ چند صدايي ( polyphonyc dialogue ) با چه پيامي مواجه خواهد شد . هويت راوي بحران زده و مغشوش است او چيزي نمي گويد تا چيز ي گفته باشد بلکه تنها نگفته ها را نمي گويد ؛ براي همين مخاطب خلاق بايد با سفيد خواني (white reading) و در نظر گرفتن افق انتظارات (horison of expectations) را مي طلبد خويش آن را پر کند چنين شعري مخاطب فعالي را مي طلبد, مخاطبي که پي در پي فرم شعر را ويران کند و از معنا باختگي و عدم قطعيت به اول شعر بگردد .
دكتر»ميرجلال الدين كزازي« استاد دانشگاه علامه طباطبايي و يكي از اسطورهشناسان بزرگ ايران است كه كتاب ها و مقالههاي متعددي در زمينهي اسطورهپژوهي به نگارش در آورده است. مهمترين كتاب ايشان در اين زمينه » رؤيا، حماسه و اسطوره « مي باشد. در اين كتاب، اسطوره از ديدگاهي پديدارشناختي مورد بررسي قرارگرفته و از اين پديده به عنوان دستمايه اي براي تحليل جهان هستي در كنار علم و فلسفه ياد شده است.
مصاحبهي حاضر در زمينهي بررسي تأثير ديدگاه اسطوره اي در تحليل آموزههاي ديني انجام پذيرفته و حاوي مطالب تازه اي از ديدگاههاي استاد است كه تاكنون در هيچ نوشته يا گفتگويي بيان نشده است.
«اين احمد لندهور گيساي آبجيش رو بريده گذاشته كف دستش. دختره هم معلوم نيست قهر كرده كجا گذاشته رفته...»٭
تابستان طبق عادت هميشگياش گرم و كسالتبار است. ماهها در غربت شلوغ تهران منتظر اين روزهاي خلوت خانه بودهام و حالا به نيمه نرسيده پايانشان را به انتظار نشستهام. ظهر گرم و خفهايست. از كتابخانة پارك به خانه برميگردم. از سلمان چند كتاب دربارة ليبراليسم گرفتهام و به هر جانكندني هست بايد بخوانمشان. گرسنهام شدهبود كه برخاستم و عزم خانه كردم. روي نيمكتي مينشينم. با گامهايي بيحوصله ميآيد. پارك ملت مشهد نه خلوت اما ساكت است. مهمانهاي امام رضا(ع) در گوشهوكنار پارك به خواب رفتهاند. كمي آنسوتر بر درختي تكيه ميدهد. روي چمنها مينشيند. شناختنش زياد سخت نيست. پرآرايش است. لبان و گونههايش از آن دور مثل لكههاي خون ماسيده به چشم ميرسد و چشمهايش را پر كرده از سياهي تا سياهي زير چشمها كمتر ديدهشود. مانتوي تنگ و كوتاه و رنگورورفتهاي به تن كرده تا بيشتر به چشم بيايد. شلوارش كوتاه است ساقهاي باريك و استخوانياش را نپوشانده و كفشها ناخنهاي سرخ و انگشتهاي لاغرش را آشكار كردهاست. سيگاري روشن ميكند. پكهاي عميقش هوس نيمهجان سيگار خواستن را در مغزم بيدار ميكند.
زن خياباني، عبارتي خودمعرف است. نيازي به تعاريف علمي و رسمي ندارد. زن خياباني يعني زني متعلق به خيابان. يعني زني كه در حاشية خيابان ميايستد، منتظر ميماند و از بين مدلهاي مختلف ماشينها يكي را انتخاب ميكند، سوار ميشود و ميرود و.... بعد پولها را ميشمرد، چانه ميزند. در راه برگشت، خريد ميكند و برميگردد به خانهاش. به بياني رسميتر به آن عده از زنان كه بنا به دلايل مختلف به سمت ارتباط جنسي با مردان بيگانه و البته در قبال دستمزد متمايل ميشوند ؛ زنان خياباني گفته ميشود.
خبر مربوط به قتل بيست و سه كودك در شهرستان پاكدشت در صدر اخبار شهريور و مهر ماه راديو و تلويزيون و مطبوعات قرار گرفته و بازتاب آن در سطح جامعه واكنشهاي گوناگوني را برانگيخت . تبعات اين حادثه چنان جدي بود كه تقريبا تمام نهادها و شخصيتهايي را كه به گونه اي در پيوند با اين حادثه قرار داشتند به موضع گيري واداشت و سلسله اي از بحثهاي حقوقي ، اجتماعي ، و فرهنگي را به دنبال داشت . نوشته ي زير بر آن است تا از زاويه نگاه يك نشريه ي دانشجويي از دو منظر به بررسي زمينه ها ، ابعاد و نتايج واقعه ي مذكور در فضاي فعلي جامعه ايران بپردازد.
امروز صدام اعدام شد. و نميدانم من چرا دلم گرفت؟ اصلاً اين روزها عجيب بوي مرگ ميدهند. و بوي مرگ هم كه مثل بوي عطر تيرز عابري كه از كنارت رد ميشود نيست، كه رد شود و تمام. وقتي درگيرش بشوي ميشود بوي موهاي دماغت؛ ولت نميكند و دائم سلولهاي مغزت را قلقلك ميدهد. تمام روزهايم غروب جمعههاي سرد پاييز وطنم است كه بوي غم ميدادند. تمام شبهام آن نيمهشب اوايل مهرماه 68 است، كه مهمان آشناي دوري بوديم. نسرين بغلم كردهبود؛ سحر در آغوش مادرم نق ميزد. و مادر، قطرههاي اشكش از كنج بيني ره ميگشود تا لبها، تا چانهاش و آرام و بيصدا بر پيشاني سحر ميريخت. آه كه زندگي چه پردههاي رنگرنگي بر آدمي ميگذراند.
امروز صدام اعدام شد. چند هفته پيش پينوشه مرد. ديكتاتورها ميميرند و تمام نميشوند اما. گويي هركدامشان ققنوسياند كه با مرگشان بار دگر تولدشان آغاز ميشود. كاش زمستان تمام شود. همين امروز... ديگر دستهاي كرخت من ناي تكان دادن ا ين دك مه ها ي سرد را ن دارند. چه برسد كه ب خوا هند آ تشي بيفر و زند و جا نم ر ا گر م كنن د.
حالا زندگي هم آنچنان آش دهنسوزي نيست كه به هر پدرلعنتياي بيرزد و هر جان كندن و چيكلهچيكله ريختن و به فاضلاب پيوستني ارزشش را داشتهباشد. گاه اين طومار لعنتي چنان ميپيچد به هم و اين كلاف چنان سرگم ميشود كه با خودم ميگويم همين خردهموجودي ته حساب را بردارم و دست عيال را بگيرم و براي هميشه بروم. برويم يك گوشة خلوت و روشن و صاف كه در آن بشود به هيچ چيز فكرد نكرد، از هيچ چيز نترسيد، به چشم هيچكس نگاه نكرد. جايي كه بشود براي همه عمر خوابيد. و جايم خالي براي قسط و قرض و دين و عهد. تا مجبور نباشم به رئيسم كه دوستش دارم و دوستم دارد و سه ماه است دستم را خالي گذاشته، لبخند بزنم؛ كه به استادهاي مهربانم كه هر جلسه بيخستگي چنگودندان نشانم ميدهند و قول بيچاره كردنم، التماس نكنم؛ كه به زنم دروغ نگويم كه پرداخت كردهام؛ كه به مادرم الكي پيغام ندهم كه خيالت راحت، همهچيز روبهراه است؛ كه دست كثيفم را از دامن منزّه خدا كوتاه كنم، از نذر و نياز و دعا و ثنا.
اين خاك چرا چنين به خون مردان و زنانش تشنه شده؟ پس چهرهها كِي بيچروك ميخندند؟ صداي قهقهههاي كو؟ اين رسم كدام قبيله است: زندهبهگوري دستهجمعي؟ به كدام معصيت ازلي گرفتار يك تاريخ چندهزارساله رنج؟!!!؟
من سردم است. پس كِي بهار ميشود؟ كِي دوباره خون تكان ميخورد در رگهايم. من سردم است. حتماً سرما خوردهام كه نفس كه ميكشم سينهام بالا نميآيد؛ كه صدايم درنميآيد؛ كه باز دارم اراجيف سرهم ميكنم؛ غصّه و غم قي ميكنم؛ كه... منتظر فاجعهاي هستم. من آري منتظر فاجعهاي هستم.
هوا هر روز سردتر و سردتر ميشود. خانهام سرد است. خيابان امّا سردتر است. و هر روز حالم بد و بدتر ميشود. چه وقت نوبت من ميرسد؟ كه سر بگذارم به پلّههاي آپارتمان متروكهاي حوالي آذربايجان و درازبهدراز آسوده بخوابم با نطعي گشوده مقابلم از سكّههاي شما مملوّ. كِي نوبت به من ميرسد؟ و همسرم ـ پريساي بيجرم و بيصبرم ـ كه جوراب زمستاني بفروشد، روي پل عابر خيابان آزادي، تقاطع جيحون. و چند سال بايد صبر كنم كه دختركم ـ دخترك معصوم و بيگناهم ـ دستكشبهدست، كتاب و دفتر و قلمبهدست، وزنهاي جلوي پاهايش بگذارد و شما خيكيها را بكشد. پسركم ـ با آن كلاهكشي قشنگش ـ سرِ چهارراه آزادينوّاب، پشت همان چراغقرمز لجدرآورش فالتان را بگيرد؟
من تا چه وقت بايد در اين صف بايستم تا نوبتم برسد؟ تا پايتان را تا ته فشار بدهيد بر گلويم. تا خوب خفهام كنيد؟ خواهش ميكنم تاريخش را اعلام كنيد. من صبر ميكنم. به خدا صبر ميكنم.