پشت اين نقاب خنده، قلب پارهپارهاي نهفته است
قلب پارهپارة نياسودهاي
كه هيچگاه و هيچگاه من خودم هم نفهميدم چي شد و كِي شد و چرا؟
فقط خستهام از روزهايي كه گذشتهاند و شبهاي سردي كه منتظر به انجماد كشاندن اين خون تيرة مناند
كدام درون؟ كدام ظاهر؟ نميبينم شعاعي حتّي پس چه دلخوشياي بر خورشيد، بر نور!
اين تكّهنان لعنتي به كداممان فرصت عاشقي، فرصت بودن، شدن، رفتن ميدهد؟ ماندن و سر در گنداب تلخ زمانه فروبردن و مردن و ...
و چرا هركس بايد به درد خودش بميرد؟ و چرا استخوان لاي زخم ميگذارند تا خون بند بيايد؟
من دلم از همهتان گرفته... مردمان شوخطبع شهر صدها زخم، مردهاي بيزبان، زنهاي شهرآشوب دلمرده
بس كن اين همه ناله را مرد! خسته نيستي مگر؟
اما اميد بايد تا راه بهنيمهرسيده طي شود. تمام شود.
همين زودهاست كه نسيم مهر از كابين خدمت بوزد. پس اميد بايد به وزيدن نسيمي كه همهمان را با خود ببرد. به خورشيدي كه يكباره طلوع كند از شرق؛ به من، به تو، به اين شهر لعنتي اميد بايد.
اما خورشيدك! دروني در كار نيست. هرچه هست همان پوستة دوست داشتني ظاهري است، همان كه همه ميخواهند، و دمكراسي هم ميخواهدش كه فرد فداي گروه شود. آنهم براي زماني اندك. يكسالي هست كه فكر نكردهاي مگر چهقدر باقيست؟ فكر كن... چيزيش نمانده... پس همان پوستة ظاهري را عشق است.