خیلی دلم برات تنگ شده میثم...خیلی...نمی دونم اگه ببینمت می تونم جلوی اشکامو بیرم یا نه...اون همه خاطره الان مدفونه زیر خاک یه لج لعنتی...یه چیزی که شاید خودمونم نمی دونیم چیه...یاد خوابگاه بخیر...یاد زمستونا...پیپ کشیدنا...خان کرمت...ما اگه بی معرفت بودیم...ما اگه بد بودیم تو چرا داش میثم...تو چرا تنهامون گذاشتی...خان کرمت کو میثم.؟خنده هات کو...حاضر جوابیات کو...بوسیدن بازوات کو...ولش کن اصلا ...بی خیال...دلم برات خیلی تنگ شده بود...سبک شدم...اگه تو منو نشناسی خیلی خری... . به پریسا سلام برسون...همه وبلاگتو خوندم...روزی 14 ساعت میانگین کار می کنم...تنهایی شبا عمیق تر از اونیه که فکر می کردم...
بعضی وقتا می خوام بغض قدیمی که روی دلم نشسته رو بشکونم...اما نمیشه میثم...نمی تونم...به اون انگشتر فاطمه زهرات دوریت سخته...کاش تو زنگ می زدی...
اگه دلت برای خودم تنگ نشده برای جکام چی؟دلت تنگ نشده نالوطی...:
ای روزگار...
شبت خوش مرد...حتی آفتابم گرمای اون وقتا رو نداره...تقدیرمونه اینقدر کار کنیم که روزو نفهمیم...بذار شب با همه درازیش به زندگیمون حکومت کنه...
یا عشق
یا عشق
اما لعنت به تو مهدی نقیپور که بردی این بازی مرگ و زندگی رو... آخه من حواسپرت عوضی یادم رفتهبود که «تو» بودی که تمام دغدغههای شهرام رو به ثانیهای با بامدادیها بودن... به ثانیهای با «ما»های بیچشمورو بودن میفروختی... تو بودی که توی اون غربت گند خوابگاه، امید ما بودی به ادامه دادن... به زنده بودن... یادم رفتهبود اون شب تو اتاق تراببیگی که تا صبح خوندی و رقصیدی... از داریوش و ابی گرفته تا جنیفر و شکیرا... این دوازدهسیزده ساعت کار روزانه همه رو از یادم بردهبود جون داداش... من، مهدی! یک قسمتهای مهم از زندگی مشترکمون رو فراموش کردم... اون رفاقت بیغلوغش خوابگاهی رو یادم رفتهبود... همه رو فقط اون چند جمله توی وبلاگ رو دیدم... من باختم و لعنت به تو بیاد مرد که تو این حالخرابی، این نصفهشبی که میخوام بخوابم و آماده بشم برای تکرار دوبارة امروز اینجوری اشک بچّهیتیم رو درنیاری... کاش همة چیزای امروز رو داشتیم اما تا ابد تو همون خوابگاه لعنتی با هم بودیم... آخه این بیرون همهچیز خیلی زیاد واقعیه... خیلی زیاد سخت و مزخرفه... این مسابقة مزخرف به همهچیز رسیدن آدما رو به گه میکشونه... تمام عمرم رو حاضرم بدم یه بار فقط، مثل یکی از شبای خوابگاه اونقدر بخندم که اشکم دربیاد... اشکه درمیاد اما... کجاست اون خندههای بیقید... اون شلمای رفاقتی که بردوباختش هردو خواستنی بود... غیظ و اخمای حسن و صادق... تقلبای زیرزیرکی پورنصیر که حالا یک گوشة پلدختر داره کتاب و دفتر و مداد میفروشه و زاغسیاها رو چوب میزنه... آخه حالا کیه که فیلم بیاره از نوید و حیدر و تا صبح تمام اتاق پر باشه از رفقا که هر کدوم یک گوشه بشینیم و زل بزنیم به اون مانیتور فسقلاینچی و کیشلوفسکی بیزیرنویس ببینیم و نفهمیم... تارانتینو ببینیم و نفهمیم... کاش مهدیداداش تو همون تاریکی بدبوی 407 مینشستیم و میدیدیم و نمیفهمیدیم اما تا ابد رفیق میموندیم واسه هم... از یک شوخی بر نمیخورد به تریج قبامون و اینجوری تارومار نمیشدیم تو این غربت که هیشکی رو جز هم نداریم...
دلم تنگه امشب مهدی... هر سال این شب عیدی رو تو شهرمون اینقدر خوش بودم که وصفش نمیشه کرد... دوسه سال اول هم خودم رو میرسوندم به اون «خاک»... اما امشب دلم بهقدر همة سوزنای دنیا تنگه... تو هم نمک بپاش به این زخم دلتنگی ما... راستی کجاست اون انگشتر فاطمه زهرام؟ اون رو کجا جاش گذاشتم که امشب دلم اینقدر زیاد غصّه داره؟ مهدی زنگ که سهله به افتخارت... به حرمت رفاقتمون... میبینمت ... همین زودیها... اگه این پردة لرزون که چشامو تار کرده بذاره همین الان میبینمت.
یاحق
حالا دوسه هفتهای هست که دیگر از خانهاش صدایی نمیشنوم. دو سه روز اول اصلا حواسم نبود به نبودنش. اما بعد گویا این جان کندن لعنتی این دوازده ساعت و بیشتر کار انگار یک چیزی کم داشت. غروبها که به خانه میرفتم، خستهتر از همیشه بودم. چند روز دیگر هم گذشت که تازه فهمیدم چه شده... چه چیزی کم شده از زندگیام، از دلخوشیهایم. پنجشنبهای بود که تنها نشستهبودم پشت میز کارم و سرگرم ور رفتن به دکمهها و واژهها و کاغذها بودم، صدای گربهاش حواسم را جلب کرد. گربهاش روی خرگاه به اینور و آنور میرفت و به پنجرة حفاظکشیده پوزه میمالید. از پشتٍ پنجرة اطاقم حیاطش و میزی که بعضی غروبها روزنامه را پهن میکرد روی آن و بااشتیاق میخواندش، دیدهمیشد.
صبحها حوالی ساعت نه پیانو زدنش شروع میشد. ساعتی میزد. به دل مینشست نواختنش. من همینقدر میفهمیدم که پیانو زدنش به دل مینشست. حواسم به کار بود. اما گاهی که بیکارتر بودم، دل میدادم به نرمی مخملی پیانو زدن زن. تمام که میشد میآمد بیرون و برای گنجشکها خردهنان میریخت کف حیاط. دیگر نمیدیدمش تا ظهر که سروکلة گربهاش پیدا میشد. گربه میامد پشتٍ خرگاه پنجره و زن از لای حفاظها غذایش میداد. بعد زن پنجره را میبست و میرفت. و گربهاش همان پشت پنجره غاز میکشید و به خواب میرفت. چشمهای من هم آن موقع دیگر سنگین میشدند. دیگر نمیدیدمش تا غروب که چراغ را روشن میکرد و روزنامه میخواند. و من هم کارها را جمع میکردم تا بروم. زن کسی را نداشت. در تمامِ این ماهها که همسایه بودیم، فقط یک روز دختر جوانی به دیدنش آمد و بعد او هم رفت و دیگر پیدایش نشد.
حالا چند هفتهای هست که سکوت پیانو نزدنش سرم را خالی کردهاست. خانم مدنی میگوید شاید برگشته فرانسه. ام گربهاش چند روز بعد هم میآمد و روی خرگاه پنجره رژه میرفت و خودش را میمالید به حفاظها. حالا مدتی است که از او هم خبری نیست. نمی دانم چه شدند و
من بدم میآید از این فصل پاییز... درست هفده سال گذشته و من هنوز کنار نیامدهام با این مرگ... با نبودن پدرم. هفده سال است که صدایش نکردهام، بویش را نشنفتهام، از چشمهایش نترسیدهام... درست هفده سال است که همه در گوشم از پایان افسانة پدر میگویند و من همهشان را ریشخند میکنم. من هنوز منتظر پدرم هستم که ناغافل در را باز کند و مرا در آغوش بکشد. تا از هفده سال نبودنش بگویم. از سرگردانیهامان، از سرنوشتمان، از روزگار که تمام این هفده سال را ـ دستٍکم به مادر جهنّم کرد ـ که برایش از رفقایش بگویم. از نامردها. از خواهرها... از مادر... از نوههایش. بگویم که چه حیف در شادیهامان نبود و چه خوب شد که این همه سختی ما را ندید. من منتظرش هستم هنوز. از اینکه نبودنش چهقدر سخت بود. از نگاههای غریبه برایش بگویم، از کوچ اجباری، از جیغهای بنفش سحر، از گریههای شبانة مادر، از دلهره، از اضطرابی که یک لحظه هیچکداممان را تنها نگذاشت. من هنوز کنار نیامدهام با این مرگ... و امروز سوم مهر است. و دلم هر روز و هر لحظه دلم بیشتر برایش تنگی میکند. که مرا با خودش به شکار ببرد. تفنگ به دستم بدهد. مرا مرد بار بیاورد. میخواهم پدرم تمام بچّهآهوها را از شکم مادرِ مردهشان بیرون بکشد و تاوان گناهش را من پس بدهم. میخواهم تمام شرابهای دنیا را لاجرعه سر بکشد، خندة مستانه سر دهد، اما بماند. میخواهم اخم کند به من و نسترن و هزار بار توپمان را ـ تنها دلخوشی آن روزهای ما دو نفر را ـ با چاقویش پارهپاره کند، اما بماند. میخواهم دوباره ببینمش. کی میتوانم دوباره ببینمش؟ سوم مهر است و کاش میتوانستم برگردم به گذشته و در آن جادة لعنتی همراهش باشم. که تنها نباشد. که تنها نمیرد. هفده سال است که سر سوم مهر دلم میخواهد بترکد. لعنت به این پاییز که شروعش تلخ است و گذرش تلخ است و پایانش تلخ.