
از دست های گرم تو
کودکان توامان آغوش خويش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد
*
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسيح مادر ، ای خورشيد
از مهربانی ی بی دريغ جان ات
با چنگ تمامی ناپذير تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد .
*
رنگ ها در رنگ ها دويده ،
از رنگين کمان بهاری ی تو
که سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد .
*
چشمه ساری در دل و
آب شاری در کف .
آفتابی در نگاه و
فرشته يی در پيراهن ،
از انسانی که تويی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
« احمد شاملو – 13 دی 1343 »
برای آن کسی که هرلحظة عمرش سالی است. که هر قدمی که برمیدارد در آرزوی تمام شدن خودش است؛ برای کسی که عمریست از به دوش کشیدن جنازة گندیدة غریبهای خسته شده، مردی که هنوز مرد نشده، کمرش خم شده و نفسش تنگی می کند. کشالة رانش عرقسوز شده و انگشتِ کوچکِ پایش میخ درآورده؛ برای مردی که مرده به دنیا آمده و در آرزوی توّلد دوبارهای زندهبهگوری لزج را دستوپا میزند، گذشت یک سال یعنی یک سال نزدیکتر شدن به آخر. و هیچ میدانید برای آن که ثانیه میشمارد و پشتِ چراغقرمزها با شوق از کم شدنِ عددها ذوقزده میشود و وقتی رئیس اعلام میکند: کار تمام! به ساعتش که نگاه میکند و گذشت نه ساعت را ـ بخوانید نُه ساعت ـ به چشمِ خود میبیند، بال درمیآورد و هی وقت میکشد و هی وقت میکشد و هی بیشتر تمام میشود، گذشت یک سال چه به سرش میتواند بیاورد؟! چهقدر میتواند شادش کند؟!
من اما خیلی خستهتر از آنم که بخواهم بر چرخشِ حقارتآمیزِ این کرة لعنتی شاد باشم. من اما گرفتارتر از آنم که این روز را به یاد داشتهباشم. بیست و ... ... ... شش. یعنی بیستوشش بار... بیستوشش سال و این روزها چهقدر بدم میآید از این بارها و سالها، از این بهارها... یعنی که خسته شدهام از تکرار خودم. از آینه... از دیدنِ چشمهایم که این لایة کدرِ غم مدتهاست نگذاشته دنیا را روشن ببینم. یعنی کنار نیامدهام با گودی عمیقِ زیر دوچشمم... با ابروهای فروافتادهام... با موهایم که بدتر از من هر روز بیش از قبل عقبنشینی میکنند، پا پس میکشند. من خیلی خستهترم... یعنی دلم برای یک خندة بیقید لک زده... برای یک گریة حسابی غنج میرود. یعنی خستهام و خیلی چیزها دیگر خوشحالم نمیکند. و خیلی چیزها هنوز چشمانم را میلرزاند. آخر کجا میشود سیر گریه کرد؟ بیدغدغه... بیمراقب... بیخیال
هوا چه گرم است این روزها. و نمیدانم چرا دستانم اینچنین کرخت شدهاند. مگر به خواب نمیرویم که بیدار شویم. اما من چرا بیدار نمیشوم؟ چرا صبحها از شبها خستهترم؟ چرا هرچه به شرکت نزدیکتر میشوم قدمهایم سستتر میشوند؟ چرا دستهایم مورمور میشود. بیستوشش یعنی بیستوشش بهار... باشد و بیستوشش پاییز. من چرا اینقدر خسته شدم؟ کاش اینها دلتنگی باشد. کاش ناشکری باشند تمام این حرفها.
من امروز بیستوششساله شدم. یعنی درست از ده مرداد هزاروسیصدوشصت بیستوشش سال گذشته. اما کاش فردا بیستوششساله میشدم. چون امروز حالم اصلاً برای بیستوششساله شدن خوب نیست. امروز دلم میخواست هزارساله میشدم. یا دههزارساله. کاش روزِ دیگری بیستوششساله شدهبودم.
كسي چه ميداند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّارهاي دیگر باشد.
روزنامه رو که ورق میزنم حالم به هم میخوره. نمیدونم چرا مث این روانیهای نوعِ حاد باید هر روز صبح خروسخون این شرقِ لعنتی را از اون پلاستیکِ چغرش دربیارم و تندوتند ورق بزنم و از اول تا آخرش را بارهاو بارها بخونم. و هی عصبانی بشم، هی عصبی بشم. اگه این مرض روانی نیست، مازوخیسم نیست، پس اسمش چیه؟
امروز یکشنبه هشتم مرداده. همین امروز بود که فهمیدم حزبالله در نبرد زمینی پیروز شده. نفرین به این نبرد... زمینی، هوایی، دریایی. خون... مرگ... درد، چه فرقی میکنه که کی در کجا پیروز شده؟ خون باید بند بیاد. کاشکی بند بیاد خون.
امروز فهمیدم که ایران خیلی وقت پیشا 000/000/500 دلار به کشور دوست و همسایه افغانستان کمک کرده که تازه نصفش بلاعوض بوده، قیمت دلار امروز 920 تومنه. 000/000/000/230 تومن هدیه کردیم به اونا. بیفکرِ پس گرفتنش. البته نصفِ دیگشو قراره بگیریم ازشون. هرچند گرفتنش ضرورتی هم نداره. آخه چرا باید پس بگیریم. مگه بیکار داریم توی این آبادشده؟ یا فقیری مونده توی این مملکت؟ اصلاً مگه اینجا شیطان بزرگه که کانون خونوادهها توش بپاشه از هم؟ مگه اینجا اونجاست که هر ساعت مست تفنگبهدستی بزنه به دل فروشگاه و دزدی کنه و آدم بکشه؟ مگه فرانسهست که شبا خیابونخواباش بمیرن از سرما؟ بابا اینجا ایرانه... میفهمین؟! اینجا توی جادههاش هر 24 دقیقه یک نفر باید زنده بشه... هر شبِ سردِ زمستونش توی پایتخت تازه دهدوازده تایی باید بمونن از گرما... هر روزش باید 50 تا زنومرد به دلیل پولداری و اعصابراحتی و وفاداری و مهارت داشتن توی زمینههای مختلف زندگی از هم جدا نشن. که مرداش نزنن به سیم آخر و نشن دزد و قاتل و قاچاقچی و معتاد، و زناش هم نریزن توی خیابون و نشن خیابونی. باید کمکِ بلاعوض کنیم. آخه رتبة اول اعتیاد دنیا که مفتومجانی به دست نمیاد که... خشخاشا رو کی بکاره؟ ترانزیتو کی بکنه؟ آخه رسیدن جنس به اینهمه جوون زحمت داره دیگه. اینجا چندصدهزارتا فاحشه داره. شیشهفت میلیون بیکار داره. همینقدر معتاد داره. آخه چرا نباید کمک بلاعوض کنیم؟ آخه اینجا همه راضین از زندگیشون. کی شده تا حالا که پرستاراش شاکی بشن؟ معلماش تاحالا مجلس شورای اسلامیشو ندیدن چه برسه که جلوش تجمع کنن؟ تاحالا شده که سالِ 78 دانشجوهای اینجا رو توی خوابگاهشون، توی خونشون سلاخی کنن؟ من که شاهد نبودم، من که ندیدم خرداد 82 که یهو گله ای ریختن تو طرشت و قمه رو تا دسته فرونکردن تو همه جای رفیقام. هیشکدوم از ما هیچی ندیدیم. آخه اینجا همه چیش روبراهه. کارگراش هم همشون راضیان آخه. 170 تا هزاری یعنی که فقر مطلق. حالا چندتا از ما زیر این خطوخطوط لعنتی جون میکنیم؟ آخه تا کی ما باید بمیریم از خوشحالی؟ دق کنیم از خوش بختی؟ کاش همون بچگی از زردی و تب مردهبودم.