امروز درست میشود پنجاهوهفت روز. درست پنجاه روز و هفت روز است و بهقدرِ یک عمر که صدای غژغژِ کانکت با آن بوقهای عجیبوغریبش را نشنفتهام و غرق نشدهام در مجازای دنیایِ اینتر و اِسکِیپ و نت. پنجاهوهفت روزی که بهتمامی در سیاهی و سپیدیِ دنیای واقعیِ تلخ گذشته بیهیچ رنگِ دیگری. پنجاهوهفتتا بیستوچهار ساعتی که در عینِ واقعیت گذشته بیهیچ خیال و مجازی و مگر در بیستوچهار ساعتِ شبانهروز که که ده ساعتش به کار میگذرد و دو سه ساعتِ دیگرش به کاری دیگر و هفتهشت ساعتش به خواب و یکیدو ساعتش به ماندن پشتِ چراغقرمزهای توحید و نواب و بالاتر بیا تجریش و ولنجک و حرص خوردن و ذرّهذرّه آب شدن چهقدر فرصت برای زندگی و عاشقی و سینما و مجلة فیلم و نامه و چشماندازِ ایران و کتاب و نوشتن و خواندن و وبلاگ به روز کردن باقی میماند؟ افزون بر این سقفِ خانة استیجاری هر روز دارد پایینتر میآید و هر شب بیشتر بر سینهام فشار میآورد. از درودیوارِ این خانة لعنتی دارد گندوکثافت میبارد. دلم را بهدرد میآورد این ازدحام و پلشتی. تمام این پنجاهوهفت روز در زیرزمینِ نموری گذشته که لباسها در آن نم میکشند و آدمها کپک میزنند. شبها خواب بهچشم نمیآید از فرط نمناکی هوا . و صبحهایش که با تن نمزده و کرخت بهمرگ برمیخیزم از کفِ سرامیکیِ نمدار و لباسهای نمدار را به تن میکنم و دست و روی را نَمی آب میزنم و نمنمک بهراه میافتم آرزوی حیاتی دیگر دارم. میآیم با گامهایی که سنگینیِ یک گورِ دستهجمعی را بر خود حمل میکنند تا بیانپژوهان و شروع میکنم به کار. خیره میشوم به مانیتور و تندتند دکمهها را میزنم. نقطه، ویرگول، فاصله و نیمفاصله. باید مواظب باشم تا نمدار، نمدار نوشتهنشود. «غم» از «زده» جدا باشد و «اندوه» از «گین»، باید خیلی مواظب باشم که این بیحیاها به هم نچسبند. در حینِ کار این آخرین شعرهای حسین پناهیِ فقید را میگذارم توی jet audio و هی گوش میکنم و گوش میکنم تا دوباره میچرخد و میآید اوّل و باز دوباره:
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟؟؟!!!
بیکار که میشوم برایآنکه کمی آرام بگیرم شروع میکنم به خوردن «زندگیهای بسیار و استادان بسیار». راست و دروغش چه مهم است؟ تسکینم میدهد دانستن و اعتقاد به اینکه یک روح در شصت یا ششصد یا ششهزار قالبِ انسانی به ظهور برسد. اینکه زمانی در قالبِ دخترکی نیکبخت و زمانی دیگر در شمایل مردی بدسرنوشت و سیهروز جان یابد و شکل بپذیرد. اینها آرامم میکند و وادار به ادامة زندگی و مهرورزی به شرط پاداش در نشئة بازپسین. وگرنه این زندگیِ قسطی که آدمی را همیشه رام و سربهزیر، همیشه مطیع و امرپذیر میخواهد چه دلخوشکُنکی دارد؟! پس باید امید داشت به حیاتی و حیاتهای دیگری از پسِ این زندهبهگوری.
محموت رفتهبود مستراح و در بازگشت دستگیرة در را شکاندهبود. ـ خودش میگوید شکست. ـ و گیر کردهبود آن تو، ساعتی تا نوین از را ه برسد و رهاییاش بخشد. آزاد که شدهبود، گفتهبود: «زندگی چهقدر به ماندن در مستراحِ دربسته میماند. و ما اسیرانیم در بوی گه و کثافتِ خودمان بی امیدِ رهایی.» شب که رسیدم ماجرا را برایم تعریف کردهبودند.
فردایش در خانه تنها بودم. رفتم برای خلاصی و بیخیال در را محکم بستم. بسته که شد، ترس بَرَم داشت. باید دوسه ساعتی مهمانِ دخمة بویناک و خفهای میبودم که صدای پرطنین «فن» مثل زوزة محتضری دردمند در آن میپیچید. نشستم پشتِ در. بیامید از آمدنِ مردی که نجاتم دهد. گرمم شدهبود. میدانستم در را باید باز کنم. اما بیهیچ وسیلهای. مسواک، خمیردندان، برس، تیغ، دمپایی... به کدامشان امید رهایی میتوانستم ببندم؟ زیرِ دستشویی یک روکشِ ژیلت افتادهبود. چندلایش کردم و کردمش داخلِ پیچِ دستگیره و با حوصله تلاش کردم. «چهقدر زندگی شبیهِ ماندن در مستراحی است که درِ آن از داخل قفل شدهباشد!» دستگیره که شکسته بود، تکّهای از آن مانده بود داخلِ در و گیر کردهبود و نمیگذاشت دستگیره جا بیفتد. خسته و عرقکرده نیمهتمام رهایش کردم. نیمساعتی گذشت. دوباره دستبهکار شدم. پیچ بالا شُل شدهبود. اما باز نمیشد. هرز شدهبود گویا. پیچِ پایین بدقلقی میکرد. تکان نمیخورد. اما من لج کردهبودم. میخواستم بر علیهِ وضعِ موجود عصیان کنم. میخواستم رها شوم از گندابِ گرم و نمور. «میخواستم، میخواستم، اما مقدورم نشد. باید مقدورم بشه.» با مشت میکوبیدم به در. به دستگیره. به دیوار. قطعة مانده در دستگیره بیرون افتاد و غِل خورد و رفت تویِ چاه. دستگیره را برداشتم و فروکردم در جایش. پیچاندمش. در تقّی صدا کرد و باز شد. من رها شدم.
رهایی بهشرطِ رهایی خوب است. نه اینکه رها که شدی خود را در بندی سختتر و تلختر ببینی.
این هم برای تو میثم قهوهچیانِ عزیز