امروز ـ همین امروز اولِ خرداد ـ سالروز تولّد پریسای عزیزترینم است. و یادم نمیرود دو سال پیش را که زیرِ آن بارانِ جَرجَر در اردوگاه میرزا کوچکِ رامسر نگاه به نگاهش دوختم و در آن مستیومردی خیرهسرانه گفتمش: «دوستت دارم.» و هدیهای که با حسن از شهرشان ـ کلاچای ـ خریدهبودم، با آن نوشتة معروفِ «تو خودت بیقیمتی. و این دنیا چنان کوچک است که هدیتی سزاوارِ تو در آن نمیگنجد» را پیشکشش کردم و او مردّد نگاهم کرد و من مصمّم نگاهش کردم. و سالها در اعماقِ آن دو نقطة سیاهِ خیس غوطه خوردم و بهخود که آمدم باران تمام وجودم را غرق کردهبود. او رفتهبود. رفقا دورهام کردند که «چی شد؟ چی گفت؟» و من فقط نگاهشان کردم. درست شبِ تولّدش، شب دوباره زاده شدنِ من بود.
ازآن شب اما دو سال گذشته. دو سال که خاطراتِ تلخوشیرینش یک زندگی شدهاست. حالا دیگر ما ـ من و پریسای عزیز ـ زنوشویی هستیم، در آغازِ مسیرِ زندگی. و رها از بند آن دوریهای زجرآور، فراقهای آزاردهندهای که گاه به ماهها میرسید. بارها گفتهبودمش: «اینقدر ببینی من رو که حالت ازم بههم بخوره» این پیشگویی دارد رنگِ حقیقت بهخود میگیرد، هرچند بارها گفته: «من هیچوقت حالم از تو بههم نمیخوره.»
دلم بدجوری هوای شعر کرده. این شبوروزها نیازمندِ خواندنِ شعری دلنشین هستم که زندگیام ببخشد. ازآن شعرهایی که مرا با خودش ببرد. که جانم بدهد. هواییام کند. عاشقم کند. رهایم کند از تکرار و تکرار و تکرار. از کار و کار و کار. میخواهم برگردم به همان شمالِ آن سال و زیرِ همان بیدِ مجنون که از شاخههایش عشق میبارید و خیسم میکرد، بایستم و دوباره در چشمهای معشوقِ زیبایم نگاه کنم و «دوستت دارم» را فریاد بزنم. بیاعتنا به وام و حقوق و بیمه و اینها. بیخیال به گذشت روزها که باید قسط بدهم و پولِ شارژ و قبض برق و تلفن و... میخواهم عاشقی کنم. این روز تولّدِ پریسا خاطرهانگیزترین روز عمر من است. برایش شعری خواندهام:
بس می که به بوييــدنِ تو مست شود
ساقی ز نگـــاهِ مســتت از دست شود
صــــد بار بميــرد عاشـــــــق و از پی آن