مدتها بود که بر میدان آزادی گذر نکردهبودم. ماههاست تصاویر دلخراش این مصداق متناقضنما که از یک سو آزادی نامش است و از دیگر سوی در گوشهوکنارش مردانی چرک بر دردناکیِ استخوانهای خمارشان سر بر دیوار ساییده اند و زنان بویناک و پلشتی در نقاط کورِش بر فاسقی غریب نظر دارند تا «دستوپا بزنند فاحشگیِ دیرپای را» و ازآن همآغوشیِ گندیده و لزج نانی درآورند و زنده بمانند و کودکانشان نیز...
دیشب اما از پسِ گشتوگذارهای دونفره ـ من و پریسای عزیز ـ باز به آزادی رسیدیم. باید زود میگذشتیم. اما چراغِ عابر قرمز بود و رفتن ممنوع... واایستادیم. درست کنارِ «کانتینرِ» پلیس. و جلومان ماشینِ شهرداری، عقبش پُر از موتور و مردی میانهسال سرش را از شیشه بردهبود داخل و با عجزوالتماس از راننده میخواست موتورش را پس دهد. رانندة چاق سیگارش را پک میزد و با دست او را بهتحقیر و خواری میراند. مرد برگشت سمتِ «کانتینر» ما هم نگاهمان را چرخاندیم. و باز التماس و باز... پلیسها اما بیتوجه بودند. مرد، دخترِ هفتهشتسالهاش درکنارِ مادر ایستادهبود و به ضجّههای ملتمسانة پدر گوش سپرده. در چشمانِ دخترک ـ با آن مقنعة رنگورورفتهاش ـ بغض و خشم سوسو میزد. همینقدر «سوسو». و مادرش محکم دستِ دختر را گرفتهبود...
همیشه اما آنسوتر ـ درست صد قدم پایینتر ـ مردانی با چهرههای آشنا قدم میزنند، رد که بشوی در چشمهای تو خیره میشوند، نگاهشان که کنی سر تکان میدهند. این لعنتیها جنس میفروشند. درکنارِ اینها مردان و زنانی دائم پرسه میزنند. گاه التماس میکنند، گاه سرشان را از ماشینهای گران بیرون میآورند، مشت در مشتشان میگذارند و لبخند میزنند و دور میشوند. درست صد قدم پایینتر از کانتینر پلیس هر روزوشب روسپیها دنبالِ مشتری چشم میدوانند. خردهفروشها مواد ردوبدل میکنند. دهها مردوزن معتاد اینطرف و آنطرفِ «آزادی» از درد خماری بهخواب رفتهاند... پلیس اما موتور مرد را پس نداد. مرد آمد کنار زن و دخترش، سه نفری کنار هم نشستند. ماشین شهرداری رفت و نگاه این سه تا دورها بدرقهاش میکرد. چراغ سبز شده... پریسا دستم را میکشد. و من میروم و پشتِسرم را تا دورها نگاه میکنم.
لعنت به ما که هرچه بر سرمان بیاید نه حقّمان که کمِمان است. من که باید برمیگشتم. باید میرفتم جلو کانتینر و بر سرِ لعنتیهای بیخیال فریاد میزدم که لااقل چشمهاشان را باز کنندُ مثلی مرده ای فقط نگاه کردم. اما چگونه است حال حافظان آرامش و امنیت مردم که گاه از درِ دروازه داخل نمیشوند و گاهِ دیگر از سوراخِ سوزنی عبور میکنند؟ در آماروارقامِ بزهکاری ـ قتل و غارت و تعرّض و تجاوز و سرقت و جنایت ـ و طلاق و خودکشی و افسرگی و فرار و پسرکشی و پدرکشی و همهوهمه سرآمدِ جهان هستیم و دَم از آزادی و توسعه و جامعه اخلاقی و مدینه النبی و... می زنیم.
تمام شد. حالا از امروز هرچه هم بخواهم به خودم بقبولانم که زندگی به روال سابق و در کمال آرامش، همچون یکیدو ماهی که گذشت جریان دارد، فکر عبثی است. در زندگی جمعی بسیاری برنامهها و نقشهها باید تغییر کنند. هدفها و آرمانها و حتی اعتقادات باید بازتعریف شوند. حالم امروز خوب نیست. دیشب به کمکِ دوتا میثم و یک محموت یک پاکت پُر از سوسک از کمد بالای حمام جمع کردیم. دویست سوسک مرده و خاکگرفته که بوی مردار میدادند. کافی بود سر را داخل پاکت کنی تا بوی مردة مانده را تا عمق جان استشمام کنی. حالم بد شد. و سه نفری بیدار ماندیم تا ساعت از دو گذشت. میثم زودتر خوابید. اما تا صبح محموتِ لعنتی بارها بیدارم کرد. پیکِ شرق که رسید، هوا هنوز تاریک بود. در را با صدای هولناکی باز کرد و روزنامه را برداشت و باز از صدای خشخشِ مشمّایش خواب را کوفتم کرد. صبح را با خواندن خبر قتلِعامِ دوازده انسان با دوازده دنیا امید و خاطره و نقشه و آرمان شروع کردم. از همان اوّلِ صبحی حالم بد شد. خیلی عجیب نیست؟ که سی نفر لباسِ مأمورانِ دولت را بپوشند و راه بر مسافران آسودهخاطری که در کشور امنوامانی همچون ایرانِ اسلامی که حتی جزو باشگاه هستهای هم هست، ببندند و کتکشان بزنند و به گودالشان بریزند و به گلولهشان ببندند و خون آنهمه انسان بیگناه که بزرگترین جرمشان شاید عبور از آن جاده در آن وقت بوده ـ و تنها تفاوت ما با آنها همین بودن در زمان و مکان بودهاست. ـ بریزند و بعدش هم... بگریزند. حالم خوب نیست. اصلاً خوب نیست. دانستن مقدمة له شدن است. و لعنت به من که آن کاغذپارهها را برای آن جشنوارة نشریاتِ دانشجویی در آن آخرین موعد ارسال آثار فرستادم. و لعنت به آن داوران مهربان و آن رقبای ضعیفی که چهار اشتراکِ یکسالة شرق به ما ارزانی داشتند. حالا هر روز صبح، آفتابنزده صدای موتور میپیچد توی بنبستِ ما و بیدارم میکند. روزنامه میگذارد پشتِ در و من تندوفرز برش میدارم و در همان تاریکی شروع میکنم به خواندنش و ذرّهذرّه خودم را قورت میدهم و باز قی میکنم و باز له میشوم. هر روز به بهانهای، به نوشتهای روزم را به گه مینشاند همین وجیزه دانستنها. حمید قهوهچیان روی نشریهاش ـ نما ـ نوشته: «آگاهی بنیانِ رهایی است.» اما آگاهی اسواساس روانپریشی و دقمرگی هم هست و شاید منظور از رهایی هم همین بودهباشد. حرفهای عجیبوغریب مسؤلان کشور، از آماروارقامِ هولناک قتلوجنایت، از رتبههای درخشان در تولید میوه و گوشت و... شکمهای خالی مردم بیگناه. از بیگناهیِ همة مردم، که اگر بهدستِ اشرار، دستهجمعی کشته نشوند در همین جادههای خودمان کشته میشوند. در درّهها به جای گودالها میآرمند. از فقر و گرسنگی میمیرند. قربانی جهل و تعصّبِ بیگناههای دیگر میشوند. همه میخواهند بیاعتنا باشم. اما مگر چه چیزی عوض شده، من فقط برای همة این غمها و شادیها شریکی یافتهام. ازدواج کردهام و با این کار انسانِ بیگناهِ دیگری را (مثلِ همان بیگناههای جادة بم ـ کرمان) شریک دردورنج و غموغصّة خود کردهام. معشوقم را، آنکه بیش از هر دیگریای دوستش داشتم، همانکه با خیالش بهخواب میرفتم و به امیدش بیدار میشدم را، شریک کردم در این تلخیها، در این فکرهای آزاردهندة بهقولِ خودش مازوخیستی. امشب میخواهم تلفن را بکشم و در را ببندم و بازش نکنم. امشب خانه نیستم. حالم بد است. و حوصلة کسی را ندارم. همین تنهایی را، با تمام ترسها و فکرها و هولها و دردهایش ترجیح میدهم بر «با کس بودن». نمیدانم کجا و کی بود که دلم اینچنین گرفت. با پریسا صحبت کردم. کافی است کاری برخلافِ میلش انجام دهم ـ هرچند آن کار به میلم باشد ـ اخم میکند و میگریزد. و باز تنها میشوم. این روزها که تنها او را میخواهم و آرامشی را که تنها او ارزانیام میکند، حال او هم خوب نیست.
ساعت دوی ظهر است. و من ساعت شش به خانه میرسم. خستگی درنکرده باید بنشینم پای کارهای فرهنگستان و هی آن کلیدهای لعنتی را فشار بدهم و باز ادامه بدهم تا سطرها برسد به 500 و 600 و... 1000 و به 4038 که رسید، تمام میشود و باید خانه را مرتب کنم و بنشینم منتظر تا میثم بیاید و خلوتِ بینفرم را برآشوبد و خیلی زود ـ شاید یک ساعت پساز آمدنش ـ به خواب رود، و تا صبح روی تخت جابهجا شوم و ناچار برخیزم. قدم بزنم در خانه، امیدوار تا شاید سرش را جابهجا کند و کمی آرام بگیرد، تا بتوانم بخوابم. فردا صبح باید خیلی بااحتیاط، خسته و نخوابیده بلند شوم از تختخوابی که هر لحظه بیمِ فروریختنش میرود. و با همین بیحوصلگی، دستوروی شستهنشسته و با چشمهای پفکردهای که ازشان استیصال و غصّه تراوش کرده و آمده جمع شده در کنج دو چشم ـ به قولِ سحر «پوخه» شده ـ ، میآیم سرِ خیابان و در انبوه گرم ماشینهای عبوری که همهشان از من خستهتر و کلافهتر هستند، به یکییکی رانندههاشان بگویم: توحید. تا یکیشان سوارم کند و بروم تا برسم به شرکت و آنجا اگر دکتر باشد که همهچیز خوب است و اگر نباشد، دیگر هیچچیز جای خودش نیست. جو آزاردهندهای میشود که... چهقدر حالم بد است، امروز. دیشب با نسترن حرف میزدم. شاید آن حزنِ غریبی که در صدایش بود، آن آهسته سخن گفتنش دلم را خست. شاید هم آنهمه حرفهایی که بود و نگفت، آن گلایة مادرانة کوچک از طوبی که خیلی زود زندگیشان را وارد فازِ نظامی! کرد، یا شکوة خواهرانهاش، دردِدلش از مجید ـ شوهرش ـ که تا پاسی از شب کار میکند، کار و کار و کار... بدون آنکه آ«قدرها نیازمند چنین سختیای باشند ـ قرار نبود که برای کار، زندگی کند. از همانها بود که «میخوان خورشیدو با دس بگیرن» قرار بود و بهش هم میآمد که... ـ دلم دارد بیشتر میگیرد. ساعت دارد سه میشود امّا نه به سهایِ اوضاعواحوال من با این چرندیاتی که دارد توی نرمی مغزم مارپیچ میخورد، بالاوپایین میرود و دلم و سرم را چنین سخت بهدرد میآورد.
میخواهم چشمهایم را ببندم و بازشان که کردم میخواهم خودم را در همان اردوگاه میرزاکوچکخان نشسته بر ساحلِ زیبای رامسر ببینم. دورتر پریسا نشسته و دارد به تهِ دریا نگاه میکند. من ماتِ اویم و با صدای موسیقیِ سکرآورِ «شاختایی» ـ مقامی شمالِ خراسان ـ سیاهمست شدهام و در دلم هزار خُم دارد مستانه میجوشد. او اما ماتِ دریاست. دریغ از نگاهی حتی که دلم را آرام کند. چهقدر سرمست بودیم آن روزها. امروز اما نیازمند آرامش شگرفی هستم که در آن من و او تنها باشیم. با ذهنهایی خالی از هر آیندهای، از هر گذشتهای... بیبیم و پرامید. کاش دنیا به قاعدهای دگر بود.
اين خانة مجرديمتأهلي نمزده هر روز دارد ترسناکتر و مرموزتر ميشود. شبها صداي صداي جيغِ زني از کوچه ميآيد. همين چند شب پيش بود ـ ميثم قهوهچيان و محموتي شاهدند. ـ صداي کتکزدن و آهوناله از کوچة بنبست شنيده ميشد. زن فرياد ميزد: آره... من فاحشهام... و اين را بارهاوبارها تکرار ميکرد. دختر نوجواني با ضجه از پدر ميخواست که: بابا تو رو خدا اسلحه رو بده به من... بابا تو رو خدا بدش به من. و ما سه نفر مات هم را نگاه ميکرديم. آن شب گذشت. اين بنبست لعنتي همه شبش هول و هراس است. نيمههاي شب که نشستهام پشت ميز کامپيوتر و در سکوتِ دلنشين خانة خاموش نفس ميکشم، که تنها صدايي که هست صداي نرم بالاوپايين رفتن دکمههاي صفحهکليد است، ناگهان صداي پايي ميشنوم که آرامآرام نزديک ميشود. همين نزديک پشتِ پنجرة زيرزميني من واميايستد. و بعد صداي برخورد سنگريزه است بر تن پنجرة همسايه. گوش تيز ميکنم. در با صداي آرامي باز ميشود. صدايي از کسي درنميآيد. به درون خانه ميروند. و من خيال ميبافم. تصوير پشتِ تصوير که ازجلوِ چشمانم رد ميشوند. ساعتي بعد که ميخواهم بخوابم صداي زيرِ حرکت آرامِ دستة سوسکها بهگوش ميرسد. بر روي سراميکها رژه ميروند و خوابم را ميآشوبند. چراغ را روشن ميکنم. خبري ازشان نيست لعنتيها. روزها مثلِ برقوباد ميگذرند. درست دو ماه است که به اين خانه آمدهام. چهار سال زندگي در شلوغي آزاردهندة طرشتِ لعنتي مرگ تدريجي مردي بود که واقعاً «ميخواس خورشيدو با دس بگيره»، مردي که براي نهنگ شدن تن رنجورش را به عميق اقيانوس سپرده بود. اما روزگار بهفراخورِ نامش که يادآور نامرادي و نامردميست مصائبي صعب بر او گذراند. چهار سال و چهل سال و چهارصد سال که مثل بيست سال و دويست سال و ميليونها سالِ پيشينش سراسرِ رنج و خواهش و سقوط بود. اما حالا دو ماه و بيشتر است که از خوابگاه زجرآور، همان ميهمانخانة مهمانکشِ روزوشبش تاريک گريختهام. از شلوغياش و از شرکاي زندگي در آن اتاقِ 4*3ي مشاعش که مرد را هميشه خندان ميخواستند و بر وفقِ خويش خلاص شدهام. چهقدر اما تنهايم اينجا. غروبها کليد مياندازم به در و وارد ميشوم. خانه دَمکرده و خفقانزده است. بيهيچ صدايي. لباسنکنده سراغ تلفن ميروم و آن دکمههاي ليزش را چندينوجند بار فشار ميدهم. شايد دستي مهربان، روحي که هواي مرا ـ خداي ناکرده ـ کرده، خواسته بودهباشد، صدايم را بشنود، دلم را گرم کند، جانم ببخشد، خبري نيست اما. ديگر ازآنهمه رفيق که شبهاي غربتي خوابگاه را با همايشان بهصبح ميرسانديم خبري نيست. و نه از جوکهاي دستِ اوّلِ سلمان و مهدي نقيپور ـ که .... ـ از شبهايي که هر لحظهاش رفيقي درِ اتاق را ميزد و بهبهانهاي تو ميآمد. کتابي در دست و لبِ به اعتذار خندان. اگر بيکار بودم از لاي کتابش فيلمي درمياورد و همين که ميگذاشتيم اتاق پر از آدم ميشد. ياد همگي آن رفيقها بهخير که آنچنان نزديک و هميشگي بودند که دلِ مرد براي يک هقهقِ حسابي همیشه تنگ بود.
این روزها خیلی شلوغ و پرازدحام می گذرند. به مهمانی و دانشکده و شرکت... دریغ از فرصتی اندک برای نوشتن و خواندن. شعرهای دکتر موسوی را ویرایش می کنم. و دلخوشی کاری ام تنها همین است. خسته نمی شوم بس که اشعارش دلنشین و خاطرنشان هستند. دردل های مردی از تبار خاک و آب و باد و آتش. نتایج ارشد هم خوشحالم کرد. بسیاری رفقا عجیب موفق بودند. و برخی شان که جا ماندند باز دلم گرفت. باشد سال بعد با هم. خبرهای دانشگاه خوش نیستند. مفقود شدن دختری و مرگش. حکایت عجیبی است. وبلاگ مرتضی اصلاحچی در این باره مطالب خوبی دارد. حتما بخوانید. در یک فرصت مناسب بیشتر خواهم نوشت.
چو گلها سراپا نشاط و شوری تولدت مبارک
بهار امیدی همه سروری تولدت مبارک
امروز هجدهمین سالگرد تولد سحر عزیزم است. و تمام این هجده سالِ پرخاطره و بهیادماندنی چنان بهناگاه گذشته که ماندهام چگونه جمع چهارپنج نفره ما در نبود پدر که ستون و پایه زندگی است کشتی درهمشکسته زندگی را اینگونه به ساحل نجات رساندیم که امروز همه راضیاند و اگر هم نیستند دلیلش فراموش کردن آن سالهاست. سحر یکساله بود که پدر مرد و سالهای سخت دربدری و تلخی شروع شد. شیره جان مادر که تمامش غم و دق بود، سحر را عصبی و ناراحت کردهبود. هنوز صدای جیغهایش که در پی مادر روانه میکرد در گوشم میپیچد. دختربچه لاغرمردنی و نحیفی که سراسر بیماری بود و رنج. آنقدر کمبنیه و نزار که نسیمی بس بود تا برای روزهای متمادی مریضش کند. روزها میگذشت. اما دردها بیالتیام بودند. ضربه سخت بود و گذشت سالها از آن نمیکاست. سحر بزرگ و بزرگتر میشد. من و نسترن بالغ میشدیم و نسرین در تهران درس مهندسی میخواند که امید همهمان بود. مادر اما هر روز پژمردهتر، افسردهتر میشد. ازآن صورت شفاف و براق که از گونههایش خون میچکید اثری نماندهبود. چشمها کمفروغ میشدند و آن قامت رسا زیر تازیانههای بیرحم روزگار خمیده میشد. کودکی سحر مثل من و نسترن در خواستن و لب فروبستن گذشت. کلاس اول دبستان که بود خواستم برای خوشحال کردنش یک جامدادی بخرم. سال هفتادوچهار بود گویا. پانصد تومان قیمتش را ذرهذره پسانداز میکردم. نمیشد اما. لعنتی بهزور سیصد تومان شدهبود. با شرمندگی باقیمانده را از دوستی نه خیلی صمیمی قرض کردم. فروشنده که تا آن روز مشتریای با آن ذوق ندیدهبود، با هیجان زیادی کادوپیچش کرد. تا خانه پرواز کردم و چشمانش که درخشید، قلبم تا ابد روشن شد. مادر لبخند غم زد...
لعنت به من. روز تولد چه جای گفتن اینهاست. تمام شده آن سالها و خاطراتش گمانم فقط در دل من و مادر ماندهاست. سحر امروز زیباترین دختر این دنیاست و از کوره گدازان روزگار که بر او و بر ما انبوهی درد و رنج و کمبود و نبود و هم مهر مادری و عشق خواهری و برادری گذرانده، قد برافراشته، رعنا شده و امسال قرار است وارد دانشگاه شود. کاش میدانستند او و مادر که دوریشان بزرگترین زجر زندگی من و پریسای عزیز است. عاشقانه و برادرانه تولدت مبارک... سایهات بر زمین همیشه روان باد.
تو نیستی که ببینی، چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه است
غبار سربی اندوه، بال گستردهست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده من
به جز تو، یاد همهچیز را رها کردهست.