روزهایی که گذشتند، به همراه همسر عزیزم در مشهد مهمان مادر و خواهرها بودیم. مهمانی همیشه لذتبخش و دوستداشتنیست چه رسد که میزبان عزیزترین کسان آدم باشند. غروب چهارشنبه بیستوسوم سوار قطاری بودیم که قرار بود ما دو نفر را ببرد مشهد. مجید عزیز زحمت بلیطها را کشیدهبود و ازآنجاکه پسر بسیار زرنگیست در آشفتهبازارِ نبودِ بلیط دوتا جا برایمان در کوپة خواهران رزرو کردهبود. و همین بهانهای مناسب بود تا مسئولان راهآهن و قطار کاممان را تلخ کنند. خدا را شکر که هنوز تظلّم در این مملکت راهگشاست وگرنه خدا میداند چه بلایی بر سر ما دو کفترِ عاشق میآمد. اصلا قرار بود اجازة سفر پریسای عزیزم را بدهند و من بمانم... که به خیر گذشت.
صبح زود رسیدیم. مثل همیشه سراسر ذوقم برای فشردن زنگِ خانه. بهزحمت پریسا را راضی میکنم تا او زنگ را بفشارد و برای چند ثانیه مامان و سحر را سرِ کار بگذاریم. التماسها نتیجه میدهد. نمیخواهد کسی را حتی به شوخی برنجاند. اما زنگ میزند. منتظرم که یکیشان بگوید: بله؛ تا بقیة نقشه را اجرا کنم. در بدون آنکه کسی گوشی را برداشتهباشد باز میشود. زن نگاهم میکند و پقی میزند زیرِ خنده. گوشهایم داغ میشوند. گویا آن دو پیشازاین از پنجره زاغمان را چوب میزدهاند.
غروب یکشنبه با همراهیِ نسرین و محسن عزیز و بچههای مهربانشان که بیش از همه از رفتن ما ناراحت بودند، به راهآهن آمدیم و... مسافرت تمام شد. قطار دور و دورتر میشد. با پریسای عزیزترینم خورشید را نگاه میکردیم که آرامآرام در قرمزی آسمان فرومیرفت. تصویر مامان و سحر در آن صبح اول جلو چشمهایم بود. دلم گرفتهبود. پنج سال از عمر را در همین رفتنها و آمدنها سپری کردهام و قرار است بشود یک عمر. دلم برایشان تنگی میکند. دلتنگی و اخم و غم، پریسای نازنین را که سعی میکند شادم کند، میرنجاند.
ساعت پنج و شش رسیدیم. مستقیم به خانه رفتیم. کمی استراحت کردیم. سعی کردم بابت رفتار بد شب گذشتهام از پریسای یگانهام عذر تقصیر بطلبم. مثل همیشه مرا میبخشد.
به همسر مهرم، همسر ماهم
بوي بهار ميدهي
عطر هميشه خاطرة صبح عيد را
و خندهات ـ بانو ـ شكفتگي سراسر گلهاست
در چشمهاي تو ـ پري كوچك غمگينم ـ براي زنده كردن يك عمر اين جهان
گرمي و نور هست
در قلبت عشق هست، وفا هست، سرور هست
آغاز اين سال چه بس خاطرهانگيز و دريادماندنيست، فكر كن قرار باشد آنچه دست سرنوشتش ميخوانند از پس سالها خواستن و نتوانستن و عشق و شور و انتظار و التهاب و درد و دوري و فراق و هجر يار و غم دلدار ـ و لعنت به اين زمانة كجنهاد كه پشتِ دلهامان فقط و فقط دردورنج تلمبار كرده ـ قرار باشد، قرار باشد... براي هميشه ـ دوباره و چندباره بخوانيد: براي هميشه ـ تو را پيوند دهد با معشوقت، با خورشيد زندگيات، قرار باشد تو را در اقيانوس آن چشمهاي هميشه غمدار غرقت كند؛ به وصال محبوبت برساند. سالي آغاز شود كه قرار باشد آغاز يك شراكت جاودانه باشد كه در آن هرچه هست، عشق است و اميد و خاطره و حتماً درد و غم و... اما هرچه هست شراكتي است. اشتراكي است. در اين كمون دونفره قرار است زندگي و پيش و بيش از آن عشق به اشتراك گذاشتهشود. و امشب درست يك هفته از آن شب گذشته...
وسوسة داشتن فضايي براي نوشتن از مدتها پيش ذهنم را مشغول كردهبوده... از همان 81 ـ 80 . اما هربار كه نوشتهها را خواندهام، خصوصيتر از آن يافتهامشان كه بخواهم رهاشان كنم در بيپاياني فضايي اينچنين هولآور. فضايي كه در آن از غولهايي نامآور تا كوتولههايي نامجو در سكوت گرم و دنج دنيايي مجازي، معلّق ميزنند. آدمها براي هم شعر ميگويند، نامه مينويسند، به هم فخر ميفروشند، اتهام ميزنند، جوابيه ميدهند و بهگونهاي شگرف زندگي ميكنند. من، اما، در دنيايي واقعيتر، كاغذيتر، مداد و خودكاريتر سير ميكردم. پس چه نياز به وبلاگ...
اكنون، قصد من، اما، نظم بخشيدن به زندگياي ست، كه در اين سال و ساليان پسينش سخت نيازمند نظم است. ازآنرو كه هرگاه بر اين زندگي نظم و برنامهريزي وزيده ـ بهقدر نسيمي حتي ـ ، نتايجي بس شگفتانگيز ارمغان آوردهاست.
همچنين حرفهاي فراوان گفتني هست و خواهد بود، باشد كه اين مقام، مجال بازگوييشان باشد.
و بسياري از نوشتههاي رفقا و خودم ـ منتشرشده در نشريات دانشجويي بامداد و جوهر ـ همچنان در ذهن اين رايانه جاريست كه خواندشان ميتواند ـ شايد بتواند ـ سودمند باشد. نوشتههايي اعم از مقالاتِ فلسفي، اجتماعي، سياسي و نيز شعر و داستان كه براي اداي دين به همة آنان كه رفيق راه بودند و صدالبته هستند، در اين دنيا رهايشان ميكنم. نوشتههايي كه در آزمونهاي بسيار قابل تقدير و لطف و لوح و سكّه و خريد و ارتباط و فحش و بدوبيراه بودهاند.
نوشتار زير گزارش اجمالي يك نظريه در تاريخ ايران است . اين نظريه بيانگر تداوم زوال و انحطاط در طول تاريخ ايران است . مفهوم زوال و انحطاط همواره در تمدن ايران غايب بوده و تقريباً هيچ انديشمندي آن را موضوع بررسي و چاره جويي نكرده است 1.
براي خروج از انحطاط تاريخي ، آگاهي به آن لازم به نظر مي رسد . انحطاط در ايران از تسلط تركان با حكومت غزنوي آغاز شده و با حملة مغول به اوج خود مي رسد . نوشتار زير تاريخ ايران بعد از اسلام را به دوره تقسيم كرده ، بررسي مي كند . در هر دوره به بررسي پارادايم هاي انديشه خواهد پرداخت .
سابقة بحث از انحطاط ايران به مشروطه باز مي گردد . عموماً دغدغة روشنفكران ايراني عقب ماندگي و انحطاط در عرصه هاي مختلف بوده است . آن چنان كه ابتدا تذكر داده شد اين نوشتار حاصل مطالعة يك نظريه از بين نظرات مختلف در زمينة تاريخ ايران مي باشد كه خود را كوششي فلسفي در كشف جنبه هاي انحطاط و راه درمان آن مي داند . اين نظريه با سيد جواد طباطبايي پردازش يافته است . آخرين اثر ايشان كه در سال 83 روانه بازار گرديد عبارت بود از جدال جديد و قديم . رجوع به آثار ابتدائي ايشان دستمايه نوشتن اين خلاصه گرديد .