كمش اينكه حالا ميتوانم با خيال راحت (اين راحتش را دو بار بخوان) سر بگذارم و بميرم... يا بگذرم و بميرم... (چه فرق ميكند ديگر حالا) اولين فرمي كه به دستم دادند، مخصوص بيمهي عمر بود كه مرا مطمئن ميكرد پس از مرگم، پريسا و احتمالا شهاب و تبسم در آسودگي زندگي خواهند كرد؛ و همچنين فرم ديگري براي صدور دفترچهي بيمه خدمات درماني كه ميتوانستم تا آخر عمر با آن رايگان دندانهايم را ـكه اين روزها شديدا حس ميكنم در حال نابودي هستند ـ درمان كنم و يا با خيال راحت (راحتش را دوباره بخوان) پريسا را و احتمالا شهاب و تبسم را به دكتر ببرم. اما...
قدمهايم را تند ميكنم تا زودتر به گلستان برسم. برخوردها همه خوب است. اصلا كارمندها و مديران اين سازمان واقعا خوشبرخوردند. اميد ميدهند، لبخند ميزنند و لباسهاي خوب ميپوشند تا آدم را مثل خودشان كنند؛ امروز اين را فهميدم ـ كه البته دير شدهبود ـ نشستم پشت باجه و مقابلم كامپيوتري كه از همهي سيستمهاي فرارو مجهزتر بود. باور كن مانيتورش السيدي بود اما رنگ نداشت. انگار روح نداشت كه رنگهايش تماما سرخهاي بدرنگ بودند و سفيدهاي كدر و زردهاي مرده... بدترش آنكه بهجاي لينكهاي ديدني بالاترين و نوين و فراز، اعدادي بودند كه يك عمر از شكلشان بيزار بودهام... كه يك عمر از كوچكوبزرگشان گريختهبودم...
ناشكر نيستم.. اصلا كاش اين بغض لعنتي جدايي از آنچه تكرار ماههاست، چنين گلويم را تنگ نگرفتهبود، قضيه اينقدر جدي نميشد؛ اصلا مگر ميشود پسر خلفي مثل من، به وقوع معجزهاي كه كمش صدوپنجاههزار تومان براي مادرش آب خورده، ـ از نذر گوسفند بهزيستي و ديگ آش آقاي حسيني و گندم كفترهاي حرم ـ ناشكر باشد؟! ممكن است، شوهر مهربان و قدرشناسي مثل من، برق شوق و اميد را در چشمان زنش ببيند و باز ناشكر باشد؟! نه نميشود... شايد همهاش به قول تو، ترس از مواجهه با محيط جديدي باشد كه بسيار غريبه مينمايد. شايد اين باشد كه عادت كردهام صبح اول وقت ـ كه البته سه ساعت بعد از شروع كار بانكهاست ـ اول آفلاينها را چك كنم تا روز را با جوكهاي بهمن كلاش يا لينكهاي انواري و ديگران و چندتا "پس كجايين؟" كه طبق معمول فرازپلنگ در بدو ورودش به فارس ميگذارد، شروع كنم و بعدش بروم سراغ بالاترين و روي لينكهاي تازه كليك كنم و بروم تا صفحههاي دو و سه، بعد هم صفحات حوادث و ورزش روزنامهي اعتماد را بخوانم... شايد كه نه، من قطعا به اين "در معرض بودن"، به اين "سرك كشيدن به هر سوراخي" عادت كردهام... به "سربهسر گذاشتن" و "با همه يكي شدن" عادت كردهام... عجيبتر آنكه من به دستپخت آقاي كريمي عادت كردهام. بايد چهكار كنم؟!
بايد چهكار كنم تا باز بلند بخندم؟ تا باز كمي استراحت كنم؟ كه رنگ ببينم به جاي رقم؟ گزارش تصويري بدهم به جاي گزارش كار روزانه؟ كه يك گزارش ـ مثل گزارش معضل گاز صنايع مشهد ـ ببندم به جاي بستن حسابهاي بستانكار و بدهكار؟ كه "بادبادكباز" را بياورم؟ كه "مدرسهي پيرمردها" را ببرم؟ كه باز بشنوم "هرروز عقلت زايلتر از ديروز ميشود"...
حالا اما عزا گرفتهام كه بايد هر روز در معرض آدمهاي جديدي باشم كه بنا به قانون نانوشتهاي اكثرشان تا در مقابلم ميايستند، ژست طلبكارها را به خود ميگيرند... آدمهايي كه من را نميشناسند، نميخواهند بشناسند... برايشان فرقي نميكند كه من ميثم رضواني هستم يا هر خر ديگري، مهم آن است كه بايد تندتند سندشان را پرفراژ كنم و اگر كمي نابلدي كنم و معطل شوند، آنوقت است كه ديگر طلب كار ميشوند و من بايد برطبق اصل "مشتريمداري" سكوت كنم، فقط لبخند بزنم... اينها اما ناشكري نيست، بهجايش آنها هم سرمايهي سازمان را تامين ميكنند و من ميتوانم وام بگيرم و خانهاي شصتمتري بخرم حوالي ستارخان، شايد هم يك پرايد مدل 80...
دلم بيخود گرفته امشب... اين پرتوقعي و پررويي سالهاست كه با من است؛ درست از روزي كه آدم آفريدهشد...